تبلیغات
گاز ِمورچه

تاریخ : شنبه 1391/04/24 | 18:04 | نویسنده : یک مورچه

از صدا و سیما  زنگ میزنن که ما امشب آقای "ب" را برای مصاحبۀ تلویزیونی زنده دعوت کردیم ؛چون حیطۀ کار ایشون با کار شما مشابهت داره ، لطفا واسه امشب چندتا سوال بدین !

با تعجب گفتم : یعنی شب قراره برین رو آنتن و تازه الآن دنبال سوالهاشین ؟

گفت:آره .

 سوال هایی را که به ذهنم  رسید به دردشان میخورد را  فرستادم.

یک ساعت بعد ،  این دفعه از دفتر آقای "ب" تماس گرفتن .

_سلام ؛ شما به صدا و سیما واسه مصاحبه امشب  آقای  " ب" سوال دادین؟

_بله !

_ آقای "ب" فرمودند پس اگه ممکنه لطفا جواباش روهم برای ما فکس کنین !



تاریخ : پنجشنبه 1391/04/22 | 23:57 | نویسنده : مورچه میهمان
مبل خونمون خودکاری شده بود.بابام خیلی جدی پرسید: این کار کیه؟
هیچکس جواب نداد.دید فایده نداره، ( به دروغ ) گفت: خیلی قشنگ شده! یک دفعه داداش کوچیکم پرید وسط گفت: من کردم!
قیافه بابام عوض شد با عصبانیت گفت: بیخود کردی پدرسوخته این چه کاری بود کردی؟ ها؟

پی نوشت: گاهی وقتا جرئت گفتن نداریم، باید حتما خطاهامونو با کلک از زیر زبونمون بکشن

مورچه پرخاشگر


تاریخ : چهارشنبه 1391/04/21 | 07:49 | نویسنده : مورچه سوسول
وقتی آیفون رو بر میداره و میپرسه: " کیه ؟ " 
میتونی "دستور بدی" : " باز کن ! "
میتونی بگی : "منم ! "
میتونی هم بگی : " سلام ! "


تاریخ : یکشنبه 1391/04/18 | 23:32 | نویسنده : یک مورچه
توی وبلاگش نوشته :

تابستان‌ها با بابام منچ بازی می‌کردیم. چهارنفری خم می‌شدیم روی کاغذ سی‌سانت در سی‌سانت و تاس می‌انداختیم. اینکه منچ است، ساده است، دروغ و دغل ندارد،‌ همه‌چیزش روست. اگر مافیا بازی می‌کردیم چه می‌شد؟ دوستم تعریف می‌کرد با مادر و پدر و فک و فامیل نشسته‌اند مافیا بازی کرده‌اند. برادرش مافیا بوده و مادرش شهروند. بقیه هی می‌گفته‌اند این مافیاست مادرش باور نمی‌کرده. قسمش داده که بگو مافیا نیستی. این هم قسم خورده که شهروند است. مادر خیالش راحت شده و ازش دفاع کرده و بقیه را قسم داده که پسرش را نزنند. بعد که کشته شده و برگه‌اش رو شده مادرش تا آخر بازی ماتش برده و چشم ازش برنداشته. انگار پرده‌ای از جلو چشمش کنار رفته، واقعیت را دیده و درهم‌شکسته. تا چند روز باهاش حرف نمی‌زده، شوکه و تلخ بوده، احتمالن داشته کل زندگی‌اش را مرور می‌کرده که ببیند دیگر کجاها بازی‌ خورده و الکی اعتماد کرده.



تاریخ : شنبه 1391/04/17 | 23:30 | نویسنده : یک مورچه

اتوبوس را گذاشته بودند روی سرشان ! همیشه حدود یک و دو بعدازظهر که موقع تعطیلی مدارس است ، اوضاع همین طوری است .

کتاب را چنگ زد از دستش .

_ اوخ اوخ ! بده ببینم جواب سوال 3 رو درست نوشتم یا نه !

کتاب را پرت کرد توی سینه اش

_ هوی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی! حیوون! چرا چنگ میزنی !

ـ   دستتو بنداز عوضی ِ خصیص ! حواستم به حرف زدنت باشه ! مگه من باباتم که اینجوری باهام حرف می زنی ؟

 


ته نوشت : انگار در هر نسلی ٬  پدر  نقشی را برعهده داشته است ٬ و چه نقشهای متضادی! 



تاریخ : جمعه 1391/04/16 | 23:16 | نویسنده : یک مورچه

 در طبقه بندی که از آدمها در ذهنم دارم ، همیشه جزء آن دسته ای قرار میگیرد که سرشان شلوغ است و حتی وقت سر خاراندن هم ندارند .

_ آقا وقت کردین ایمیلم رو بخونین !

هاج و واج نگاهم کرد !

_ ببخشید یادم رفت !

 این ببخشید هایش را از ته دل میگوید .

_ یعنی راستشر رو بخوای این چند روز، اصلا حالم خوب نیست ! دیشب که افتضاح بودم ! این قدر حالم بد بود و تب داشتم که حتی "نماز صبح" هم خواب موندم !




پ.ن : نمیدونم ! شاید برای خیلی ها تلنگر حساب نشود ! شاید هم بخاطر این باشد که بعضی چیزها برایمان عادی شده است...


تاریخ : پنجشنبه 1391/04/15 | 22:34 | نویسنده : مورچه کتابخون

_ من اومدم برای بردن اموال

_ کدوم اموال؟

_ همون اموالی رو که برای آقا جمع آوری و ذخیره کردی . حالا وقتشه که...

_ چی؟!!

_ چی یعنی چی؟ نشنیدی یا نفهمیدی؟

...

....

_ گفتی راجع به اموال ، آقا چی فرمودند ؟

_ عرض کردم یک بار

_ بله فرموید ! سمعا و طاعتا. تا من این چک رو می نویسم ، شما هم بپر از آقا یک رسید بگیر بیار

_ رسید ؟ از آقا؟

_ بعله ! مگه چیه ؟ اعتراض داری؟

_ نه من چه کاره ام که...

_ بگو تو برگه رسید صراحتا قید کنن که کلیه اموال !

                                                                                       

(کمی دیرتر / سید مهدی شجاعی)



تاریخ : پنجشنبه 1391/04/15 | 00:52 | نویسنده : یک مورچه

فاکتور را با تعجب نگاه کرد !!

 _ دیدی اینجا رو ؟ دمش گرم ! عجب آدم با مرامیه !  آخر کارهم دوباره 30 هزار تومان بهمون تخفیف داده !

جواب دادم : نه اشتباه نکن !!  تو ببین طرف چقدر توش داره میخوره که حاضر شده 30 تومان اَم به ما تخفیف بده !!



تاریخ : چهارشنبه 1391/04/14 | 08:18 | نویسنده : یک مورچه
دیروز با اون شدت وحشتناک بارون و خیابون سیل اسا ، می خواستم از روی پل عابر پیاده برم پله های رفتش برعکس شده بود !
گفتم شاید بشه ، ولی نزدیک بود پرت بشم ...
بی خیال شدیم و از وسط خیابون رد شدم
چه مردمی که منو به قانون شکنی و خوشحال بودن متهم کردن
احتمالا   که از زیر پل دارم از وسط خیابون رد شدم ....
همیشه زود قضاوت نکنیم...
شاید پله برقیش مشکل داشته ...
مورچه خانم


تاریخ : سه شنبه 1391/04/13 | 00:32 | نویسنده : مورچه دکتر
دقت کردی آدما همونطور که از بدیهاشون ضربه میخورن،از خوبیهاشون هم میخورن؟!
این خوبیهاته که توقع میاره،واسه بقیه....یا حتی خودت....
یعنی چی؟!یعنی اینکه یه بار،دو بار،nبار (!)...واسه یه نفر،دو نفر...وقتی هیچ جوابی نگیری،یه جایی میرسه که حتی خودتم کم میاری و یه حسی مشابه "حماقت" بهت دست میده!
بی خود نیست که آدما روز به روز نسبت به هم بی تفاوت تر میشن!



تاریخ : یکشنبه 1391/04/11 | 23:22 | نویسنده : مورچه کتابخون

هفته نامه ای زده اند آمریکایی ها . اسمش را گذاشته اند صدای آزادی. به زبان‌های پشتون و انگلیسی و فارسی مطلب دارد. یعنی هر صفحه را به سه قسمت تقسیم کرده است و هر مطلب به سه زبان آورده شده است. فارسی و انگلیسی را تطبیق می‌کنم ٬ مطابقتِ کامل دارند. هفته‌نامه کاملا به سطح فرهنگ افغانی‌ها ٬ هم‌خوان است. صفحه‌ای دارد به اسمِ «از باباجان بپرسید ! اسک باباجان ! Ask Bbabajan (یا صفحۀ مشورت)»

فریده از باباجان راجع به بیکاری پرسیده است. خیلی قشنگ جواب داده که «فریدۀ عزیز٬ وظیفۀ اشتغال فقط با دولت نمی‌باشد٬ شرکت‌ها که بسیاری هم افغان هستند وظیفۀ ایجاد اشتغال دارند.»

از همان اول٬ سطحِ توقعِ مردم از دولت و نیروهای خارجی مستقر را پایین می آورند.

ماچه می کنیم؟ رای‌زنِ فرهنگی ما و کنسول ما هم آیا مجله منتشر می کرده اند؟ سعی می کنم به این چیزها فکر نکنم!

                                                                   

(جانستان کابلستان (سفرنامه به افغانستان) / رضا امیر خانی )

قسمتهایی دیگر از کتاب را اینجا  و  اینجا بخوانید .



تاریخ : یکشنبه 1391/04/11 | 03:26 | نویسنده : یک مورچه نر

چند هفته ایست که بنا بر تصمیمم، خودم لباسهام رو میشورم و پهن میکنم و اتو نیز. نشسته ام به اتوی لباسهام که تعجب مامان از اینهمه صاف و صوف بودن و خط اتو داشتن پیرهنها و بقیه لباسهای "تازه شسته شده" ام اینقدر مشخص بود که طاقت نیاورد و بی توجه به شکوه و عزت چند ده ساله ی کدبانویی به حقش، پرسید: اینها رو چطوری رو بند پهنشون کردی که اینقدر صافن؟!

 

پی نوشت: هر نسل باید هم از نسل قبل بهتر باشه، اگر فهمیده باشد.



تاریخ : پنجشنبه 1391/04/1 | 23:40 | نویسنده : مورچه دکتر
صدای  گوش خراش گریه ی بچه  پیچیده بود توی اتوبوس . 
حالا از اون طرف  نگاه های چپ چپ و پر فیس و افاده ی مردم را تصور کن که به مادر بچه چشم غره میرفتن که  "چشمت کور ،دندت نرم ، ما چه گناهی کردیم با این عر عروت! چرا تاکسی نگرفتی؟ ناسلامتی وسیله نقلیه عمومیه ها ، ...!"
از این طرف هم مادری که معلوم بود هنوز مسیر طولانی رو با اتوبوس در پیش داره ، عرق شرم می ریزه و  تمام تلاششو میکنه تا ساکتش کنه !

گاهی  چقدر خوبه که خودمونو جای بقیه بذاریم.اگه کاری از دستمون برنمیاد،حداقل با نگاههامون "زخم دل" نزنیم !


تاریخ : پنجشنبه 1391/04/1 | 23:14 | نویسنده : مورچه میهمان

وقتی در پیاده رو( راه مستقیم و مطمئن) میروی و به شن ها، سیمان ها، ماشین ها(!) و..(که

موانع اش بسیارند) بر میخوری حاضری 

ریسک کنی

و از وسط خیابان ( راهی که مانع اش کمتر است اما خطرناک) بروی.



تاریخ : چهارشنبه 1391/03/31 | 09:13 | نویسنده : مورچه کوچولو
اینکه میزان جو زدگی انسان در کارها
ارتباط مستقیم دارد با درصد شکست
در همان کار را خودم میدانم
میخاستم بگم همین چند وقت پیش جو زده شده بودیم عجیب....

پ.ن
حالا شوما جو زدگی رو هرچی میخای تعبیر کن



.: :.

تعداد کل صفحات : 28 ::      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...