تبلیغات
گاز ِمورچه

تاریخ : یکشنبه 1391/05/22 | 11:37 | نویسنده : مورچه کتابخون

دقت کرده اید که توی المپیک ٬  ایران در هیچ کدام از ورزش‌های گروهی نماینده نداره ؟!

حتی در قایقرانی کایاک دو نفره ! حتی توی پینگ پنگ دوبل !

 

پ.ن: استادی که خاطرات 20 ساله زندگی‌اش در آلمان را برایم تعریف می‌کرد ٬ میگفت : ما ایرانیها کار گروهی بلد نیستیم ٬ولی اونها...٬ 

پ.ن: به کارهای مثلا گروهی ات نگاهی بینداز ٬ بیشتر شبیه "کار گروهی" اند یا شبیه "فقط انداختن بار بر دوش دیگری" ؟



تاریخ : جمعه 1391/05/20 | 18:56 | نویسنده : مورچه کتابخون

کارشناس یکی از پاپتی ها (معتاد) را صدا می زند. پاپتی مف‌ش را بالا می‌کشد و چمباتمه می نشیند جلو ِمیز. پزشک سرش داد می کشد که درست بایستد. بعد با گوشی به صدای نبض‌ش گوش می‌دهد. از داخل یخ‌دان کوچکی که هم‌راه دارد ٬ آمپولی در می آورد و بدون الکل زدن به پوست ٬ سرنگ را فرو میکند توی بازو پاپتی ...آرام به قیدار میگوید :

ـ جانورها درست نمی‌شوند...وزن نگرفته اصلا ! حیف تزریق دارو !

خودش ریز می خندد. منتظر است که قیدار هم بخندد. قیدار اما از جا بلند می‌شود.به کارشناس چیزی را میان حیاط نشان می‌دهد و می‌پرسد که  چیست ؟

کارشناس شیر و خورشید عینک‌ش را جابه جا می کند و می‌گوید :

ـ بز باید باشد (نه؟) ... یا گوسنفد؟

قیدار می‌گوید:

ـ آن جانور است! اما این‌ها مثل من و شما هستند . فقط ما رنگی هستیم ٬ اینها سیاه و سفید .

ـ سیاه و سفید یعنی چه ؟

ـ یعنی یا خمارند یا نشئه ! یا سیاه یا سفید ! اما ما هرکدام‌مان هزار رنگ داریم ... گاهی قرمزیم ٬ گاهی سیاه ٬ پاری وقت‌ها هم سبز و پاری وقت ها هم وقتی گندمان در می‌آید ٬ قهوه ای !

                                                                              

(قیدار/ رضا امیرخانی/صفحه243)

قسمت دیگری از کتاب را اینجا بخوانید



تاریخ : پنجشنبه 1391/05/19 | 18:50 | نویسنده : مورچه چارچشم
بعد از مرغا میخوابی؛
قبل از خروسا هم بیدار میشی.

تازه اگه! بخوابی ...


تاریخ : سه شنبه 1391/05/17 | 06:04 | نویسنده : مورچه کوچولو


من _ چه خبر از ماه رمضون ؟؟  خیلی حال میده مگه نه؟
 
اون _ نه بابا چه حالی
قبل افطار که کلا یا بی حالم
 یا هرکی رو میبینم بی حاله...

بعد افطار هم که اونقدر با حالی که نمیتونی خیکتو  تکون بدی و  چشم میزنی میشه سحر

بعد سحر هم اونقدر  آلبالویی میشی که حیفت میاد باد سرد کولر و پتوی گرمو از دست بدی

پس این جریان متقین و مومنون و این حرفا که میگن چیه دقیقا؟

من _ .....!!!
اون _ .......؟؟؟




تاریخ : دوشنبه 1391/05/16 | 00:36 | نویسنده : مورچه میهمان

تو صفحه فیس بوک اش نوشته بود: میدونی بدترین حس چیه؟
اینکه وسط بحث بفهمی حق با تو نیست!



تاریخ : جمعه 1391/05/13 | 20:32 | نویسنده : مورچه کتابخون

زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت،هرچه شعر که از بر داشتم خواندم-به زمزمه ای برایش-و هرچه دقیق تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید.و دیدم که تنها "خسی"است و به "میقات" امده،نه "کسی" و به "میعادی".و دیدیم که "وقت" ابدیت است.یعنب اقیانوس زمان.و "میقات" در هر لحظه ای.و هرجا.وتنها با خویش.چرا که "میعاد" جای دیدار توست با دیگری.اما "میقات"زمان همان دیدار است و تنها با "خویشتن".

...

ودیدم که سفر وسیله دیگری است برای خود را شناختن.این که "خود" را در آزمایشگاه اقلیم های مختلف به ابزار واقعه ها و برخوردها و آدم ها سنجیدن و حدودش را به دست آوردن؛که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ...

                                                          

 (خسی در میقات/جلال آل احمد/صفحه88)

 



تاریخ : پنجشنبه 1391/05/12 | 08:58 | نویسنده : یک مورچه

امروز توی خیابان چشمم افتاد به یکی از این  اتوبوس های ولوو ، از همان هایی که کارشان توی جاده جابه جا کردن مسافرهاست . پشتش خوش خط نوشته بود :

                                          "حیف که gps دست و پایم رو بسته! "

 


پ.ن 1: چند روزی است که اساسی رفته ام توی نخ محدودیت هایی زندگی ام ، همان هایی که دست و پایم را بست اند ،  به خصوص "آنهایی که خودم بودنشان را قبول کرده ام ."

پ. ن 2 : یکی میگفت دین هم یه جور محدودیته 



تاریخ : سه شنبه 1391/05/10 | 22:30 | نویسنده : مورچه میهمان

خیلی دلم گرفته،امروز تولدم بود با اینكه همه اعضای خانواده خبر داشتند ولی هیچ كس یه تبریك خشك و خالی هم به من نگفت به جز همسرم اونم در حد یه تبریك حتی یه شاخه گل برام نخرید كه فقط محبتش رو ثابت كنه.خیلی دلم گرفته.با خودم گفتم بالاخره یه هدیه ای بهم میده ولی زهی خیال باطل.
كاش آدما میدونستن چجوری باید محبت كنن
...



تاریخ : دوشنبه 1391/05/9 | 16:41 | نویسنده : یک مورچه نر
شنبه که رفتم اداره جات و به کارهای اداری گذشت
یکشنبه هم که رفتم بازار و تعمیرگاهها و عیادت بیمار و انجام کارهای عقب افتادم
دیروز را هم که تماما مریض بودم، تب و در خانه و ساعتی هم تدریس سرخانه و شروع و اتمام "قیدار"

امروز هم که سه شنبه است؛ حالم خوب شده و برگشته ام سر کار
یقینا امروز سه شنبه بوده است...
تا اینکه چند لحظه قبل دوستی بهم اثبات کرد که در دوشنبه ایم!!!
حالا نشسته ام به بررسی مجدد که پس اونهمه کار را که تو دو روز کاری فرضش کرده بودم یعنی من در یک روز گرمِ تابستانِ ماهِ رمضانِ ظلِ گرما انجام داده ام!!

پس نتیجه چه جالب است و این یعنی من با اینکه دو روز فشرده و سخت داشتم اما چه خوب سپری اش کردم که به جای رو روز در آنها سه روز زندگی کرده ام ...


تاریخ : یکشنبه 1391/05/8 | 18:05 | نویسنده : مورچه کوچولو
ماجرا از آنجایی شروع میشود که  هوا گــــــــرم بود و آفتــابی
که مـــرغ شده بود کیلویی 8 تومن
که زن آقای راننده طــــلاق گرفته بود
که راننده اعصـــاب نداشت و که داشت مارا به کشتن میداد
ماجرا از آنجا ادامه دار شد
که راننده فحــــش بووووق و بووووق و بووووق کلیه مسئولان عزیز را داد...
اصولا از آنجایی که این نوع مسائل به ما مربوط نیست و اصلا هم بی عرضگی بعضی ها نیست،
و ینی به هیچ کس هم  مربوط نیست،
که فهمیدیم که این ماجرا همچنان ادامــه دارد
و برایش پایانــی نیست...


تاریخ : شنبه 1391/05/7 | 05:19 | نویسنده : مورچه دکتر

 شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی‌نشیند.

اما تلخی‌هایش هر بار تازه ترند، هر بار تازه تر...

 

كلیدر
(محمود دولت آبادی)



تاریخ : پنجشنبه 1391/05/5 | 19:00 | نویسنده : مورچه سوسول

به بعضی ها وقتی یه عکسی رو نشون میدی ، اولین جمله ای که میگن اینه :      "فتوشاپیه؟ نه ؟؟"


پ.ن : اول تیترش رو گذاشته بودم "ذهن بدبین"



تاریخ : سه شنبه 1391/05/3 | 05:00 | نویسنده : مورچه کوچولو
مثلا همش 3 روز  گذشته
اما اینقدر بدنم خسته و کوفته و داغون است که فکر میکنم از جنگ برگشتم...
آخر نمیدانستم این نفــــــــــس کوفتی من
اینقدر غـــــــول شده
که شکستن شاخش به این اندازه خسته ام کند...!!

پ.ن

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی...


تاریخ : جمعه 1391/04/30 | 09:57 | نویسنده : مورچه کتابخون

شهلا می‌گوید:

ـ تصمیم ازدواج با من ٬ از جنس چندمی است؟ نکند بعدتر... حرف مردمی بخورد به گوش‌تان...

قیدار می‌پرد وسطِ حرفِ شهلا ٬ سنگین می‌گوید:

ـ درز بگیر این خط ِپارۀ خاطرات را...

شهلا ضجه می‌زند :

ـ چه‌جور؟ چه‌جور قیدارخان؟ سایۀ شما خیلی سنگین است٬ اما حرفِ مردم٬آفتاب و سایه برنمی‌دارد...

ـ حرفِ مردم٬ بافتنی است شهلا جان... یکی زیر٬ یکی رو...

ـ حالا حرف بافتنی می‌زنید... دو روز دیگر٬ خود‌ِ شما که پشیمان شدید از بودن ِمن ٬ مثل لباس چروکِ پاره مرا...

قیدار سرش را می‌گیرد به سمتِ شهلا و به ابروهایش گره می‌اندازد و اخم می‌کند٬ بعدآرام می‌گوید:

ــ((زیاد توی زندگی خطا کرده‌ام٬ خیلی بیشتر از تو ٬ برای همین با آدم خطاکار راحت‌ترم. آدمی که یک‌بار خطا کرده باشد و پایش لغزیده باشد و بعدهم پشیمان شده باشد٬ مطمئن‌تر است از آدمی که تابحال پایش نلغزیده...

این حرف سنگین است...خودم هم می‌‌دانم٬ خطا نکرده٬ تازه وقتی خطا کرد و از کارتن آک‌‌بند در آمدش٬ فلزش معلوم می‌شود٬ اما فلزِ خطا کرده رو است٬ روشن است.... از آدم بی خطا می‌ترسم٬ از آدم دو خطا دوری می‌کنم ٬ اما پای آدمِ تک خطا می‌ایستم...با منی؟))

شهلا وسط گریه لبخند می زند و سر تکان می دهد:

-با توام...

نمی گوید با شما...می گوید "با تو"..  
                                                                          

(قیدار / رضا امیرخانی/ صفحه31)



تاریخ : دوشنبه 1391/04/26 | 15:59 | نویسنده : مورچه میهمان
داداش کوچیکم رفته بود مصاحبه حوزه علمیه، وقتی برگشت مامانم گفت قبول میشی؟ گفت: آره بابا...
من گفتم: کاری نداره که مگه چی می پرسن ازشون! بچه هه دیگه باید خیلی بوق باشه تا ردش کنن!
داداشم گفت: مطهرات رو بشمر ببینم!
من:..............
مامانم: خجالت بکش...



مورچه پرخاشگر




.: :.

تعداد کل صفحات : 28 ::      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...