|
|
||
|
تقدیم به اونهایی که فیلم "روزهای زندگی" را دیدن. دلم برای خونه تنگ شده.... خیلی وقته که راه خونه رو گم کردم.... * : یکی از دیالوگ های فیلم پی نوشت1 : قبول دارم که این پست فقط برای آنهایی معنا دارد که فیلم را دیده باشند و این دیالوگ هم یادشان باشد . اصلا این پست را یکجور هایی بیشتر برای دل خودم نوشتم ! نگارش در تاریخ سه شنبه 1391/03/2ساعت 22:04 توسط یک مورچه
دقت کردید که وقتی ازکنار وایستادین و تماشا می کنین ، باران خیلی شدید تر از اون موقعی به نظر میرسه که دارین زیرش راه میرین ؟ این را امروز که از زیر باران شدید رسیدم خانه، فهمیدم ! نگارش در تاریخ دوشنبه 1391/03/1ساعت 23:34 توسط مورچه میهمان
شماهام مثل من ، هروقت یه چیز جدیدی میخرین - یا یه چیز جدید بهتون هدیه میدن - ، دوست دارین به همه نشون ش بدین؟
نگارش در تاریخ یکشنبه 1391/02/31ساعت 23:01 توسط مورچه سوسول
یکی از اصول مدیریت موفق در دنیای امروز ، اینه که باید همیشه ، نسبت به همه طلبکار باشی ! یعنی همیشه دست پیش بگیری که پس نخوری ! برای مثال ، اگر با یکی نیم ساعت پیش قرار داشتی و هنوزهم به سر قرار نرسیده ای ، زنگ بزنی به طرف و بگویی : "مرد ِ حسابیییییی ! آخه اینه رسمش ؟ معلوم هست اصلا کجایی ؟ الان نیم ساعته که مَنو اینجا کاشتی ! " بعد اگر طرف جواب داد : من از نیم ساعت پیش سر قرارم ، شما کجایی؟ سریع جواب بده : "کوووووووو ؟ پسکجایی؟ چرا من نمی بینمت ؟ نکنه رفتی اون طرف خیابون وایستادی؟!!! یه لحظه پس صبرکن ، الان میام ! " نگارش در تاریخ سه شنبه 1391/02/26ساعت 23:43 توسط یک مورچه
امروز ماهی کوچیک عید مرد...
یعنی جگرم خون میشد هروقت از
کنارش رد میشدم،هرچقد با خودم کلنجار رفتم دلم نمیومد بندازمش...اونم واسه یه
ماهی...حالا فکرشو بکن پای یک آدم در میون باشه...! با خودم گفتم چقد سخته که هر
چند وقت اتفاقات کوچیکی تو زندگیت میفته که هی به شک میفتی مسیری که انتخاب کردی
درسته یا...تو این کاره نیستی! دکتر مورچه نگارش در تاریخ سه شنبه 1391/02/26ساعت 02:25 توسط مورچه میهمان
_ فرا رسیدن فصل عینک آفتابی را به چشم چران های عزیز تبریک عرض میکنیم.... با سپاس مورچه کوچولو نگارش در تاریخ دوشنبه 1391/02/25ساعت 07:08 توسط مورچه کوچولو
ازش پرسیدم : ((میدونی
بزرگترین لطفی كه در حقّت كردم چییه بابایی ؟ )) سرش
را طوری تكان داد كه همان معنی را می داد.
درعین حال گفت: (( نه. چییه؟ )) یك لحظه ایستادم و همینکه او هم ایستاد بهش
گفتم: ((اسمی واسَت انتخاب كردم كه هیشكی جز خودت
نداره. تو این شانسو داری كه نفر اول باشی... به اسمت یه جوری قالب بده
كه همه دلِشون بخاد اسم بچه شونو بذارن "گل گیسو"... . بهم قول بده. باشه؟ )) )کافه پیانو / فرهاد جعفری / صحفه 20 )
نگارش در تاریخ شنبه 1391/02/23ساعت 21:39 توسط مورچه کتابخون
برای آدم هایش کم بود که دیروز اخبار اعلام : مسابقات "زیباترین" اسب ایرانی ، باحضور داوران "خارجی" ، در یزد برگزار شد ! نگارش در تاریخ پنجشنبه 1391/02/21ساعت 23:23 توسط یک مورچه
یه چیز اضافی ، همیشه اضافس...
هر کاریش هم بکنی باز هم تو ذوقه. دیدی این کابل آنتن رو از زیر فرش رد میکنن تا برسه به تی وی؟؟ اونجوری مثلا... نگارش در تاریخ پنجشنبه 1391/02/21ساعت 14:08 توسط مورچه کوچولو
درباره ی کتاب :
عزمش را جزم کرده. دست کم، ظاهر امر که این گونه است . داستان را ساده شروع می کند . از مراسم نیمه ی شعبان یک هیئت .لحظات آخر مراسم که همه دَم گرفته اند آقا بیااااااااااا ،آقا بیااااااااااا ! وسط آن همه سر و صدا ، جوانکی هم برای خودش ، مدام فریاد میزند که : آقا نیاااااا ! آقا نیاااااا .... عرض کردم
که عزمش را جزم کرده . می خواهد نشانمان دهد که برای آمدنش ، فقط شعار می دهیم .
آن قدر هم برایمان شاهد مثال می آورد ، تا دست آخر مجبور شویم که به نشانه ی تسلیم
، دست ها را بالا ببریم ! لابهلای
داستان، پُراست از مثال ها ملموس و عینی . آن قدر که خیلی هایشان به راحتی با اتفاقات
روزمره ی زندگی مان چِفت می شوند ! جالب اینکه میان این شاهد مثال ها ،نویسنده حتی
به خودش هم رحم نمی کند باز هم
میگویم ، عزمش را جزم کرده ! ( کمی دیرتر / سید مهدی شجاعی ) برچسب ها: درباره ی کتاب، نگارش در تاریخ چهارشنبه 1391/02/20ساعت 16:15 توسط مورچه کتابخون
فدراسیون فوتبال ایران اعلام کرده است که در جهت حمایت از شعار "تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ایرانی" از این پسحضور کلیه ی دروازهبان خارجی در لیگ های دسته برتر ، یک و دو فوتبال کشور را ممنوع می نماید پی نوشت 1 :یرایم سواله ! یعنی ممکن است به این موضوع فکر نکرده باشند که با ممنوعیت ورود خارجی ها، عملا دیگر رقیبی هم برای داخلی ها وجود نخواهند داشت که تلاش کنند و فقط روزبهروز پَروارتر میشوند؟ (مثل همین الان) پی نوشت2 :با کمی فکر ، میشه به جای آسان ترین راه ، بهترین راه را انتخاب کرد ، این طوری سیاست مهم یک مملکت هم، دست مایهی بازی و خودشیرینی نمیشه
منبع خبر : اینجا / موضع علی دایی در این باره : اینجا نگارش در تاریخ دوشنبه 1391/02/18ساعت 22:14 توسط یک مورچه
من : آقا کسی میدونه چه جوری میشه پشهی نر رو از پشهی
ماده تشخیص داد؟ آقای همکار : من: الان توی یه مقالهی علمی خوندمش ؛پشه ی نر ، هیچ وقت نیش نمیزنه ، فقط با ویز ویز میکنه! ولی پشهی مادهی که نیش می زنه ! آقای همکار : امان از دست اینا که همیشه نیششون هست ! ته نوشت : فکر کنم صبح قبل اومدن ، دعوا کرده بودن ! نگارش در تاریخ دوشنبه 1391/02/18ساعت 09:52 توسط مورچه میهمان
به
انتهای راسته که می رسیم ، می بینیم سیخ هایی کار گذاشته اد کف پیاده رو یحتمل
برای رد نشدن موتور سیکلت . شبیه تهران خودمان، حالا اول گرفتاری های کالسکه است.
در شورِ اول به این نتیجه میرسیم که اول "لی جی" را بغل کنیم یا بایستانیم ش و بعد کالسکه را
سرِ دست از این مانع یک متری رد کنیم ، یا نه، زور بیشتری بزنیم و کالسکه پر را
جابجا کنیم...یک هو دو مرد با لباس افغانی همان جور که دارند به سرعت از کنار ما
رد می شوند وباهم حرف می زنند ، بدون هیچ حرکت اضافه ای یکی چپ و یکی راست ، دست
می اندازند دور کالسکه و آن را از روی مانع رد میکنند. بی توجه به تشکراتِ ما... اصلا
انگار نه انگار . گویی این کار عینِ وظیفه شان بوده است و مثلا هر روز ، همین ساعت
از همین جا رد می شوند ، برای بلند کردنِ کالسکه ! بلند "تشکر"ی می
پرانم. اما حتا سر بر نمی گردانند. یکی شان دستی تکان میدهد و به راهش ادامه
میدهد . تا بدانم که گم نامی ، صفت اول جوانمردان است. جامعه شناسان غربی،... عبارتی دارند در توصیف توسعه یافتگی جوامع . می گویند سیویل این اَتِن شن (Sivil Inattention) یا بی توجهی مدنی . یعنی وقتی در کلان شهر، داری راه می روی و در محله ای دیگر همسایهی قدیمیت را می بینی که از روبه رو ، سینه به سینه به تو نزدیک می شود ، اگر شهروند جامعه مدرن باشی ، هرگز نباید با او حال و احوال کنی ، هم او این را متوجه می شود و هم تو ، این یعنی بی توجهی مدنی . (جانستان کابلستان / صفحه 100) قسمتی دیگری از همین کتاب : اینجا نگارش در تاریخ شنبه 1391/02/16ساعت 21:41 توسط مورچه کتابخون
1. چه احساسی برایت تداعی می شود ، وقتی یکی مدام میان تمام صحبت هایش ، تکرار می کند که " میدونی ؟! من آدم انتقاد پذیری هستم ، به شرطی که انتقادش درست باشه " 2. تصمیم که میگریم کاری را انجام دهیم ، همه جارش میزنیم ، حتی پیش از آنکه آن کار را یکی دوبار درست انجام داده باشیم . نگارش در تاریخ جمعه 1391/02/15ساعت 02:03 توسط یک مورچه
چه فرقی میکند باران ببارد یا نبارد؟؟
عنایت که نکنی بغض هم نمیکنم.... پ.ن ( آیکون یه مورچه در حال کشیدن سیگار) ![]() نگارش در تاریخ پنجشنبه 1391/02/14ساعت 13:44 توسط مورچه کوچولو
|
||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||