تبلیغات
گاز ِمورچه

تاریخ : سه شنبه 1391/10/5 | 13:26 | نویسنده : یک مورچه نر

بازاریست بازار بزرگ تهران؛ یازده سال است. صنف لوازم آرایش. ظاهرمرتبش هم با صنفش همخوانی دارد. شصت و یکیست و هفت سال که جدابرای خودش کار می کند.

خوشحالم. خوشحال از این آشنایی بیموقع؛ 1.5 نصف شب در رستوران قطار.

خوشحالم که باز امشب دوباره می فهمم که جوان کاسبی که به مشتری اش دروغ نمی گوید هست، کاسبی که مالیاتش را بموقع می دهد هست، کاسبی که به فرهنگ جامعه اش فکر می کند و اهمیت می دهد هست، کاسبی که مثل کشاورز روزی اش را از خدا بداند نه از دورویی هست، کاسبی که خمس می دهد هست، کاسبی که هواسش جمع به کمفروشی و بدفروشی باشه هست، کاسبی که سلام زن شوهردار رو علیک نگه هست.

جوان کاسب سالم خوشحالم که هستی.یکی از دعاهای من سلامت تو خواهد بود.

 



تاریخ : سه شنبه 1391/09/28 | 22:17 | نویسنده : مورچه سوسول

چه حس گندیه وقتی میبینی که واسه کاسبی شون  ، دارن ارزش های تو رو دستمالی میکنن !



تاریخ : جمعه 1391/09/24 | 18:32 | نویسنده : مورچه میهمان

بعدازظهر جمعه ای حوصله م سررفته بود، تو اینترنت می چرخیدم . بعد این وبلاگَ رو دیدم که یک مطلب گذاشته بود :

 

نصیحت های تیلور، مایلی ، سلنا ، دِمی درباره ی زندگی

 

 

واسه معرفی خودش تو پروفایل وبلاگ گفته :.

من 12 سالمه و اسمم هم *** . بیاین باهم بریم تو خیالاتمون و فکر کنیم هالیوودی هستیم.


نصحیت هاشم واستون میفرستم :


نصیحت ها

تاریخ : چهارشنبه 1391/09/22 | 22:47 | نویسنده : یک مورچه خوار

عکس از: نقاش فقیر

این روزها با FPGA سروکله میزنم و گاهی کف می کنم از قابلیتهایش...!

در حالی ک خیلی چیزهای کف‌برتر وجود دارد که دیگر کفم را نمی‌برد!



تاریخ : دوشنبه 1391/09/20 | 10:01 | نویسنده : مورچه سوسول

خودمم میدونم ها، ولی نمیشه درستش کنم .

 اصلا یکی از خصلتهای بد من اینه که وقتی یکی داره یه موضوعی رو با هیجان برایم تعریف میکنه ، اگه تکراری باشه ، اصلا نمیتونم خودم رو کنترل کنم و به حرفاش گوش بدم . 

مهلت نمی دم ، می پرم وسط حرفش : "قبلا شنیدم ! نمیخواد بقیه شو بگی ، تکراریه ! " 



تاریخ : شنبه 1391/09/18 | 23:42 | نویسنده : یک مورچه

جلسه نقد فیلم "میگرن" را میخواندم که مسعود فراستی (همان منتقد معروف برنامه هفت شبکه سه) هم در آن حضور داشته ،

قسمتی از متن جلسه نقد را بخوانید :

 ]پس از صحبت های مسعود فراستی[  یکی از حاضران در سالن ، فیلم "میگرن" را "چرک" و "سیاه" توصیف کرد و پیام آن را قابل نقد دانست که فراستی باردیگر گفت: این نوع نگاه به یک فیلم، بیماری مشترکی است که هم روشنفکران به آن مبتلا هستند و هم بچه مسلمان‌های رادیکال. هر دو اثر سینمایی را یک جور تحلیل می‌کنند و در آن به دنبال پیام هستند.
 
وی افزود: نقد پیام یک فیلم از اساس دری‌وری است!‌ ...


ادامه مطلب

تاریخ : پنجشنبه 1391/09/16 | 19:22 | نویسنده : مورچه سوسول
هر وقت که می خواست  ورود ممنوع بره ، « بسم الله » می گفت .


 پی نوشت :از این رفتارها بگردی ، میتونی تو زندگی خودتم پیدا کنی !


تاریخ : سه شنبه 1391/09/14 | 18:35 | نویسنده : یک مورچه

کلا بعضی از این مغازه داره ها ابتکارهای جالبی به خرج می دهند . پشت سرش یک کاغذ چسبانده بود که  "عجله داری؟ ساندویچ خوشمزه نداریم ! "

بهتر از این است که همه کاغذ زده اند که نسیه نمی دهیم ، حتی به شما دوست عزیز !  

گوشیم  را از توی جیبم در آوردم و ساعت را نگاه کردم.

_ آقا این خوراک من 5 دقیقه بیشتر طول میکشه آماده شه ؟

زیر فِر را زیاد کرد ؛ با ملاقه یک کم روغن ریخت روی سوسیس ها .

_ 5 دقیقه که آره دیگه !

ملاقه را گذاشت توی ظرف کنارِ فِر .

_ من اصلا برام سواله ! من نمیدونم چرا هرکی به ما میرسه عجله داره ؟

 

پ.ن :گاهی آدم ها ، حتی در برخی اوقات ناخواسته ، نقاط حساسیت شان را نشان میدهند ، اما ما بجای پرهیز از آنها ، ناشیانه دوباره دست میگذاریم روی همان نقاط !



تاریخ : یکشنبه 1391/09/12 | 14:34 | نویسنده : یک مورچه

متولد 70 ، خوش تیپ و خوش برخورد ! اینطوری که خودش میگفت از سربازی اش  هک یک ماه بیشتر نمانده  ، تکمیل ظرفیت دانشگاه قبول شده و از ترم بهمنهم  میرفت سر کلاس ! یک مغازه کامپیوتر فروشی هم در یکی از بهترین پاساژهای شهر برای خودش دارد . فقط هم با مارک اپل می کند و لاغیر . همه اینها به کنار ، یک خانه هم به اسم خودش داشت .

 شاید هرکس دیگری هم جای من بود همین حرف را می زد . شروع کردم یک دور برایش به شمردن همه چیزهایی را که دارد ، بعدش هم گفتم :

_ ((خوش بحالت که آینده ات تامینه ! "خیلی ها" حسرت میخورن کاشکی جای تو باشن ! خوش بحالت !))

گفتم  "خیلی ها " نه ؟ ، ولی حتی اون هم فهمید که ته دلم منظور از این خیلی ها خودمم !  .

خندید !

((ببین ! همه این چیزهایی که گفتی رو ها ، حاضرم بدهم ولی  جایش  یه خانواده مثل تو داشته باشم  که دور هم جمع شیم ،همشو ها ! من 4 ساله واسه خودم خونه گرفتم تنهایی زندگی میکنم، می فهمی یعنی چی؟))

خنده ام گرفت !  شبیه این فیلم های کلیشه بود حرفش.  همان هایی  که مدام شعار میدهند که پول اُه اُه و پیف پیف است و قدر خانواده هایتان را بدانید  و از این جور حرف ها !

_ حقم داری نفهمی و بخندی ! چون دردش رو نکشیدی، میدونی چند وقته همو ندیدیم؟ البته فکر خیلی برام سخته ها ، دیگه عادت کردم ، حتی دلم واسه مامانمم تنگ نمیشه ، ولی خب ، ولی خب دوست دارم وقتی میام خونه ....

ته صدایش را بغض گرفت ، با انگشتاش چهار را نشان داد.

_ میدونی آلان 4 چهار ساله که حتی عیدهام همو نمیبینم. ، داداشم همیشه یه جاست واسه خودش ، بابا مامانم یک جا ، من یک جا....



تاریخ : جمعه 1391/09/10 | 12:42 | نویسنده : مورچه میهمان

من: بابا چرا نون که گرفتی ، مشّما (پلاستیک) باهاش گرفتی ؟ خشک میشن نون ها ها!

پدر : خجالت کشیدم بگم بده، صد و پنجاه تومان میشد، پول خورد نداشتم  !

_ خجالت چیه آخه پدر من ؟ مشٌما رو که همیشه مجانی میدن!  اینا به اندازه کافی روی نون سود میکنن

_ نه ! بنده خدا خودش حساسه رو این چیزها ، 3 تا نونش میشه 1050 تومان چون خورد نداره 1000 میگیره، دیگه بیشتر از اینش گناه داره !



تاریخ : چهارشنبه 1391/09/8 | 11:03 | نویسنده : یک مورچه

 زن و شوهر هردویشان بازنشستۀ آموزش و پرورش بودند . البته یکی شان معلم و دیگری از مدیران ارشد. صحبت از تجربه ها و خاطرهایشان بود. مرد تعریف میکرد که به واسطه جایگاهش ، بارها پیشنهاداتی عجیب و غریبی برایش می آمده . حتی قسم خورد که:

شاید باورتون نشه ، ولی به جان تنها پسرم ،  توی این مدت بیش از 10 تا چک سفید امضا را پس فرستادم ! بعضی ها کارشان را که راه مینداختم  واسه تشکر چک می آوردن ... ، بعضی هام واسه اینکه فقط کار اونها رو راه بندازم !

چندتایی از خاطره های این چک ها را هم برایمان تعریف کرد.

یکی از  نسل سومی  وسط صحبت هایش پرید و گفت : حالا چی میشد بعضی هایش را قبول میکردین ، حداقل اونایی که هدیه بودن، حقه تون بوده ! الان "اوضاع زندگی" تون شاید یک کم بهتر بود

این "اوضاع زندگی" که وسط حرفش گفت ، بهش در ظاهر یک کلمۀ دو حرفی نگاه نکنید، کلی حرف پشتش داشته باشد. شاید منظورش بیماری پسرش بود که پول عملش را هم ندارن. شاید هم منظورش خانۀ طبقۀ چهارمشان بود که آسانسور ندارد و زنش بخاطر دیسک کمری که از روزهای پای تخته درس دادن برایش باقی مانده ، نمیتواند با عصا از آنها بالابرود . شاید هم ...

_ ((این دیگه تقصیر ما نیست ، تقصیر پدر ومادرامون بوده ، اونا خیلی ساده بودن و ما را هم اینطوری بار آوردن .



ادامه مطلب

تاریخ : یکشنبه 1391/09/5 | 22:10 | نویسنده : مورچه میهمان

نزدیک چهارراه شدم  چراغ زرد شد . سرعتم رو کم کردم وبا قرمز شدن چراغ ایستادم .
ناگهان ی ماشین ازپشت سرم باسرعت فرمون گرفت و دوتابوق واسم زد که یعنی تو ......... بعدم چراغ قرمزو رد کرد !
همینطور که رد میشد ازآینه ی وسط داشت ماشینایی رو نگاه میکرد که اونور خط کشی ایستاده بودن.

احتمالا داشت باخودش فکر میکرد که چقدرررررر زرنگ بوده که تو دوثانیه نسبت به ماها کلی جلو افتاده !! نمیدونم واقعا اسم اینکار زرنگیه ؟!

مورچه رهگذر



تاریخ : جمعه 1391/09/3 | 14:30 | نویسنده : مورچه کتابخون

هیچ دلی عاشق و دچار مبادا

عاقبت چشم ، انتظار مبادا

 می‏روی و ابرها به گریه که برگرد
چشم خداوند اشکبار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
این خبر سرخ ناگوار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
آینه با سنگ در کنار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
وعده ی دیدار بر مزار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
تشنه لب مست بی قرار مبادا

شیهه اسبی شنیده می شود از دور                                           
شیهه اسبی که بی سوار مبادا

این طرف آهو دوید آن طرف آهو
دشت در اندیشه ی شکار مبادا

وسعت دشت است و وحشت رم اسبان
غنچه ی سرخی به رهگذار مبادا

زندگی سبز و مرگ سرخ مبارک
دشت پر از لاله بی بهار مبادا

عالم کثرت گشود راه به وحدت
هیچ به جز آفریدگار مبادا

                                                                                    

(اقلیت / فاضل نظری)



تاریخ : چهارشنبه 1391/09/1 | 17:25 | نویسنده : یک مورچه

صفحه ورزشی روزنامه را نگاه میکردم. دیروز پرسپولیس با ذوب آهن بازی داشته و همان اول بازی هم 2تا گل خورده و عقب افتاده . ولی بعدش داور 2 بازیکن ذوب آهن را اخراج میکند و بالاخره پرسپولیس در دقیقه 6+90 گل میزند و بازی را 3-2 می برد.

پایین صفحه  یک کارشناس داوری مصاحبه کرده و گفته که اخراج بازیکن ذوب آهن اشتباه بوده !

بقیه صفحه ام که  پر شده از مصاحبه های جنجالی ذوب آهنی ها .

مدیر عامل باشگاه : واقعا داور باید سر یک تیم را این طور ببرد؟

بازیکن 1 : داور دیگه بیشتر از این نمیتونست کاری بکنه !

بازیکن 2: از همان اول بازی را سه صفر اعلام میکردند ، لازم هم نبود این قدر زحمت بکشند..

بازیکن 3: ....

این وسط مصاحبه مربی تیم کمی متفاوت بود

فرهاد کاظمی ، سرمربی ذوب آهن : 

"درباره داوری بازی بحثی ندارم ، ترکی از داوران خوب است و می دانم همان چیزی را که می بیند سوت می زند اما گاهی ممکن از اشتباهی هم پیش بیاید ! من واقعا از داوری ترکی گله مند نیستم ! "

 

پ.ن :خیلی وقت ها آدم ها را میشود توی عصبانیت شان شناخت ، وقتی حس میکنن حقشان خورده شده ؛ شروع میکنن گفتن تمام حرفهایی که توی دلشان است و نشان دادن خود واقعی شان !

پ.ن :  برعکس مربی این تیم  ، دیده ای بعضی آدم ها را که وقتی میخواهند گله  هم نکنند ، منت میگذارد .

پ.ن شاید آدم ها موقع عصبانیت ، کمترین سانسور را داشته باشند! 




تاریخ : دوشنبه 1391/08/29 | 14:06 | نویسنده : مورچه میهمان

سفر مشهد که بودم با پنج تا مادر هم اتاق بودم. من تنها دختر بین هم اتاقیها بودم و این اولین تجربه من برای همراهی با چند تا مادر بو.
از روز اول تا روز آخر سفر بزرگترین آرزو و دلمشغولیه این مادرا ازدواج دخترها و پسرهاشون بود.
مادر1 و مادر 3 گله میکردند که دخترامون خواستگارای زیادی دارن ولی همه رو رد میکنن.
مادر 2 ازدو تا پسرش گله مند بود که چرا با وجود شرایط خوبی که دارن حاضر به ازدواج نیستن.
مادر 4 و مادر 5 هم دختر مجرد داشتند و هم پسر مجرد و مثل مادرای دیگه دعا میکردند خدایا اینا ازدواج
کنن تا بتونیم احساس سبکی کنیم.
وجه مشترک همه مادرا این بود که ازدواج نکردن بچه هاشون یه بار سنگین بود روی دوششون و دوست داشتن این
امانت خدا ازدواج کنه و خوشبخت بشه.
هیچوقت به ازدواج اینجوری فکر نکرده بودم... با خودم میگفتم یعنی مادر من هم...




.: :.

تعداد کل صفحات : 28 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...