تبلیغات
گاز ِمورچه - مطالب دی 1391

تاریخ : پنجشنبه 1391/10/28 | 09:30 | نویسنده : مورچه سوسول
این چن وقت ، تعداد دفه هایی که دیر میرسم  سرقرارهام و با خودم میگم 
"کاشکی زودتر راه افتاده بودم " 
 زیاد شده !


تاریخ : سه شنبه 1391/10/26 | 00:41 | نویسنده : یک مورچه

جمع بندی خود جمع این بود. ده، پانزده نفری می شدیم.اصلا درستش هم همین است. بالأخره اینطور مواقع یکی باید داوطلب شود جلو بایستد تا نماز را جماعت بخوانیم؟ !ولی خب  فرصت ندادند نماز درست و حسابی تمام شود؛ پچ پچ ها از همان جا شروع شد.

خانم ها که از همان آخر صف میخواستند بنده خدای پیشنماز را تیکه تیکه کنند،حرفشان هم این بود که این چه جور پیشنمازیه که   نمیدونه نماز ظهر 4رکعتیه نه 3 رکعتی ! تازه داغ شان اونجایی بیشتر شده بود که هیچکدام از آقایانم متوجه این اشتباه نشده بودند و اونها هم نماز را اشتباه خواندند!

 

البته آقایان این وسط ساکت نبودند پنهونکی(!) یک چیزهایی میگفتند. حالا درسته که جرات نداشتند بلندبلند بگویند ولی خب نظرهمه شان از یک کنار این بود که پیشنماز ، نماز را 5 رکعتی خوانده نه 3 رکعتی .

جالب تر اینکه اونام میگفتند ما خودمان وسط نماز متوجه اشتباهه شدیم و همان رکعت چهارم سلام دادیم . ولی خب خانم هام مثل پیشنماز حواسشان پرت بوده!

 

حالا وسط این سر و صدا ها ٬ خود پیشنماز را هم تصور کنید که قاطعانه میگفت نماز را 4 رکعتی خوانده !

رسما شده بودیم سه دسته !

 

پ.ن :شاید خنده دار به نظر برسه، شک بین 3و 4 و 5 ! اصلا هم میتوانید بگویید که حواس این آدم ها مگر کجا بوده که این همه آدم نمیدانستد نماز را چند رکعتی خوانده!

کافیه یک نگاهی به نماز خودمان بیندازیم . شاید اگر قرار بود ماهم نمازهایمان را جماعت بخوانیم و پیشنماز هم باشیم٬ اوضاع بهتر از این نبود. چقدر از نمازهای تکی (!) ما که معلوم نیست 3رکعتی و 5 رکعتی خوانده شده ولی هیچکی هم نفهمیده . چقدر از شک هایی را که خودمان را زدیم به نفهمیدنشان و محل شان ندادیم...



تاریخ : چهارشنبه 1391/10/20 | 13:36 | نویسنده : یک مورچه نر
اگه میدونستی امروز شکست نمیخوری چه کار میکردی؟
حالا برو و انجامش بده


تاریخ : دوشنبه 1391/10/18 | 04:28 | نویسنده : مورچه کتابخون
در واشنگتن از در و دیوار پلیس می جوشد و کسی که با ذهن ایرانی وارد این فضا شود ، در ذهنش تصاویری که از حمله پلیس آمریکا به سیاهان دیده، نقش می بندد.
هر پلیسی که به ناگاه نزدیکت ظاهر می شود ناخودآگاه دوست داری اسلحه داشتی و  دست به اسلحه می بردی ولی نزدیکتر کهمیشود، فکر میکنی پلیس از تو میترسد ، نه تو از پلیس .
در مملکتی که دو ساختمان 60 و 70 طبقه را عده ای با هواپیما وسط شهر نابود کردند ف پلیس طبیعی است کهخ از هرکسی بترسد. اما به هرحال باید دیدت را در مورد پلیس عوض کنی چون در این مملکت هر قانونی که در هر جایی قرار است اجرا شود پلیس حاضر می شود، از خرابی ماشین در اتوبان ، دستگیری مجرمان وخلافکاران تا رد کردن بچه مدرسه ای ها . به قول معروف ، پلیس ها از آب حوض خالی کردن تا پیرزن خفه کردن را به عهده دارند و کم کم پلیس با زندگی ات گره می خورد و فراموشش میکنی


ادامه این بخش کتاب

تاریخ : چهارشنبه 1391/10/13 | 22:40 | نویسنده : مورچه کتابخون

داشتم به الیاس فکر میکردم . اواخر ترم هفتم بود که الیاس دچار بحران روحی عجیبی شد. تفریبا همزمان با جدایی اشت از میترا ، نامزدش .جزئیاتش  را به کسی نگفت اما شاید همان بحران باعث جدایی اش از میترا بود.

 میترا فرانسه می خواند و الیاس توی یک مهمانی دانشجویی با او آشنا  شده بود.در واقع آنها به سرعت با هم آشنا شدند ، عاشقو شدند ، نامزد شدند و خیلی زود از هم جدا شدند . همه چیز توی شش هفته اتقاق افتاد. الیاس می گفت پدرمیترا از آن خرپول های جذاب عیاش عوضی باهوش حقه باز است. در همان هفته اول  آشنایی شان ، میترا به الیاس گفته بود تفاوت خودش با پدرش مثل تفاوت کتابla danse facil  با کتاب guide partique pour une sexualite epanouie 

الیاس می گفت از میترا جدا شده چون میترا مثل استخر کوچک و کم عمقی بود که مدام سرت می خورد به دیواره هایش. به کف اش. نمی شد در او شنا کرد. نمی شد در او گردش کرد. 

می گفت آشنایی اش با میترا مثل ورود به کوچه بن بستی بود که دیر یا زود باید از آن بیرون می زد

 

(سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار /مصطفی مستور)



تاریخ : شنبه 1391/10/9 | 08:45 | نویسنده : مورچه سوسول

یکی از تفریحات سالمم ، اینه که واستم جلوی دکه روزنامه فروشی ، عکس رو جلد مجله ها رو تماشا کنم

ژستی که آدما واسه عکس روی جلد مجله ها میگرن، خیلی وقتا علاقه ها و آرزوهای واقعی شون رو نشون میده



تاریخ : سه شنبه 1391/10/5 | 13:26 | نویسنده : یک مورچه نر

بازاریست بازار بزرگ تهران؛ یازده سال است. صنف لوازم آرایش. ظاهرمرتبش هم با صنفش همخوانی دارد. شصت و یکیست و هفت سال که جدابرای خودش کار می کند.

خوشحالم. خوشحال از این آشنایی بیموقع؛ 1.5 نصف شب در رستوران قطار.

خوشحالم که باز امشب دوباره می فهمم که جوان کاسبی که به مشتری اش دروغ نمی گوید هست، کاسبی که مالیاتش را بموقع می دهد هست، کاسبی که به فرهنگ جامعه اش فکر می کند و اهمیت می دهد هست، کاسبی که مثل کشاورز روزی اش را از خدا بداند نه از دورویی هست، کاسبی که خمس می دهد هست، کاسبی که هواسش جمع به کمفروشی و بدفروشی باشه هست، کاسبی که سلام زن شوهردار رو علیک نگه هست.

جوان کاسب سالم خوشحالم که هستی.یکی از دعاهای من سلامت تو خواهد بود.

 




.: :.