تبلیغات
گاز ِمورچه

تاریخ : یکشنبه 1392/01/18 | 13:04 | نویسنده : مورچه سوسول

توی وبلاگش نوشته :

تغییر همینجوری نمی شود، مثل انقلاب است، بدون درد و خونریزی(یاد ختنه افتادم) نمی شود.. این را قبلا هم گفته بودم..و فقط اینطور تغییری می تواند اگر بشود چیزی یاد بدهد..91 به من یاد داد، آسان نبود اما خوب بود...

سال 92 را می خواهم جدی نگیرم، تنها چاره ی دنیا را فعلا در همین می دانم، هر چیزی را جدی بگیرم از پسش بر نخواهم آمد، جدی ها سنگین می شوند، در ذهن آدم بیخودی باد می كنند و حجیم می شوند...جدی نگرفتن و وقت تلف نكردن... این دو تا ابزار را دارم برای 92، اینطوری به نظرم عمل گرایانه تر خواهد بود.ت



تاریخ : پنجشنبه 1392/01/15 | 15:09 | نویسنده : مورچه ملکه

یه سری آدما هستن ؛ از اول زندگیشون همه چیزای خوبو تجربه کردن.

مقابلش یه دسته دیگه ،همیشه تو تنگنا بودن و خیلی چیزا براشون شده حسرت ...

گاهی ما از سر دلسوزی، به گروه دوم پر پرواز میدیم .غافل از اینکه، ممکن برای همیشه اوج بگیره و بره.

آدمای دسته اول... قابل اعتمادن !

 اگه پر پرواز بهشون بدی، برات می مونن چون تجربه شو دارن .

اگه پر پروازُ ازشون بگیری و تو حسرت خیلی چیزها بذاریشون ،میتونن با دلخوشی گذشته زنده بمونن .

پس سعی کن بدستشون بیاری .

 

 



تاریخ : پنجشنبه 1392/01/1 | 00:00 | نویسنده : مورچه ملکه

تا به حال شده بخوای رژیم بگیری یا برای امتحان درس بخونی؟مطمئنم میگی : از فردا...

همش منتظر یه نقطه شروع هستیم.این نقطه شروع کی برسه ... خدا عالم.

بیایید همه با هم ،یه عهدی ببندیم. فردا یک فروردینه،بذاریمش همون نقطه شروع که منتظرش بودیم.(شمایی که الان این نوشته رو میخونی نقطه شروعت باشه بعد از خوندن این متن ،البته لطفا ) به هم قول بدیم بدی ها مونو دور بریزیم وسعی کنیم از این ساعت به بعد، یه انسان واقعی باشیم.به این فکر کنیم که تک تک ما قرار جانشین خدا روی زمین باشیم پس...

مسیرمون مشخصه اما گاهی انقدر درگیر حاشیه ها میشیم که هدف اصلیمونو فراموش میکنیم.

راستی یادمون باشه، ارزش کسانی که بهمون کمک میکنن تا در این مسیر " محکم "  قدم برداریم رو پاس بداریم.

                                                                                                                         فروردین زیبا بر شما و پیرامونتان خجسته
                                                                                                                                                     پایدار و نامدار باشید

                                                                                                                                                               مورچه ملکه



 

 

 



تاریخ : چهارشنبه 1391/12/23 | 22:41 | نویسنده : یک مورچه

این مطلب را دیشب توی یک وبلاگ خواندم ، یک بار خواندنش می ارزد!

من حال امشب آبجی کوچولومو می فهمم. حال فردا و فردا هاشو. حال امروزشو و خاطره ای که از امروز واسش ثبت می شه. برای آجی کوچولوی من خیلی زود بود که چشماش اونطوری داغ بشه. نمی تونم صورت غمگینشو از جلو چشام ببرم. اون چشماشو که یه سد شده بود و به زور اون همه اشکو پشت خودش قایم کرده بود.

اون اولین دستفروشیشو امروز تجربه کرد. اونم جلوی دوستاش. اونم تو سن 15 سالگی که نهایت غروره. آجی کوچولوی من امروز خیلی محکم بود. اون امروز هیچی نفروخت و شاید پیش خودش فکر می کنه بازنده اومده خونه. اینو از شونه های خم شده ش راحت می شد فهمید، خستگی تو تنش میخکوب شده بود، آجی کوچولوی من در برابر بمباران سوالای دوستاش، در برابر نگاههای تحقیر آمیز، نگاهای تمسخر آمیز اونا چطور دووم آورده ؟ من شکستو تو چشاش دیدم. امشب چطوری میخوابه؟ حتما فکر می کنه هیچکی نمی فهمه تو دل کوچیک اون چی می گذره، شاید داره از بغض خفه می شه. شاید دلش می خواد مریض شه و فردا پا شو نذاره تو اون مدرسه. شاید اصلا دیگه نخواد بره مدرسه... حالا دیگه هر روز تا سه سال دیگه اون مدرسه و اون سالن می خواد بشه سوهان روح آبجی کوچولوی من.

خواهر کوچولوی من امروز هیچی نفروخت. می ترسم... می ترسم از اینکه اعتماد به نفسش فروخته شده باشه. می ترسم.

من نباید می ذاشتم، من که خودم دستفروشی و سختیاشو تجربه کرده بودم نباید می ذاشتم.

الآن چی کار می تونم بکنم؟ کاش بشه امروزو حذف کرد...



تاریخ : دوشنبه 1391/12/21 | 17:33 | نویسنده : مورچه کتابخون

هاروارد قبل از اینکه دانشگاه باشد، نوعی موزه است.ساختمان ها، حیاط مرکزی، کتابخانه و مراکز جانبی اداری و دانشجویی که بعضا بیش از سیصد سال عمر دارند و دانشگاه را به یک موزه ساختمانی تبدیل کردهاند اما این تمام ماجرا نیست، موزه های متعدد علمی ای که در دپارتمان های مختلف وجود دارند، بهترین دانشگاه دنیا را جلوی چشمانت میگذارند.

اینجا همه چیز باید از قبل برنامه داشته باشد و همین که به قاعده تهران بی برنامه و اطلاع وارد مؤسسه شدیم، طبیعتاحیران ماندیم که چرا اینجا اینقدر سوت و کور است و نگهبانی هم دم در نیست که بپرسید "خرتان به چند"؟ و هزار سین، جیم دیگر.

 بالاخره یک دانشجوی کم سن و سال پیدا کردیم که پشت رایانه اش سخت مشغول کار بود.سوال کردیم که کسی را میخواهیم که کمی در مورد موسسه توضیح بدهد و جالب این بود که پاسخ داد نمیدانم در اتاق بغلی چه کسانی کار میکنند و کارشان چیست و معنی اش این بود که فقط کار خودش را میدانست و بس.

دانشجوی هاروارد و انسان آمریکایی اصلا یعنی همین، یعنی: تقسیم کار، کار خودت را به قاعده حرفه ای هستی، به قدری که در دنیا کسی به گردت نمیرسد اما در زمینه دیگر هیچ اطلاع اندکی نداری، حتی اطلاعات روزمره و اداری.

دانشجویان هاروارد به خصوص در سطح تحصیلات تکمیلی از باهوش ترین مطلع ترین دانشجویان جهاننند اما این کم اطلاعی شان از عالم و آدم عجیب تحت تأثیرت قرار میدهند و خوب روشن میکند که در این مملکت رسانه است که همه کاره میشود.



تاریخ : یکشنبه 1391/12/20 | 13:25 | نویسنده : مورچه ملکه

وقتی به طرف مقابلت امید میدی که براش میمونی و دوستش داری ازت دور میشه .

این یه امر طبیعیه.تو ، درواقع داری خیالش رو راحت میکنی ؛که همیشه باهاش میمونی، همیشه مراقبشی ،بهش توجه میکنی و نگرانشی ...

برای همینه که ممکنه یه روزی انقدر خیالش رو راحت بکنی که نداشته باشیش !!!

این باور رو از اونی که دوستش داری دریغ کن .



تاریخ : پنجشنبه 1391/12/17 | 11:23 | نویسنده : مورچه ملکه

تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم ؛ یه خانوم اومد کنارم نشست.

از سر تا پای منو یه نگاه میکنه و میگه: ماشاالله چه خانووومی.

 چقدر مودب و با وقار، چقدر دوست داشتنی و فهمیده ، ماشاالله هنرمند و خونه دار.....

من یه پسر 25 ساله دارم شما قصد ازدواج دارید؟

دارم فکر می کنم که چطور تو یه نگاه انقدر منو فهمید ... عجیبه.

 بهش میگم: من 28 سالمه.

میگه : خب قسمت نیست اما مادر جان غرور زیاد از حد هم خوب نیستا... زیاد فخر میفروشی !!!

مشکل روحی روانیه؟ چشم بصیرته؟ چه عرض کنم والا ...



تاریخ : چهارشنبه 1391/12/16 | 20:33 | نویسنده : مورچه سوسول

آقا جان !

فلش تونو به هرکی میدین ، اول عینهو آدم بهش بگین اسکنش کنه !

تا بعد مجبور نشین تا 6 ماه ، هر دفه سرکوفتشو  بشنوین که :

 تو سیستم منو ویروسی کردی و همه اطلاعاتم بخاطر تو پرید و دهنتو سرویس با این فلشتو و ...

! والا



تاریخ : دوشنبه 1391/12/14 | 00:16 | نویسنده : یک مورچه

هر با رکه نماز صبحم قضا میشود  ،ناخودآگاه یاد پدربزرگ می افتم- خدا رفتگان شما را هم بیامرزد-   آقاجون ، با اینکه این اواخر حدود نود سالش هم شده بود ولی باز هم هر روز واسه  نماز صبح  خودش پا میشد، نه ساعتی، نه کوک موبایلی. نه صدا کردنی. حتما نماز صبح را باید می خواند . البته یکی دوباری هم شده بود  که وسط شب از خواب پا شوم ببینم یک ساعت هنوز مانده به اذان ولی آقاجون بیدار شده و دارد نماز صبح میخواند .

 یادش بخیر این اواخر که فراموشی گرفته بود ، وسط نماز سوره ها یادش میرفت ، ولی بازهم نمازش را باید می خواند.

تازه  تصور کن وقتی را که می فهمید امروز " جمعه " است !  حالا باید حتما بعد نماز صبحش ، "الرحمن" ام میخواند. ذره بینش را برمی داشت و می رفت سراغ قرآن . کلا دوست نداشت کسی توی کارهایش دخالت کند . می افتاد دنبال گشتن الرحمان . بعضی وقتی ها شاید 10 دقیقه ام طول می کشید تا پیدایش کند.  همه این مدت هم باخودش و الرحمان  بلند بلند حرف میزد . واسه اش خط و نشان میکشید که : " پدر آمرزیده ! تو هرچی هم خودتو قایم کنی ها ، بازهم من پیدات میکنم"  یادمه یکی دو باری هم  که پیدا نکردش ، از دستش  عصبانی شد و  دو سه تا فحش آبدار نثارش کرد . چند آیه اولش را با ذره بین میخوند، بعد چشم هایش خسته می شد ، ذره بین را می گذاشت کنار و  تا جایی که بلد بود ، بقیه اش را  از حفظ می خواند .  بعدم قرآن را می بست هی به خودش غر می زد که : " ببین پیرمرد ! کارت به جایی رسیده که حتی یک صفحه قرآن هم  دیگه نمی توانی بخونی ! "

راستی !  داشتم راجع به چی حرف میزدم که رسیدم به خاطره های پدربزرگ ؟

 

 پ.ن :بارها شد که بنشیم ، تماشایش کنم و مدام از خودم می پرسیدم که توی جوانی چقدر با خودش تمرین کرده  که حتی توی این سن هم هنوز این عادت هایش را نگه داشته !

ولی هیچ وقت از خودش نپرسیدم



تاریخ : چهارشنبه 1391/12/9 | 14:59 | نویسنده : مورچه کتابخون
به گمان من هر آدمی را کله شقی هایش میسازد.البته منظورم خودخواهی هایش نیست.حساب خودخواهی از غرور به کلی جداست و کله شقی جزئی از غرور است، جزء مشاهده شدنی غرور است. ...
آدم کله شق مغرور، آدمی است که به خاطر هدفی، ایمانی، اعتقادی، بلوری...حاضر است به راحتی تمام زندگی و  »خود« ش را فدا کند.

به هر حال  حرفم این بود که هر آدمی را کله شقی و یک دندگش هایش میسازد.

هر سازش ، یک عامل سقوط است ، حالا چه مقدار باعث سقوط می شود مربوط است به نوع سازش . و منظور من از سازش ، فداکردن باور و اعتقاد است در زمانی که هنوز به صحت آن باور و اعتقاد ، ایمان داریم



تاریخ : سه شنبه 1391/12/8 | 11:01 | نویسنده : مورچه ملکه

طرف میخواد زنگ بزنه بیمارستان احوال باباشُ بپرسه.

بهش میگم : اشتباه گرفتید .

میگه : میتونم اسمتونو بپرسم؟

میگم : اشتباه گرفتید .

میگه : یکم از وقتتونو می تونم بگیرم؟

میگم : اشتباه گرفتید .

میگه : حالا شما بگید مجردید یا متاهل !!!


ای بابا .... روتو برم !

                          "  بــــــــــابـــــــــاتــــــــــــــــــــــــــــــ مُـــــــــــــــــــــــــــــــــرد "

حالا هی بگو مشخصات بده!!

 چند دقیقه بعد
پیامک میده : چرا با ما راه نمیایی ؟؟

 



تاریخ : یکشنبه 1391/12/6 | 22:20 | نویسنده : یک مورچه

شاید  حتی بشه این طوری ادعا کرد که توی کشتی ایران ، حداقل تا الان شبیه اش را نداشتیم. در بیست و چهار سالگی ، توانسته  3 تا مدال جهانی بگیرد و یکنقره المپیک.  

مجری توی مصاحبه ازش پرسید:  ببین صادق!  تو بچه بودی هم فکر میکردی قهرمان المپیک شی؟

صدایش را صاف کرد ، جواب داد:  آره !

مجری برنامه هنگ کرده بود !

_ ببین صادق،  الان رو نمیگم ها ، منظورم اون موقع هاس که بچه بودی ، اون وقت هام یعنی یه  همچین فکری میکردی؟

خندید.

_آره ههه خب!  مامانم مم اینجاست میتونین ازش بپرسین.  من وقتی هفت هشت سالم  بود ها ، هر وقت تلویزیون "سر زد از افق" میداشت ، بدو بدو می پریدم  بالا مبلها ، دستامو می بردم بالا، صدایم کلفت میکردم مثل این گوینده های ورزشگاه و  داد می زدم:

 این صادق گودرزی ه ، قهرمان المپیک  !



تاریخ : چهارشنبه 1391/12/2 | 10:37 | نویسنده : مورچه ملکه
 تا الان یه دختر رو پیدا نکردم که بگه فلان پسر اومده واسم خواستگاری و منو رد کرده!
توی همه ی مراسم های خواستگاری ،این دخترا هستند که پسرا رو نمی پسندند !!!

یعنی این آدمای خجسته رو دارند در حد مرگ ...


تاریخ : دوشنبه 1391/11/30 | 21:20 | نویسنده : مورچه میهمان

دخترش خیلی بامزه است، تازه امسال رفته کلاس اول.

میگفت از وقتی دخترش خوندن رو یاد گرفته، در و دیوارشهر و نوشته هاش شده براش کابوس ، میگفت دیگه حتی میترسه با دخترش بره توی داروخانه،

 _ "میترسم وقتی با مریلا میرم تو داروخانه، نوشته های در و دیوار رو بخونه و ازم بپرسه بابا اینا یعنی چی؟"



تاریخ : شنبه 1391/11/28 | 21:44 | نویسنده : مورچه سوسول

در را باز کردم و نشستم توی ماشین.یک نگاه به ساعتش انداخت

-نه و هفت دقیقه اس

-بابا هفت دقیقه که دیگه چیزی نیس. اصلا ببخشید خب، خیابون ها یه کم شلوغ بود دیگه

آمپرش زد بالا  تن صدایش بالا نرفت ها، ولی از یکدفعه ای قرمز شدن و برافروخته شدن صورتش معلوم بود که بد جوری از این حرفم عصبی شده.

-ببین واسه تو شاید هفت دقیقه چیزی نباشه، ولی واسه منی که تازه ساعت هشت و نیم شب رسیده ام خونه و نهارخوردم!  بعدش دوشم گرفتم و رأس 9ام سرقرار بودم، هفت دقیقه م خیلیه


.: :.

تعداد کل صفحات : 28 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...