تبلیغات
گاز ِمورچه - دست فروشی...

تاریخ : چهارشنبه 1391/12/23 | 22:41 | نویسنده : یک مورچه

این مطلب را دیشب توی یک وبلاگ خواندم ، یک بار خواندنش می ارزد!

من حال امشب آبجی کوچولومو می فهمم. حال فردا و فردا هاشو. حال امروزشو و خاطره ای که از امروز واسش ثبت می شه. برای آجی کوچولوی من خیلی زود بود که چشماش اونطوری داغ بشه. نمی تونم صورت غمگینشو از جلو چشام ببرم. اون چشماشو که یه سد شده بود و به زور اون همه اشکو پشت خودش قایم کرده بود.

اون اولین دستفروشیشو امروز تجربه کرد. اونم جلوی دوستاش. اونم تو سن 15 سالگی که نهایت غروره. آجی کوچولوی من امروز خیلی محکم بود. اون امروز هیچی نفروخت و شاید پیش خودش فکر می کنه بازنده اومده خونه. اینو از شونه های خم شده ش راحت می شد فهمید، خستگی تو تنش میخکوب شده بود، آجی کوچولوی من در برابر بمباران سوالای دوستاش، در برابر نگاههای تحقیر آمیز، نگاهای تمسخر آمیز اونا چطور دووم آورده ؟ من شکستو تو چشاش دیدم. امشب چطوری میخوابه؟ حتما فکر می کنه هیچکی نمی فهمه تو دل کوچیک اون چی می گذره، شاید داره از بغض خفه می شه. شاید دلش می خواد مریض شه و فردا پا شو نذاره تو اون مدرسه. شاید اصلا دیگه نخواد بره مدرسه... حالا دیگه هر روز تا سه سال دیگه اون مدرسه و اون سالن می خواد بشه سوهان روح آبجی کوچولوی من.

خواهر کوچولوی من امروز هیچی نفروخت. می ترسم... می ترسم از اینکه اعتماد به نفسش فروخته شده باشه. می ترسم.

من نباید می ذاشتم، من که خودم دستفروشی و سختیاشو تجربه کرده بودم نباید می ذاشتم.

الآن چی کار می تونم بکنم؟ کاش بشه امروزو حذف کرد...




.: :.