تبلیغات
گاز ِمورچه - یه روزی این حرفها افسانه میشه !

تاریخ : چهارشنبه 1391/09/8 | 11:03 | نویسنده : یک مورچه

 زن و شوهر هردویشان بازنشستۀ آموزش و پرورش بودند . البته یکی شان معلم و دیگری از مدیران ارشد. صحبت از تجربه ها و خاطرهایشان بود. مرد تعریف میکرد که به واسطه جایگاهش ، بارها پیشنهاداتی عجیب و غریبی برایش می آمده . حتی قسم خورد که:

شاید باورتون نشه ، ولی به جان تنها پسرم ،  توی این مدت بیش از 10 تا چک سفید امضا را پس فرستادم ! بعضی ها کارشان را که راه مینداختم  واسه تشکر چک می آوردن ... ، بعضی هام واسه اینکه فقط کار اونها رو راه بندازم !

چندتایی از خاطره های این چک ها را هم برایمان تعریف کرد.

یکی از  نسل سومی  وسط صحبت هایش پرید و گفت : حالا چی میشد بعضی هایش را قبول میکردین ، حداقل اونایی که هدیه بودن، حقه تون بوده ! الان "اوضاع زندگی" تون شاید یک کم بهتر بود

این "اوضاع زندگی" که وسط حرفش گفت ، بهش در ظاهر یک کلمۀ دو حرفی نگاه نکنید، کلی حرف پشتش داشته باشد. شاید منظورش بیماری پسرش بود که پول عملش را هم ندارن. شاید هم منظورش خانۀ طبقۀ چهارمشان بود که آسانسور ندارد و زنش بخاطر دیسک کمری که از روزهای پای تخته درس دادن برایش باقی مانده ، نمیتواند با عصا از آنها بالابرود . شاید هم ...

_ ((این دیگه تقصیر ما نیست ، تقصیر پدر ومادرامون بوده ، اونا خیلی ساده بودن و ما را هم اینطوری بار آوردن .


نوروز بود و یادمه مامان مریم رو حامله بود . خانه مام نوروز ها پاتق کل فامیل بود، غلغله ! یکی از بچه ها مامانو صدا زد و گفت : خاله دهنتو باز کن !  بعد هم یک چیزی گذاشت توی دهن مامان ! مامان طفلکی تا دهنش را بست ، تندی پرسید : آخ !! چی بودش این ؟

_ بادوم بود خاله!

بابام تا شنید ، دودستی زد توی سرش!

_از کجا آورده بودیش!

_صبح که بابام رفته بود بازدید انبار گمرک ، منم باهاش رفتم ، یکی از کیسه پاره شده بود ، بادام هاش ریخته بود، منم2-3 تاش رو برداشتم.

بابا داشت دیوانه میشد ، داد میزد که وای زنم پابه ماهه و مال حروم خورد!

فردا دست پسر رو گرفت ، یک کیسه بادام خرید و باهم رفتن انبار گمرک، صاحب کیسه را پیدا کرد ، کیسه را بهش داده و گفته :

زنم یه دونه بادام های تو را ندونسته خورده ، پا به ماهه ، تورو خدا راضی باش ! جاش  این کیسه رو بگیر ، میخوای خیرات کن میخوای واسه خودت بردار ، فقط راضی باش تو رو خدا ! ))

میگفت تازه تمام این اتفاق ها توی شرایطی بود مامانم حواسش جمع بوده تفاله اون بادامه را قورت نداده بود ،فقط آب بادام از گلویش رفته بود پایین ! 




.: :.