تبلیغات
گاز ِمورچه - خودِ بی خود

تاریخ : یکشنبه 1391/05/29 | 02:34 | نویسنده : مورچه کتابخون

در طواف به دور خانه،دوش به دوش دیگران به یک سمت میروی.و به دور یک چیز میگردی.و میگردید.یعنی هدفی هست و نظمی.و تو ذره ای از شعاعی هستی به دور مرکزی.پس متصلی.و نه رها شده.و مهم تر اینکه در آنجا مواجهه ای در کار نیست.

دوش به دوش دیگرانی.نه رو به رو.و بی "خودی" را تنها در رفتار تند آدمها میبینی.یا از آنچه به زبانشان می آید میشنوی.اما در "سعی"،می روی و بر میگردی.به همان سرگردانی که هاجر داشت.هدفی در کار نیست. و در این رفتن و آمدنت آنچه براستی می آزاردت مقابله مداوم با چشم هاست.

یک حاجی در "سعی" یک جفت پای دونده است یا تند رونده،و یک جفت چشم بی "خود".یا از "خود"جسته.یا از "خود"به در رفته.و اصلا چشم ها،نه چشم.بلکه وجدانهای برهنه.یا وجدانهایی در آستانه چشم خانه ها نشسته و به انتظار فرمانی تا بگریزند.

و مگر میتوانی بیش از یک لحظه به این چشمها بنگری؟

تا امروز فکر میکردم فقط در چشم خورشید است که نمیتوان نگریست.اما امروز دیدم که به این دریای چشم هم نمیتوان...که گریختم.


                                                              
(خسی در میقات/جلال آل احمد/صفحه96)



.: :.