تبلیغات
گاز ِمورچه - یوم الحسره*

تاریخ : دوشنبه 1391/06/13 | 07:04 | نویسنده : یک مورچه

همین هفته پیش بود که در یادداشت های شخصی ام نوشتم که  باید بیش‌تر حواسم به پیرمرد باشد . نوشتم که باید هر روز حتما چند دقیقه ای را کنارش بنشینم و حالش را بپرسم ؛ که مجبورش کنم که برایم از خاطره هایش بگوید  ـ همان خاطره‌های تکراری همیشگی  که آلزایمر لعنتی ، نمیگذارد که یادش بماند برایم تعریف کند .ـ  از همان روز نگرانیم این بود که نکند روزی بیاید و حسرت بخورم.

 اما پیرمرد یکی دو روز بیش‌تر خانه نماند و دوباره بیمارستان...

همین دیروز بود که که دلم برای پیرمرد و بداخلاقی هایش  شروع کرد به پر زدن . حول حولکی لباسها را پوشیدم و رفتم بیمارستان ٬ کنار تختش نشسته بودم  و مدام خدا خدا می‌کردم که دوباره برگردد . نذر و نیاز کردم و قول دادم که اگر برگردد ، بیشتر قدرش را بدانم.

همین دیشبی بود که گوشه ای ،  اینها  را برای خودم نوشتم

و همین صبحی بود که خبر دادند پدر بزرگ ...

 

*: معنی این تعبیر را این روزها بهتر می فهمم  !


.: :.