تبلیغات
گاز ِمورچه - مادر

تاریخ : دوشنبه 1391/08/29 | 15:06 | نویسنده : مورچه میهمان

سفر مشهد که بودم با پنج تا مادر هم اتاق بودم. من تنها دختر بین هم اتاقیها بودم و این اولین تجربه من برای همراهی با چند تا مادر بو.
از روز اول تا روز آخر سفر بزرگترین آرزو و دلمشغولیه این مادرا ازدواج دخترها و پسرهاشون بود.
مادر1 و مادر 3 گله میکردند که دخترامون خواستگارای زیادی دارن ولی همه رو رد میکنن.
مادر 2 ازدو تا پسرش گله مند بود که چرا با وجود شرایط خوبی که دارن حاضر به ازدواج نیستن.
مادر 4 و مادر 5 هم دختر مجرد داشتند و هم پسر مجرد و مثل مادرای دیگه دعا میکردند خدایا اینا ازدواج
کنن تا بتونیم احساس سبکی کنیم.
وجه مشترک همه مادرا این بود که ازدواج نکردن بچه هاشون یه بار سنگین بود روی دوششون و دوست داشتن این
امانت خدا ازدواج کنه و خوشبخت بشه.
هیچوقت به ازدواج اینجوری فکر نکرده بودم... با خودم میگفتم یعنی مادر من هم...




.: :.