تبلیغات
گاز ِمورچه - مطالب یک مورچه خوار

تاریخ : چهارشنبه 1391/09/22 | 22:47 | نویسنده : یک مورچه خوار

عکس از: نقاش فقیر

این روزها با FPGA سروکله میزنم و گاهی کف می کنم از قابلیتهایش...!

در حالی ک خیلی چیزهای کف‌برتر وجود دارد که دیگر کفم را نمی‌برد!



تاریخ : دوشنبه 1391/01/28 | 22:07 | نویسنده : یک مورچه خوار
این روزا توی خونۀ جدیدمون که پر از سوراخ مورچه‌س، هوس سربه‌نیست کردن مورچه‌ها رو بیشتر دارم...
فک کنم یه مورچه‌خوار واقعی شدم..!


تاریخ : سه شنبه 1391/01/22 | 09:40 | نویسنده : یک مورچه خوار
هیچ حسی مثه پوشیدن دمپایی یا کفش خیس نیست... آه



یک مورچه : اگه این طوری بهش نگاه کنی که بعضی وقتها ، نسبت به چه چیزهای ساده ای حساسیت داریم و کلی اذیتمان میکند ....

مورچه خوار: الزاما از خاص بودن، آزار و اذیت را نمیتوان نتیجه گرفت!


تاریخ : شنبه 1390/12/13 | 21:30 | نویسنده : یک مورچه خوار
امشب شب وفات حضرت معصومه بود...
از یه هیئتی اومده بودن مسجد برای برگزاری مراسم...
مقدمه: آویزان کردن یه بنر گندۀ n در n پشت سر سخنران به کمک n-1 نفر آدم  با بکارگیری انواع روش‌های نوین و سنتی اعم از طناب، گیره و غیره به مدت 30 دقیقه
اصل: اجرای مراسم مربوطه به مدت حداکثر 2 تا 30 دقیقه

... یکی نبود بگه آخه آقا پسر چکاریــــــــــــــــــه؟؟؟؟!!!

......(حالا بماند که خودم نصف مقدمات همۀ روزمره‌هامو مهمتر از اصل می‌گیرم ؛ بعد به این بنده خداها گیر میدم...!)


تاریخ : دوشنبه 1390/10/12 | 18:12 | نویسنده : یک مورچه خوار
سه چهار نفر از دوستان به بهانه ی داشتن کنکور انجام پروژه ی آخر رو به من سپردن...
از طرفی گروه ها هم حداکثر می تونست دونفره باشه...
من موندم اسم کدومشونو بنویسم .....
...
....
یه مشکل دیگه هم بود و اون اینکه استاد از مطالب پروژه سوال می کرد و من می دونستم اونا هیشکدوم چیزی بارشون نیست و این اسم نوشتنه شاید برای خودمم مشکل ساز می شد..!!!!!
...
لذا یه تصمیم باحال گرفتم...
و آخرش هم کلی خندیدیم.. :D





تاریخ : سه شنبه 1390/05/11 | 04:43 | نویسنده : یک مورچه خوار
گفتم: 
چرا روزه خوری می کنی؟
گفت:
اگه چای نخورم، نمی تونم درست کار کنم!
و اگر درست کار نکنم، نونی که می برم خونه، شبهه ناک میشه!!


تهنوشت:
چقدر جالبه که حتی برای گناهانمون هم از خدا مایه میذازیم!!


تاریخ : جمعه 1390/04/3 | 13:42 | نویسنده : یک مورچه خوار
میگه : چرا این قدر ریشات بلند شده، چرا کوتاه نمی کنی؟!
میگم : به هرحال ماه رجبه، موقع یاذالجلال خوندن این جوری بیشتر حال میده :دی


تاریخ : دوشنبه 1390/02/12 | 00:51 | نویسنده : یک مورچه خوار
امروز یه دوو اسپرو دیدم که جلوش به جای آرم دوو یه آرم گندۀ پژو زده بود......
خیلی بی ریخت شده بود....!!!


ته نوشت:
خیلی از ماها هم بعضی رفتارهایی که توی ذاتمون نیست رو از دیگرون تقلید می کنیم، فکر می کنیم کلاس داره!!
درحالی که اغلب از نگاه بقیه خیلی زشت جلوه می کنه....
اما هستند آدمهایی که صاف صافند...خودشونند .... و در عین سادگی به دل می شینند..


تاریخ : دوشنبه 1390/01/29 | 16:01 | نویسنده : یک مورچه خوار
گفت: " استاد ببخشید، این مدار ما هرکار می کنیم جواب نمیده.."
استاد اومد و یه مقدار با اسیلوسکوپ و سیمها ور رفت... بعد گفت: "مدارت رو بردار برو روی اون میز جلویی امتحانش کن...!"


ته نوشت:
خیلی وقتها توی زندگی به مسائلی برمیخوریم...
ولی اغلب به جای حل اونها، صورت مسئله رو پاک می کنیم...!


تاریخ : پنجشنبه 1390/01/25 | 11:12 | نویسنده : یک مورچه خوار
گاهی وقتا از روی ظاهر آدم ها به اعتقاداتشون میشه پی برد ولی یادمون باشه بصورت مطلق، یک ریش بزی و موسیخ سیخی رو به خیلی چیزها متهم نکنیم... که شاید از رفقای خدا باشد....!
یا برعکس، شاید همیشه یک آدم ظاهر الصلوة و ریشو باطن علیه السلامی نداشته باشه، الله اعلم...


ته نوشت:
امروز یک جوون رو دیدم که ریش نعلی داشت(لابد جدیده!) ، اما می دونم یکی از رهروان شب و شیران روز و رفقای خدایه...


تاریخ : چهارشنبه 1390/01/24 | 13:02 | نویسنده : یک مورچه خوار
شاید بشه گفت از معدود دقایقی که احساس می کنم توی دانشگاه دارم یک حرف مفید میشنوم وقتائیه که استاد الکترونیک آخر کلاس یه آیه از کتاب الله رو خیلی زیبا و تمثیلی و بعضاً برقی به گوش ماهایی که از یه استاد غیر الاهیاتی انتظاری جز این داریم می خونه......
امروز رو تخته سفید نوشت : "یا لیتنی قدّمتُ لِحَیاتی.." ... داشت می گفت از آدمایی که برای یه سفر به کجائک کلی خودشون رو آماده می کنند، پاسپورت می گیرند، هتل رزرو می کنند و ... ولی سفر اصلی رو فراموش کردند و دلخوش به لیسانسو فوقلیسانسو دکترا و استادیاری و دانشیاری و فول پروفسوری و داور آیتریپلی بودنشون شدن و به قول خدا باید بهشون گفت که  ".. ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ..".
همین حین بود که یکی از منوّرالفکرها که اون جلو نشسته بود، تو گوش بقل دستیش گفت: "چقدر زر می زنه .. چرا تموم نمیکنه"..
برام خیلی سخت اومد که چطور میتونه قلب انسان مثل سنگ یا  حتی " أَشَدُّ قَسْوَةً " (!) شده باشه که بین این همه اراجیف دانشگاهی تحمّل شنیدن 2-3 دقیقه حرف حق اون هم از زبون یک آدم به اصطلاح با چهرۀ علمی(!؟) نداشته باشه؛
 حرفهایی که ممکن است تذکّری باشد برای لرزیدن دلهای غفلت زدگان ... !


ته نوشت:
 به خودم می گم که چه بسیار تذکارهایی که یک گنجشک با جیک جیک کردنش به من داده و من اون رو به زر زدن یا ور زدن (!) متهم کردم و یا مورچگکان با گازهایشان، که من آنها را محکوم کردم با له کردنشان..!
بلیا که دلهای همه مان چون سنگ است؛
... منتها شباهت گاهی به یک پاره سنگ است، گاهی به قلوه سنگ و گاهی هم به تخته سنگ (یه چیزی تو مایه های همون صخره..)...!

بعد نوشت:
"یک مورچه " به من گفت که چرا دربارۀ آدمها زود قضاوت می کنی و با یک حرفشون متهم به قساوتشون می کنی ...
گفتم راست می گی... با یک عمل نمیشه ولی فقط این یک عمل نبوده که مورچه جان... خیلیاشو به تو نگفتم هنوز... :-|


تاریخ : شنبه 1390/01/20 | 01:39 | نویسنده : یک مورچه خوار
بعضی از آدم ها خیلی هم کار خاصی نمی کنند (!!!) اما مورد احترام دیگران هستند. (؟)خوب که نگاه میکنم می بینم آنها به رفتار و منشی مقید شده اند و همان را با شکوه و افتخار و رضایت انجام می دهند. فکر می کنم روح این تقید قلبی است که اقبال عمومی را برایشان زیاد می کند... .


.: :.