تبلیغات
گاز ِمورچه - سالی که نکوست ...

تاریخ : دوشنبه 1391/12/14 | 00:16 | نویسنده : یک مورچه

هر با رکه نماز صبحم قضا میشود  ،ناخودآگاه یاد پدربزرگ می افتم- خدا رفتگان شما را هم بیامرزد-   آقاجون ، با اینکه این اواخر حدود نود سالش هم شده بود ولی باز هم هر روز واسه  نماز صبح  خودش پا میشد، نه ساعتی، نه کوک موبایلی. نه صدا کردنی. حتما نماز صبح را باید می خواند . البته یکی دوباری هم شده بود  که وسط شب از خواب پا شوم ببینم یک ساعت هنوز مانده به اذان ولی آقاجون بیدار شده و دارد نماز صبح میخواند .

 یادش بخیر این اواخر که فراموشی گرفته بود ، وسط نماز سوره ها یادش میرفت ، ولی بازهم نمازش را باید می خواند.

تازه  تصور کن وقتی را که می فهمید امروز " جمعه " است !  حالا باید حتما بعد نماز صبحش ، "الرحمن" ام میخواند. ذره بینش را برمی داشت و می رفت سراغ قرآن . کلا دوست نداشت کسی توی کارهایش دخالت کند . می افتاد دنبال گشتن الرحمان . بعضی وقتی ها شاید 10 دقیقه ام طول می کشید تا پیدایش کند.  همه این مدت هم باخودش و الرحمان  بلند بلند حرف میزد . واسه اش خط و نشان میکشید که : " پدر آمرزیده ! تو هرچی هم خودتو قایم کنی ها ، بازهم من پیدات میکنم"  یادمه یکی دو باری هم  که پیدا نکردش ، از دستش  عصبانی شد و  دو سه تا فحش آبدار نثارش کرد . چند آیه اولش را با ذره بین میخوند، بعد چشم هایش خسته می شد ، ذره بین را می گذاشت کنار و  تا جایی که بلد بود ، بقیه اش را  از حفظ می خواند .  بعدم قرآن را می بست هی به خودش غر می زد که : " ببین پیرمرد ! کارت به جایی رسیده که حتی یک صفحه قرآن هم  دیگه نمی توانی بخونی ! "

راستی !  داشتم راجع به چی حرف میزدم که رسیدم به خاطره های پدربزرگ ؟

 

 پ.ن :بارها شد که بنشیم ، تماشایش کنم و مدام از خودم می پرسیدم که توی جوانی چقدر با خودش تمرین کرده  که حتی توی این سن هم هنوز این عادت هایش را نگه داشته !

ولی هیچ وقت از خودش نپرسیدم




.: :.