تبلیغات
گاز ِمورچه - مطالب یک مورچه

تاریخ : چهارشنبه 1391/12/23 | 22:41 | نویسنده : یک مورچه

این مطلب را دیشب توی یک وبلاگ خواندم ، یک بار خواندنش می ارزد!

من حال امشب آبجی کوچولومو می فهمم. حال فردا و فردا هاشو. حال امروزشو و خاطره ای که از امروز واسش ثبت می شه. برای آجی کوچولوی من خیلی زود بود که چشماش اونطوری داغ بشه. نمی تونم صورت غمگینشو از جلو چشام ببرم. اون چشماشو که یه سد شده بود و به زور اون همه اشکو پشت خودش قایم کرده بود.

اون اولین دستفروشیشو امروز تجربه کرد. اونم جلوی دوستاش. اونم تو سن 15 سالگی که نهایت غروره. آجی کوچولوی من امروز خیلی محکم بود. اون امروز هیچی نفروخت و شاید پیش خودش فکر می کنه بازنده اومده خونه. اینو از شونه های خم شده ش راحت می شد فهمید، خستگی تو تنش میخکوب شده بود، آجی کوچولوی من در برابر بمباران سوالای دوستاش، در برابر نگاههای تحقیر آمیز، نگاهای تمسخر آمیز اونا چطور دووم آورده ؟ من شکستو تو چشاش دیدم. امشب چطوری میخوابه؟ حتما فکر می کنه هیچکی نمی فهمه تو دل کوچیک اون چی می گذره، شاید داره از بغض خفه می شه. شاید دلش می خواد مریض شه و فردا پا شو نذاره تو اون مدرسه. شاید اصلا دیگه نخواد بره مدرسه... حالا دیگه هر روز تا سه سال دیگه اون مدرسه و اون سالن می خواد بشه سوهان روح آبجی کوچولوی من.

خواهر کوچولوی من امروز هیچی نفروخت. می ترسم... می ترسم از اینکه اعتماد به نفسش فروخته شده باشه. می ترسم.

من نباید می ذاشتم، من که خودم دستفروشی و سختیاشو تجربه کرده بودم نباید می ذاشتم.

الآن چی کار می تونم بکنم؟ کاش بشه امروزو حذف کرد...



تاریخ : دوشنبه 1391/12/14 | 00:16 | نویسنده : یک مورچه

هر با رکه نماز صبحم قضا میشود  ،ناخودآگاه یاد پدربزرگ می افتم- خدا رفتگان شما را هم بیامرزد-   آقاجون ، با اینکه این اواخر حدود نود سالش هم شده بود ولی باز هم هر روز واسه  نماز صبح  خودش پا میشد، نه ساعتی، نه کوک موبایلی. نه صدا کردنی. حتما نماز صبح را باید می خواند . البته یکی دوباری هم شده بود  که وسط شب از خواب پا شوم ببینم یک ساعت هنوز مانده به اذان ولی آقاجون بیدار شده و دارد نماز صبح میخواند .

 یادش بخیر این اواخر که فراموشی گرفته بود ، وسط نماز سوره ها یادش میرفت ، ولی بازهم نمازش را باید می خواند.

تازه  تصور کن وقتی را که می فهمید امروز " جمعه " است !  حالا باید حتما بعد نماز صبحش ، "الرحمن" ام میخواند. ذره بینش را برمی داشت و می رفت سراغ قرآن . کلا دوست نداشت کسی توی کارهایش دخالت کند . می افتاد دنبال گشتن الرحمان . بعضی وقتی ها شاید 10 دقیقه ام طول می کشید تا پیدایش کند.  همه این مدت هم باخودش و الرحمان  بلند بلند حرف میزد . واسه اش خط و نشان میکشید که : " پدر آمرزیده ! تو هرچی هم خودتو قایم کنی ها ، بازهم من پیدات میکنم"  یادمه یکی دو باری هم  که پیدا نکردش ، از دستش  عصبانی شد و  دو سه تا فحش آبدار نثارش کرد . چند آیه اولش را با ذره بین میخوند، بعد چشم هایش خسته می شد ، ذره بین را می گذاشت کنار و  تا جایی که بلد بود ، بقیه اش را  از حفظ می خواند .  بعدم قرآن را می بست هی به خودش غر می زد که : " ببین پیرمرد ! کارت به جایی رسیده که حتی یک صفحه قرآن هم  دیگه نمی توانی بخونی ! "

راستی !  داشتم راجع به چی حرف میزدم که رسیدم به خاطره های پدربزرگ ؟

 

 پ.ن :بارها شد که بنشیم ، تماشایش کنم و مدام از خودم می پرسیدم که توی جوانی چقدر با خودش تمرین کرده  که حتی توی این سن هم هنوز این عادت هایش را نگه داشته !

ولی هیچ وقت از خودش نپرسیدم



تاریخ : یکشنبه 1391/12/6 | 22:20 | نویسنده : یک مورچه

شاید  حتی بشه این طوری ادعا کرد که توی کشتی ایران ، حداقل تا الان شبیه اش را نداشتیم. در بیست و چهار سالگی ، توانسته  3 تا مدال جهانی بگیرد و یکنقره المپیک.  

مجری توی مصاحبه ازش پرسید:  ببین صادق!  تو بچه بودی هم فکر میکردی قهرمان المپیک شی؟

صدایش را صاف کرد ، جواب داد:  آره !

مجری برنامه هنگ کرده بود !

_ ببین صادق،  الان رو نمیگم ها ، منظورم اون موقع هاس که بچه بودی ، اون وقت هام یعنی یه  همچین فکری میکردی؟

خندید.

_آره ههه خب!  مامانم مم اینجاست میتونین ازش بپرسین.  من وقتی هفت هشت سالم  بود ها ، هر وقت تلویزیون "سر زد از افق" میداشت ، بدو بدو می پریدم  بالا مبلها ، دستامو می بردم بالا، صدایم کلفت میکردم مثل این گوینده های ورزشگاه و  داد می زدم:

 این صادق گودرزی ه ، قهرمان المپیک  !



تاریخ : دوشنبه 1391/11/23 | 02:25 | نویسنده : یک مورچه
خبری را  که در یک خبرگزاری خواندم ، "عینا " نقل میکنم

فتوای آیت الله مکارم مبنی بر استفاده از مکالمهتصویری با رایتل 

آیت الله ناصر مکارم شیرازی در پاسخ استفتائی در مورد استفاده از مکالمهی تصویری که جدیدا توسط یکی از اپراتورهای تلفن همراه (رایتل) ارائه میشود، اظهار داشت:

"به یقین مفاسد این کار از فوائد آن بیشتر است و منشأ مفاسد جدیدی در جامعه ما که متاسفانه درگیر مفاسد مختلفی است خواهد شد و با توجه به اینکه ضرورتی برای اصل این کار نیست بنابراین شرکتهای خصوصی و دولتی باید از آن خودداری کنند."



پ.ن: کم پیش می آید از اینگونه مطالب بگذارم

پ.ن :منبع خبر اینجا

بعد نوشت : این خبر هم دیدن دارد ، نظر بعضی دیگر از آقایون


تاریخ : جمعه 1391/11/13 | 23:10 | نویسنده : یک مورچه

-بالاخره پولتو از این مرتیکه عوضی گرفتی یا نه؟

جریان ورشکست شدن صاحبکار احمقم را خبر داشت. حرفش این بود که  تا قبل اینکه بقیه ام از جریان ورشکست شدنش بویی ببرن ، باید پولم را ازش بگیری وگرنه  پشت گوشم را دیدم ، پولمم...

_نه هنوز که نداده

_خب زنگ بزن بهش.

_زدم... ولی شماره مو میشناسه دیگه، دیگه جواب نمیده

_خوب از یه شماره دیگه بهش زنگ بزن، از خونه زنگ بزن،  از گوشی مهدی، گوشی من...، ببین باید اینقد زنگ بزنی تا کلافه شه.

بهترین کسی بود که به ذهنم رسید می شود باهاش مشورت کرد ، بالاخره بچه کف بازاره و این چیزها بیشتر حالی اش می شود . اصلا به نظرم این ها خودشان زبان همدیگر را بهتر میفهمن   و چم و خم همدیگر را بلدن

_ببین!تو چرا حرف منو نمیفهمی ؟ مگه پولتو مگه نمیخوای؟باید پیله اش بشی. بذار یه چیزی واست تعریف کنم اصلا دیدی این مادر هایی که 7،8 تا بچه دارن؟ بعد وقتی غذا میارن، اولش یه لقمه میدازن توی ظرف اونی که تخس تره  و جیغ جیغ میکنه تا ساکت شه، بعدش تازه  غذای بقیه رو تقسیم میکنن


پ.ن : این جریان را یکی برایم تعریف کرد.



تاریخ : سه شنبه 1391/10/26 | 00:41 | نویسنده : یک مورچه

جمع بندی خود جمع این بود. ده، پانزده نفری می شدیم.اصلا درستش هم همین است. بالأخره اینطور مواقع یکی باید داوطلب شود جلو بایستد تا نماز را جماعت بخوانیم؟ !ولی خب  فرصت ندادند نماز درست و حسابی تمام شود؛ پچ پچ ها از همان جا شروع شد.

خانم ها که از همان آخر صف میخواستند بنده خدای پیشنماز را تیکه تیکه کنند،حرفشان هم این بود که این چه جور پیشنمازیه که   نمیدونه نماز ظهر 4رکعتیه نه 3 رکعتی ! تازه داغ شان اونجایی بیشتر شده بود که هیچکدام از آقایانم متوجه این اشتباه نشده بودند و اونها هم نماز را اشتباه خواندند!

 

البته آقایان این وسط ساکت نبودند پنهونکی(!) یک چیزهایی میگفتند. حالا درسته که جرات نداشتند بلندبلند بگویند ولی خب نظرهمه شان از یک کنار این بود که پیشنماز ، نماز را 5 رکعتی خوانده نه 3 رکعتی .

جالب تر اینکه اونام میگفتند ما خودمان وسط نماز متوجه اشتباهه شدیم و همان رکعت چهارم سلام دادیم . ولی خب خانم هام مثل پیشنماز حواسشان پرت بوده!

 

حالا وسط این سر و صدا ها ٬ خود پیشنماز را هم تصور کنید که قاطعانه میگفت نماز را 4 رکعتی خوانده !

رسما شده بودیم سه دسته !

 

پ.ن :شاید خنده دار به نظر برسه، شک بین 3و 4 و 5 ! اصلا هم میتوانید بگویید که حواس این آدم ها مگر کجا بوده که این همه آدم نمیدانستد نماز را چند رکعتی خوانده!

کافیه یک نگاهی به نماز خودمان بیندازیم . شاید اگر قرار بود ماهم نمازهایمان را جماعت بخوانیم و پیشنماز هم باشیم٬ اوضاع بهتر از این نبود. چقدر از نمازهای تکی (!) ما که معلوم نیست 3رکعتی و 5 رکعتی خوانده شده ولی هیچکی هم نفهمیده . چقدر از شک هایی را که خودمان را زدیم به نفهمیدنشان و محل شان ندادیم...



تاریخ : شنبه 1391/09/18 | 23:42 | نویسنده : یک مورچه

جلسه نقد فیلم "میگرن" را میخواندم که مسعود فراستی (همان منتقد معروف برنامه هفت شبکه سه) هم در آن حضور داشته ،

قسمتی از متن جلسه نقد را بخوانید :

 ]پس از صحبت های مسعود فراستی[  یکی از حاضران در سالن ، فیلم "میگرن" را "چرک" و "سیاه" توصیف کرد و پیام آن را قابل نقد دانست که فراستی باردیگر گفت: این نوع نگاه به یک فیلم، بیماری مشترکی است که هم روشنفکران به آن مبتلا هستند و هم بچه مسلمان‌های رادیکال. هر دو اثر سینمایی را یک جور تحلیل می‌کنند و در آن به دنبال پیام هستند.
 
وی افزود: نقد پیام یک فیلم از اساس دری‌وری است!‌ ...


ادامه مطلب

تاریخ : سه شنبه 1391/09/14 | 18:35 | نویسنده : یک مورچه

کلا بعضی از این مغازه داره ها ابتکارهای جالبی به خرج می دهند . پشت سرش یک کاغذ چسبانده بود که  "عجله داری؟ ساندویچ خوشمزه نداریم ! "

بهتر از این است که همه کاغذ زده اند که نسیه نمی دهیم ، حتی به شما دوست عزیز !  

گوشیم  را از توی جیبم در آوردم و ساعت را نگاه کردم.

_ آقا این خوراک من 5 دقیقه بیشتر طول میکشه آماده شه ؟

زیر فِر را زیاد کرد ؛ با ملاقه یک کم روغن ریخت روی سوسیس ها .

_ 5 دقیقه که آره دیگه !

ملاقه را گذاشت توی ظرف کنارِ فِر .

_ من اصلا برام سواله ! من نمیدونم چرا هرکی به ما میرسه عجله داره ؟

 

پ.ن :گاهی آدم ها ، حتی در برخی اوقات ناخواسته ، نقاط حساسیت شان را نشان میدهند ، اما ما بجای پرهیز از آنها ، ناشیانه دوباره دست میگذاریم روی همان نقاط !



تاریخ : یکشنبه 1391/09/12 | 14:34 | نویسنده : یک مورچه

متولد 70 ، خوش تیپ و خوش برخورد ! اینطوری که خودش میگفت از سربازی اش  هک یک ماه بیشتر نمانده  ، تکمیل ظرفیت دانشگاه قبول شده و از ترم بهمنهم  میرفت سر کلاس ! یک مغازه کامپیوتر فروشی هم در یکی از بهترین پاساژهای شهر برای خودش دارد . فقط هم با مارک اپل می کند و لاغیر . همه اینها به کنار ، یک خانه هم به اسم خودش داشت .

 شاید هرکس دیگری هم جای من بود همین حرف را می زد . شروع کردم یک دور برایش به شمردن همه چیزهایی را که دارد ، بعدش هم گفتم :

_ ((خوش بحالت که آینده ات تامینه ! "خیلی ها" حسرت میخورن کاشکی جای تو باشن ! خوش بحالت !))

گفتم  "خیلی ها " نه ؟ ، ولی حتی اون هم فهمید که ته دلم منظور از این خیلی ها خودمم !  .

خندید !

((ببین ! همه این چیزهایی که گفتی رو ها ، حاضرم بدهم ولی  جایش  یه خانواده مثل تو داشته باشم  که دور هم جمع شیم ،همشو ها ! من 4 ساله واسه خودم خونه گرفتم تنهایی زندگی میکنم، می فهمی یعنی چی؟))

خنده ام گرفت !  شبیه این فیلم های کلیشه بود حرفش.  همان هایی  که مدام شعار میدهند که پول اُه اُه و پیف پیف است و قدر خانواده هایتان را بدانید  و از این جور حرف ها !

_ حقم داری نفهمی و بخندی ! چون دردش رو نکشیدی، میدونی چند وقته همو ندیدیم؟ البته فکر خیلی برام سخته ها ، دیگه عادت کردم ، حتی دلم واسه مامانمم تنگ نمیشه ، ولی خب ، ولی خب دوست دارم وقتی میام خونه ....

ته صدایش را بغض گرفت ، با انگشتاش چهار را نشان داد.

_ میدونی آلان 4 چهار ساله که حتی عیدهام همو نمیبینم. ، داداشم همیشه یه جاست واسه خودش ، بابا مامانم یک جا ، من یک جا....



تاریخ : چهارشنبه 1391/09/8 | 11:03 | نویسنده : یک مورچه

 زن و شوهر هردویشان بازنشستۀ آموزش و پرورش بودند . البته یکی شان معلم و دیگری از مدیران ارشد. صحبت از تجربه ها و خاطرهایشان بود. مرد تعریف میکرد که به واسطه جایگاهش ، بارها پیشنهاداتی عجیب و غریبی برایش می آمده . حتی قسم خورد که:

شاید باورتون نشه ، ولی به جان تنها پسرم ،  توی این مدت بیش از 10 تا چک سفید امضا را پس فرستادم ! بعضی ها کارشان را که راه مینداختم  واسه تشکر چک می آوردن ... ، بعضی هام واسه اینکه فقط کار اونها رو راه بندازم !

چندتایی از خاطره های این چک ها را هم برایمان تعریف کرد.

یکی از  نسل سومی  وسط صحبت هایش پرید و گفت : حالا چی میشد بعضی هایش را قبول میکردین ، حداقل اونایی که هدیه بودن، حقه تون بوده ! الان "اوضاع زندگی" تون شاید یک کم بهتر بود

این "اوضاع زندگی" که وسط حرفش گفت ، بهش در ظاهر یک کلمۀ دو حرفی نگاه نکنید، کلی حرف پشتش داشته باشد. شاید منظورش بیماری پسرش بود که پول عملش را هم ندارن. شاید هم منظورش خانۀ طبقۀ چهارمشان بود که آسانسور ندارد و زنش بخاطر دیسک کمری که از روزهای پای تخته درس دادن برایش باقی مانده ، نمیتواند با عصا از آنها بالابرود . شاید هم ...

_ ((این دیگه تقصیر ما نیست ، تقصیر پدر ومادرامون بوده ، اونا خیلی ساده بودن و ما را هم اینطوری بار آوردن .



ادامه مطلب

تاریخ : چهارشنبه 1391/09/1 | 17:25 | نویسنده : یک مورچه

صفحه ورزشی روزنامه را نگاه میکردم. دیروز پرسپولیس با ذوب آهن بازی داشته و همان اول بازی هم 2تا گل خورده و عقب افتاده . ولی بعدش داور 2 بازیکن ذوب آهن را اخراج میکند و بالاخره پرسپولیس در دقیقه 6+90 گل میزند و بازی را 3-2 می برد.

پایین صفحه  یک کارشناس داوری مصاحبه کرده و گفته که اخراج بازیکن ذوب آهن اشتباه بوده !

بقیه صفحه ام که  پر شده از مصاحبه های جنجالی ذوب آهنی ها .

مدیر عامل باشگاه : واقعا داور باید سر یک تیم را این طور ببرد؟

بازیکن 1 : داور دیگه بیشتر از این نمیتونست کاری بکنه !

بازیکن 2: از همان اول بازی را سه صفر اعلام میکردند ، لازم هم نبود این قدر زحمت بکشند..

بازیکن 3: ....

این وسط مصاحبه مربی تیم کمی متفاوت بود

فرهاد کاظمی ، سرمربی ذوب آهن : 

"درباره داوری بازی بحثی ندارم ، ترکی از داوران خوب است و می دانم همان چیزی را که می بیند سوت می زند اما گاهی ممکن از اشتباهی هم پیش بیاید ! من واقعا از داوری ترکی گله مند نیستم ! "

 

پ.ن :خیلی وقت ها آدم ها را میشود توی عصبانیت شان شناخت ، وقتی حس میکنن حقشان خورده شده ؛ شروع میکنن گفتن تمام حرفهایی که توی دلشان است و نشان دادن خود واقعی شان !

پ.ن :  برعکس مربی این تیم  ، دیده ای بعضی آدم ها را که وقتی میخواهند گله  هم نکنند ، منت میگذارد .

پ.ن شاید آدم ها موقع عصبانیت ، کمترین سانسور را داشته باشند! 




تاریخ : شنبه 1391/08/27 | 10:30 | نویسنده : یک مورچه

چه تصوری توی ذهنت به وجوی می آید ، وقتی یکی مدام توی میان جمله هایش تکرار میکند :

"من آدم انتقاد پذیری هستم! "

 

پ.ن:مشکل خیلی ما از این است که یک کمی می فهمیم !

 یعنی مینشینیم ، فکر میکنیم  ، نقاط ضعف خودمان را استخراج میکنیم . بعد هم برای اصلاح شان،راهکارهایی را برنامه ریزی میکنیم ؛  طبیعتا راهکارهایی را هم اجرا میکنیم  و خب   در نتیجه  انتظار داریم  نقطه ضعف هم شده باشد!

غافل از اینکه : حاجی ! تِر(طِر) زدی ، اینا همه اش تصورهای خودته ! یک لحظه از خیالاتت بیا بیرون ، یک نگاه  به خودت بینداز! حداقل نظر بقیه را هم بپرس!

 جالب این که در این گونه مواقع ، آدم ها انتقاد ناپذیرتر میشوند ، آخر پیش خودشان باور دارند برحق اند (آن هم باوری که خیال میکنند از شناخت نشات گرفته) !

چقدر سخته گیر نیفتادن توی این دام !



تاریخ : چهارشنبه 1391/08/24 | 23:44 | نویسنده : یک مورچه

خاطرم هست چند وقت پیش مصاحبه ای را از دکتر کچوییان میخواندم ، فارغ از موضوع این قسمت صحبت ها    برایم جالب بود :

یک قاعده ای در قضا هست که در مباحثات آماری نیز بکارمیرود. مطابق این قاعده، جاییکه احتمال مجازات کردن یک بیگناه در مقابل احتمال فرار مجرمی از مجازات وجود دارد، احتمال دوم معقولیت داشته و باید بدان عمل کرد.  (به عبارت بهتر) ما با دواحتمال مذکور روبروییم که در یکطرف مجازات بیگناه و در طرف دیگر فرار مجرم است. تساهل و تسامح در اینجا کاملا معقول و موجه است زیرا همانطوریکه در استدلال بر درستی آن قاعده گفته شده است، برای مجازات مجرم فراری همیشه فرصت هست، اما در صورت کیفردادن بیگناه خطایی غیرقابل برگشت صورت گرفته است.

 

پ.ن1: ظاهرا رویکرد دین و اخلاق  نیز درباره مواجۀ آدم ها با یک دیگر،چیزی شبیه به همین است . تلاش برای خوب دیدن رفتار بجای زور زدن در جهت اثبات سوء نیت شان.

پ.ن2:البته عموما محکوم کردن بقیه راهکار خیلی بهتر و ساده تری است ! این جوری یک اعتماد بنفس دلنشینی هم به خود آدم دست میدهد ! حس خود خوب بودن!

پ.ن 3:به این موضوع فکر میکنم که شاید بشود انسان برای رفتار های روزمره اش ، یک سری قوانین ساده پیش خودش داشته باشد ، که هرگاه جایی گیر کرد ، درستی برخوردش را با آنها چک کند!

پ.ن4: متن مصاحبه دکتر کچوییان



تاریخ : دوشنبه 1391/08/22 | 14:27 | نویسنده : یک مورچه

از وقتی که پدر بزرگ رفته ، بیشتر به این چیزها توجه میکنم. برای همین هم تا دیدم بیکار نشسته ، رفتم پیشش

_ حاج آقا میشه چندتا از خاطره ها و یاتجربه هاتون  از کار رو واسته ما تعریف  کنید، از دیدارهاتون با آقایون وزیر وزرا بگین یا...

 شک نداشتم کسی که بیش از سی سال توی یکی از بزرگترین وزرات خانه های این ممکلت کلی کارگر زیر دستش بوده اند حتما حرف های به درد بخور دارد. 1 ساعتی صحبت کردیم ، بعضی از نکاتش را نوشته ام :

1. ببین پسرم !باید از همین حالا یاد بگیرین که با مردم مدارا کنین ! دو روز دیگه ، شماهام میشید مدیر یک اداره یا سرپرست یک کارگاه ؛ کلی آدم میان زیر دستتون . باهاشون رفیق باشین،  اگه کارشون یک جایی گیر کرد، راه بندازین . پیش خودتون نگین من رئیسم و اون کارگر پس... . این جوری اون هام کاراتون را بهتر انجام میدن . حس کنن هواشونو دارین. یادمه بعضی وقت ها ساعت2 نصفه شب میرفتم سر میزدم کارگاه و براشون میوه میگرفتم ، در صورتی اصلا  وظیفه ام  نبود اون موقع شب برم اونجا.  البته اون هام انصافا....

2.یادتون باشه اگه بنا را گذاشتین به مدارا ، خودتون باید  حواستون جمع باشه ! اگه میخوای بقیه رو کمتر بخاطر اشتباه هاشون مجازات کنی ، باید خودتم بالای سرکار باشی تا کار هم نخوابه ! خیلی وقت ها میشد خودمم یواشکی کارها رو چک میکردم. میگم یواشکی چون دوست نداشتم کارگرم فکر کنه بهش بی اعتمادم؛ ولی چک میکردم چون دوست نداشتم سرزنشش کنم .

3.یاد بگیرین که توی زندگی بعضی چیزها رو نباید ببینین. باید گذشت کنین و خودتونو بزنین به ندیدن .نباید هر اشتباه کوچک یکی  رو مدام تو سرش بزنین ! یادتون باشه اونم آدمه ! ده سال براتون کار کرده و کار راه انداخته ، حالا یه بارم اشتباه کرده!



تاریخ : چهارشنبه 1391/08/17 | 20:11 | نویسنده : یک مورچه

کتش را در آورد  و  آچار را از دستم گرفت ! با همان کفش های نوک تیز براقش  رفت بالای سازۀ دومتری شروع کرد به سفت کردن مهره ها ! یک ربعی میشد که من اون پایین منتظر یک کارگر بودم تا بیاید و برود پیچ ها را سفت کند!

نیم ساعت بعد دیدم رفته روی سن ، میکرفن دستش گرفته و به عنوان مجری دارد برای 100 نفر برنامه اجرا میکند . تیپ و قیافه اش را باید شب قبل از افتتاحیه نمایشگاه میدید .با یک لباس کارگری ،  تمام دست و صورتشم چسبی شده بود .کارگرهایش نیامده بودند،  برای همین خودش داشت دکورهایش را توی نمایشگاه نصب میکرد.

جالب اینکه یک هفته بعد از نمایشگاه یک چیز دیگر هم راجع بش فهمیدم : توی سطح شهر چند جا کلاس های آموزش بازیگری و آموزش زبان و از این حرف ها دارد !

فقط یک سال از من بزرگتر است !!!

 

پ.ن1:یادمه داود حسین پور راجع به بحث مهارت نکات خوبی را گفته بود

پ.ن 2:تا به حال به این فکر کرده ایم که چه کارهایی را بلدیم !چقدر میتوانیم توی هرشرایطی زندگی مان را اداره کنیم؟ اصلا چه هنرهایی رو بلدیم (حتی کارهای ساده) ، بعضی اوقات خودم را که با بعضی ها مقایسه میکنم ... . بیشتر اهل حرفیم !

پ.ن3: یک ماهی را بخاطر مشغله های کاری نبودم، انشاالله تکرار نشود




.: :.

تعداد کل صفحات : 12 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...