تبلیغات
گاز ِمورچه - حسرت

تاریخ : یکشنبه 1391/09/12 | 15:34 | نویسنده : یک مورچه

متولد 70 ، خوش تیپ و خوش برخورد ! اینطوری که خودش میگفت از سربازی اش  هک یک ماه بیشتر نمانده  ، تکمیل ظرفیت دانشگاه قبول شده و از ترم بهمنهم  میرفت سر کلاس ! یک مغازه کامپیوتر فروشی هم در یکی از بهترین پاساژهای شهر برای خودش دارد . فقط هم با مارک اپل می کند و لاغیر . همه اینها به کنار ، یک خانه هم به اسم خودش داشت .

 شاید هرکس دیگری هم جای من بود همین حرف را می زد . شروع کردم یک دور برایش به شمردن همه چیزهایی را که دارد ، بعدش هم گفتم :

_ ((خوش بحالت که آینده ات تامینه ! "خیلی ها" حسرت میخورن کاشکی جای تو باشن ! خوش بحالت !))

گفتم  "خیلی ها " نه ؟ ، ولی حتی اون هم فهمید که ته دلم منظور از این خیلی ها خودمم !  .

خندید !

((ببین ! همه این چیزهایی که گفتی رو ها ، حاضرم بدهم ولی  جایش  یه خانواده مثل تو داشته باشم  که دور هم جمع شیم ،همشو ها ! من 4 ساله واسه خودم خونه گرفتم تنهایی زندگی میکنم، می فهمی یعنی چی؟))

خنده ام گرفت !  شبیه این فیلم های کلیشه بود حرفش.  همان هایی  که مدام شعار میدهند که پول اُه اُه و پیف پیف است و قدر خانواده هایتان را بدانید  و از این جور حرف ها !

_ حقم داری نفهمی و بخندی ! چون دردش رو نکشیدی، میدونی چند وقته همو ندیدیم؟ البته فکر خیلی برام سخته ها ، دیگه عادت کردم ، حتی دلم واسه مامانمم تنگ نمیشه ، ولی خب ، ولی خب دوست دارم وقتی میام خونه ....

ته صدایش را بغض گرفت ، با انگشتاش چهار را نشان داد.

_ میدونی آلان 4 چهار ساله که حتی عیدهام همو نمیبینم. ، داداشم همیشه یه جاست واسه خودش ، بابا مامانم یک جا ، من یک جا....




.: :.