تبلیغات
گاز ِمورچه

تاریخ : شنبه 1391/08/27 | 10:30 | نویسنده : یک مورچه

چه تصوری توی ذهنت به وجوی می آید ، وقتی یکی مدام توی میان جمله هایش تکرار میکند :

"من آدم انتقاد پذیری هستم! "

 

پ.ن:مشکل خیلی ما از این است که یک کمی می فهمیم !

 یعنی مینشینیم ، فکر میکنیم  ، نقاط ضعف خودمان را استخراج میکنیم . بعد هم برای اصلاح شان،راهکارهایی را برنامه ریزی میکنیم ؛  طبیعتا راهکارهایی را هم اجرا میکنیم  و خب   در نتیجه  انتظار داریم  نقطه ضعف هم شده باشد!

غافل از اینکه : حاجی ! تِر(طِر) زدی ، اینا همه اش تصورهای خودته ! یک لحظه از خیالاتت بیا بیرون ، یک نگاه  به خودت بینداز! حداقل نظر بقیه را هم بپرس!

 جالب این که در این گونه مواقع ، آدم ها انتقاد ناپذیرتر میشوند ، آخر پیش خودشان باور دارند برحق اند (آن هم باوری که خیال میکنند از شناخت نشات گرفته) !

چقدر سخته گیر نیفتادن توی این دام !



تاریخ : چهارشنبه 1391/08/24 | 23:44 | نویسنده : یک مورچه

خاطرم هست چند وقت پیش مصاحبه ای را از دکتر کچوییان میخواندم ، فارغ از موضوع این قسمت صحبت ها    برایم جالب بود :

یک قاعده ای در قضا هست که در مباحثات آماری نیز بکارمیرود. مطابق این قاعده، جاییکه احتمال مجازات کردن یک بیگناه در مقابل احتمال فرار مجرمی از مجازات وجود دارد، احتمال دوم معقولیت داشته و باید بدان عمل کرد.  (به عبارت بهتر) ما با دواحتمال مذکور روبروییم که در یکطرف مجازات بیگناه و در طرف دیگر فرار مجرم است. تساهل و تسامح در اینجا کاملا معقول و موجه است زیرا همانطوریکه در استدلال بر درستی آن قاعده گفته شده است، برای مجازات مجرم فراری همیشه فرصت هست، اما در صورت کیفردادن بیگناه خطایی غیرقابل برگشت صورت گرفته است.

 

پ.ن1: ظاهرا رویکرد دین و اخلاق  نیز درباره مواجۀ آدم ها با یک دیگر،چیزی شبیه به همین است . تلاش برای خوب دیدن رفتار بجای زور زدن در جهت اثبات سوء نیت شان.

پ.ن2:البته عموما محکوم کردن بقیه راهکار خیلی بهتر و ساده تری است ! این جوری یک اعتماد بنفس دلنشینی هم به خود آدم دست میدهد ! حس خود خوب بودن!

پ.ن 3:به این موضوع فکر میکنم که شاید بشود انسان برای رفتار های روزمره اش ، یک سری قوانین ساده پیش خودش داشته باشد ، که هرگاه جایی گیر کرد ، درستی برخوردش را با آنها چک کند!

پ.ن4: متن مصاحبه دکتر کچوییان



تاریخ : دوشنبه 1391/08/22 | 14:27 | نویسنده : یک مورچه

از وقتی که پدر بزرگ رفته ، بیشتر به این چیزها توجه میکنم. برای همین هم تا دیدم بیکار نشسته ، رفتم پیشش

_ حاج آقا میشه چندتا از خاطره ها و یاتجربه هاتون  از کار رو واسته ما تعریف  کنید، از دیدارهاتون با آقایون وزیر وزرا بگین یا...

 شک نداشتم کسی که بیش از سی سال توی یکی از بزرگترین وزرات خانه های این ممکلت کلی کارگر زیر دستش بوده اند حتما حرف های به درد بخور دارد. 1 ساعتی صحبت کردیم ، بعضی از نکاتش را نوشته ام :

1. ببین پسرم !باید از همین حالا یاد بگیرین که با مردم مدارا کنین ! دو روز دیگه ، شماهام میشید مدیر یک اداره یا سرپرست یک کارگاه ؛ کلی آدم میان زیر دستتون . باهاشون رفیق باشین،  اگه کارشون یک جایی گیر کرد، راه بندازین . پیش خودتون نگین من رئیسم و اون کارگر پس... . این جوری اون هام کاراتون را بهتر انجام میدن . حس کنن هواشونو دارین. یادمه بعضی وقت ها ساعت2 نصفه شب میرفتم سر میزدم کارگاه و براشون میوه میگرفتم ، در صورتی اصلا  وظیفه ام  نبود اون موقع شب برم اونجا.  البته اون هام انصافا....

2.یادتون باشه اگه بنا را گذاشتین به مدارا ، خودتون باید  حواستون جمع باشه ! اگه میخوای بقیه رو کمتر بخاطر اشتباه هاشون مجازات کنی ، باید خودتم بالای سرکار باشی تا کار هم نخوابه ! خیلی وقت ها میشد خودمم یواشکی کارها رو چک میکردم. میگم یواشکی چون دوست نداشتم کارگرم فکر کنه بهش بی اعتمادم؛ ولی چک میکردم چون دوست نداشتم سرزنشش کنم .

3.یاد بگیرین که توی زندگی بعضی چیزها رو نباید ببینین. باید گذشت کنین و خودتونو بزنین به ندیدن .نباید هر اشتباه کوچک یکی  رو مدام تو سرش بزنین ! یادتون باشه اونم آدمه ! ده سال براتون کار کرده و کار راه انداخته ، حالا یه بارم اشتباه کرده!



تاریخ : چهارشنبه 1391/08/17 | 20:11 | نویسنده : یک مورچه

کتش را در آورد  و  آچار را از دستم گرفت ! با همان کفش های نوک تیز براقش  رفت بالای سازۀ دومتری شروع کرد به سفت کردن مهره ها ! یک ربعی میشد که من اون پایین منتظر یک کارگر بودم تا بیاید و برود پیچ ها را سفت کند!

نیم ساعت بعد دیدم رفته روی سن ، میکرفن دستش گرفته و به عنوان مجری دارد برای 100 نفر برنامه اجرا میکند . تیپ و قیافه اش را باید شب قبل از افتتاحیه نمایشگاه میدید .با یک لباس کارگری ،  تمام دست و صورتشم چسبی شده بود .کارگرهایش نیامده بودند،  برای همین خودش داشت دکورهایش را توی نمایشگاه نصب میکرد.

جالب اینکه یک هفته بعد از نمایشگاه یک چیز دیگر هم راجع بش فهمیدم : توی سطح شهر چند جا کلاس های آموزش بازیگری و آموزش زبان و از این حرف ها دارد !

فقط یک سال از من بزرگتر است !!!

 

پ.ن1:یادمه داود حسین پور راجع به بحث مهارت نکات خوبی را گفته بود

پ.ن 2:تا به حال به این فکر کرده ایم که چه کارهایی را بلدیم !چقدر میتوانیم توی هرشرایطی زندگی مان را اداره کنیم؟ اصلا چه هنرهایی رو بلدیم (حتی کارهای ساده) ، بعضی اوقات خودم را که با بعضی ها مقایسه میکنم ... . بیشتر اهل حرفیم !

پ.ن3: یک ماهی را بخاطر مشغله های کاری نبودم، انشاالله تکرار نشود



تاریخ : دوشنبه 1391/07/17 | 13:18 | نویسنده : یک مورچه

1. توی کوپۀ قطار نشسته  ام، مهماندار در میزند و میاید تو

_ آقایون شام چی میل دارین ؟

_چی دارین؟

_فقط بختیاری و جوجه ! پرسی 8 تومان !

 

نیم ساعت بعد به سرم میزند که یک سری بروم رستوران قطار .

 یکی از مسافرها : آقا شام چی دارین؟

_ بختیاری و جوجه مون که تموم شده ، فقط مرغ داریم !


2. رئیس قطار توی رستوران  شروع کرده به خاطره تعریف کردن برای همکارانش :

"دفعه پیش یه ماموریت خورد سمت بندرعباس پشت سرشم از اونجا جا کرمان ، یه 8 روزی میشید. واسه همین قبل رفتن،به سوپر سر کوچه گفتم من نیستم ، بچه ها  اگه اومدن چیزی بخرن ، بهشون بده .برگشتم حساب می کنم.

بعد یه هفته رفتم پیشش، یه لیست داده بهم :

شیر 1200

شیر 1400

شیر 1200

شیر1600

بهش میگم مگه بچه چند مدل جور واجور  شیر خردین؟

میگه نه قیمت شیر به روزه !

 

3. آخر شبی بی خوابی  زده بود به سرم ، دوباره رفتم رستوران و چایی سفارش دادم .

_میشه 400 تومان

پانصدی بهش دادم .

_ پول خرد ندارم  ، بقیه ش باشه  طلبت !

 

*:شاید  یک مقداری بی ربط  نسبت به هم برسند ،  شاید هم با ربط !

*:بعضی وقتها ناخواسته با  اشتباه هایمان ، رفتارهایی را تبدیل به یک فرهنگ می کنیم  که هرکس آنجایی که زورش می رسد ، همان گونه رفتار میکند !



تاریخ : چهارشنبه 1391/07/12 | 13:47 | نویسنده : مورچه سوسول

رفتم مایع ظرف شویی بخرم ، تو رو خدا قیمت هایی که روی خود قوطی هاشون  را زده بودن ، ببینین :

مایع ظرف شویی پریل : قیمت مصرف کننده (بااحتساب مالیات بر ارزش افزوده) 19250 ریال

مایع ظرف شویی اوه : قیمت مصرف کننده (بااحتساب مالیات بر ارزش افزوده) 16750 ریال

مایع ظرف شویی پرسیل : قیمت مصرف کننده (بااحتساب مالیات بر ارزش افزوده) 16150 ریال

 

ته نوشت1:یعنی اینا توی جامعه زندگی نمیکنن که بدونن ما سکه 15 تومانی نداریم ، یا دیگه اصلا حرف زدن راجع به زیر صد تومان خنده داره ؟

ته نوشت 2:یعنی اون آقای مسئول نمیتونه یه جوری وزن محصولات رو تعیین کنه که قیمت ها رند بشه ، تا مردم عادت نکنن به پول مشکوک خوردن .



تاریخ : دوشنبه 1391/07/10 | 14:30 | نویسنده : یک مورچه

میانه های صحبتش بود که رو کرده به گفت  و گفت : ببخشید که من دارم اینطوری صریح حرفهام رو میزنم ؛ ولی به نظرم حرف رو باید گفت!  البته اکثر دوستان میدونن که من کلا آدم رک گویی هستم .

یکی جواب داد :

قبول ! فقط اینم به ما بگین  که شما که آدم رک گویی هستین ، آدم رک شنویی هم هستین یا نه ؟

 

* : انصافا خیلی هایمان ظرفیت شنیدن را نداریم . تلاشمان این است که حرفها و گله های خودمان را بگوییم ولی حاضر نیستیم جواب های دیگران  را بشنویم؛ شاید هم به صلاحمان نیست که بشنویم...

* : تیتر را گذاشتم در لیست ویژگی هایی که باید در خودم تمرین کنم !



تاریخ : شنبه 1391/07/8 | 08:42 | نویسنده : مورچه سوسول

این را چند روز پیش توی وبلاگ یه دختر خوندم :

متنفرم از کشورم.از ادمهاش.همه چی...

خواب بدی که عصر دیدم و بعدتر،سرشب وقتی توی خیابانی شلوغ توسط یک حرامزاده ل×م$س شدم...

حالم بد است...مدام جیغ و فریاد هایی که کشیدم یادم می آید و آدم هایی که حاضر نبودند حتی بپرسند چه شده...

متنفرم از همگی تان لعنتی ها...متنفر

 

پ.ن: همۀ آدم های غریبه ای که توی خیابون دیدم و حالشون خوب نبوده  یا حتی گریه می کردن ، ولی من بی تفاوت از کنارشون رد شدم ، یکی یکی دارند از جلوی چشم هام رد میشن 



تاریخ : پنجشنبه 1391/07/6 | 14:34 | نویسنده : مورچه میهمان

سر سفره نشسته بودیم . خواهر کوچیکه  تا غذایش تمام شده ، زودی بلند گفت : دستتون درد نکنه ، خیلی خوشمزه بود .

خواهر بزرگه که تازه هم عروس شده : آخ قربون خواهر گلم بشم. خوااااهش میکنم عزیزم !

خواهر کوچیکه : اِِِِِِاِاِ ! با تو نبودم که ! اصلا مگه تو غذا رو درست کردی؟

زدم زیر خنده ! دست خودم نبود ! خنده ام که تموم شد ، تازه فهمیدم چه سوتی دادم ! اومدم درستش کنم .

_خواهری درسته که ناخواسته خواهر بزرگه رو ضایع کردی ، ولی باید ازش معذرت خواهی کنی ها !

ولی کار از کار گذشته بود.

شام که تموم شد دوباره دور هم نشستیم به صحبت . وسط حرفم ، خواهر بزرگه از جلویم رد شد ، منم واسه اینکه حرفمو قطع کرده بود بهش تیکه انداختم . اونم دمپاییش رو از پایش در آورد به بزنه بهم !

پسرعمو بزرگه : بابا نزنش تو رو خدا ، شوخی کرد !

 ولی یه چیز جالب بگم "شوکا" هم (اسم سگ شه !) وقتی دمپایی بالای سرش میگیری ها ، همین طوری میترسه و زودی اونجا گوش به حرف میده !

خواهر کوچیکه : اِِِِِِاِاِ ! پسر عمو ؟!! یعنی الان داداش بزرگه  رو با شوکا یکی کردی ؟

 



تاریخ : سه شنبه 1391/07/4 | 20:42 | نویسنده : یک مورچه

از خاطرات اوایل دوران متاهلی‌اش برایمان تعریف می‌کرد.از اینکه بخاطر مشکلات مالی ٬ همان ابتدای زندگی تصمیم گرفته بودند طبقۀ پایین خانۀشان را اجاره بدهند و خودشان اسباب کشی کنند به طبقه بالا.

می‌گفت :

فکر کنم بهمن 63 بود . تازه یه ماه بود اومده بودیم خونه خودمون که همه وسایلو جمع رفتیم طبقه بالا . ازوسایل فقط یه گلدون سنگین موند که اون  رو نمیشد جابجا کرد . اون هم به مستاجرها که یک پیرمرد٬پیرزن شمالی بودن سپردیم مواظبش باشند

بعد یک ماه که یک سری رفتم خانه‌شان٬ دیدم خشک شده  !

 پرسیدم : چرا بهش آب ندادین ؟

جواب دادن : این کود پاش حیوانیه ! اگه آب که بهش بدیم ٬ بخار ازش بلند میشه و میشینه روی وسایلمون٬ همه جارو نجس میکنه !

 

پی نوشت :نسل‌های گذشته تا به چه حد نسبت به بعضی مسائل حساس بودن و ما امروز...٬ چقدر بعضی مسائل برای ما بی‌معنی شده ؟ !!

پی نوشت : این هم قابل توجه است که چه مقدار از رفتارهای امروز ما ، برای نسل آینده غیر قابل باور یا حتی خنده دار است ! 



تاریخ : یکشنبه 1391/07/2 | 22:29 | نویسنده : یک مورچه

1.بیست دقیقه ای می شد که دربارۀ کتاب بحث می کردند. این یکی می گفت که آقای "میم" (نویسنده محترم کتاب) در مقدمۀ کتاب گفته  هدفش از نوشتن این کتاب ، جمع آوری یک سری مطالبی کنار هم بوده  است که احتمال داشته از بین برود .

جالب اینکه توی بحثشان ، دقیقا طرف مقابل هم  به همان مقدمۀ کتاب استناد میکرد و میگفت  نخیر که اتقاقا دلیل نوشتن کتاب  این حرف های  که تو میگویی نیست و اصلا خود آقای "م" توی مقدمۀ کتاب  به طور مفصل راجع انگیزه های نوشتن این کتابش توضیح داده است!

بعد از کلی بحث، آخرش معلوم شد که یکی از دوستان چاپ قبل از انقلاب کتاب را خوانده بود و دیگری چاپ بعد انقلاب آن را !


2.کتاب را که دستش می دادی ، اول تاریخ تجدید چاپش را نگاه می کرد ، اگر مال بعد 57 بود ، نمی خواندش!

 

* : تیتر های زیادی برای این پست به ذهنم رسید ، "از خود مبنا پنداری" و "سلب اعتماد گرفته" تا ... . 

اما به نظرم ملایم ترینش همینی است که انتخاب شد.   



تاریخ : جمعه 1391/06/31 | 10:37 | نویسنده : یک مورچه

اوضاع این فصل  پرسپولیس که برای همه روشن است. تیمی که با یک بودجه ی میلیاردی و کلی سر و صدا بسته شده است و مدیرعامل محترمش هم همه جا اعلام کرد که تیم ما امسال "کهکشانی" است و فقط برای قهرمانی بسته شده ، حالا توی جدول لیگ ، از آخر پنجم است .  از همه بدتر اینکه که با تیم آخر جدول هم فقط یک امتیاز فاصله دارند !

همه اینها را برای این گفتم که نشان دهم یک جای کار پرسپولیس لنگ میزند.

این وسط آقای مایلی کهن هم به عنوان پیشکسوت تیم ، با "نیت اصلاح نواقص" ، از آقای مدیرعامل  اینجوری انتقاد کرده :

"متاسفانه کسی که "فرق توپ و هندوانه" را نمی‌داند به خاطر "خودشیفتگی" و "عشق شهرت" خود را متخصص و متعادل می‌داند و من را به نداشتن تعادل متهم می‌کند و عجب اینکه "میلیاردها تومان از پول مردم این کشور را به هدر داده است" و پای مربیانی ریخته که تا به حال تیم نتوانسته است، نتیجه بگیرد."

 

* : به نظرم این اشتباه را همه مان زیاد مرتکب می شویم

* : منبع خبر اینجا 



تاریخ : چهارشنبه 1391/06/29 | 22:31 | نویسنده : مورچه میهمان
مشورت با آقای پالیزکار، تنها کاری بود که به ذهنم رسید. از یک طرف کار خوابیده بود و باید حتما نظر استاد را می‌گرفتم؛ از طرف دیگر هم استاد بعد مدت‌ها خانوادگی رفته بود مسافرت و به خودم قول داده بودم که دیگه حداقل توی این مدت مزاحمش نشوم.

_خودت می‌دونی، ولی آقای معماریانی همیشه می‌گه که با من احساسی برخورد نکنید!

کل جواب آقای پالیزکار همین بود.

 

مجبور شدم دوباره بنشینم کل مساله را مرور کردم. از اینکه خودم می‌توانم بدون نظر استاد کار را انجامش بدهم، تا اینکه استاد از توی مسافرت چه کاری می‌تواند انجام دهد تا…

آخرش تصمیم گرفتم که به جای زنگ زدن، موضوع را SMS کنم. چون به نظرم موضوع نیاز به مشورت داشت و آن قدر هم فوری نبود که زنگ بزنم.

جوابی که استاد به پیامک داد، به این قطعیت رساندم که اگر سر این موضوع مشورت نمی‌کردم، قطعا موقع برگشت توبیخ می‌شدم!



تاریخ : سه شنبه 1391/06/28 | 04:16 | نویسنده : یک مورچه
  تصادفی توی حرم باهم آشنا شدیم. شیرازی بود. سنش زیاد نبود . می گفت خانمش تالاسمی دارد و اوضاعش خیلی هم خوب نیست. نذر کرده بود برای خوب شدن  خانمش هر 40 روز یک بار بیاید حرم. از گرانی داروهای خانمش برایم گفت. از اینکه بعد 6، 7 سال از مریضی زنش ، هنوز موضوع را به بیماری را به خانوادۀ خودش نگفته. از سرکوفتهایشان می ترسید . از اینکه با زنش بد رفتاری کنند و یا حتی قطع رابطه.

جملۀ آخرش بدجوری در ذهنم مانده :

"همیشه میگم خدایا ! اگه قراره بد این همه سختی ، آسونی باشه ، من نمیخوام ! میترسم جنبه اش رو  نداشته باشم و بی ظرفیت بازی در بیارم ! من دوست دارم بازم بیام در خونه ات ! "

 



تاریخ : یکشنبه 1391/06/26 | 16:32 | نویسنده : مورچه کتابخون

همیشه به تصمیم اول، احترام می گذارم. تصمیم اولی که به ذهن ت می زند، با همه جان گرفته می شود.تصمیم دوم، با عقل، و تصمیم سوم با ترس... از تصمیم اول که رد شدی، باقی اش مزه ای ندارد...
فقط به یک چیز درعالم موعظه ات می کنم، تصمیم اول را که گرفتی باید بلند شوی و بروی زیر یک خم ش را بگیری... تنها یا بادیگران توفیر نمی کند. باید بلند شوی و فن بزنی...بی چون و چرا...بعد از فن زدن، می نشینی و به ش فکر می کنی و دور و برش را صاف می کنی... تصمیم اول قیچی کردنِ دمِ پراین سر تنگ بود که زیادی بالا نپرد...

 

                                                                          

(قیدار / رضا امیر خانی)




.: :.

تعداد کل صفحات : 28 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...