تبلیغات
گاز ِمورچه - مطالب مورچه چشم چران

تاریخ : سه شنبه 1390/07/5 | 07:18 | نویسنده : مورچه چشم چران

فکر می کردم چون خیلی گرفتارم به خدا نمیرسم ، اما حالا فهمیدم حقیقت این است که چون به خدا نمیرسم گرفتارم....



تاریخ : پنجشنبه 1390/06/24 | 09:40 | نویسنده : مورچه چشم چران
داشت دعوامون میشد
میگفتش چون دیگران راحتند ، منم سخت نمیگیرم!!!خود رئیسم گفته اشکال نداره!
گفتم مگه بیت المال مال رئیس جونته که میگی ایشون اجازه دادن؟


تاریخ : شنبه 1390/05/1 | 07:33 | نویسنده : مورچه چشم چران

توی جاده بودم که  گله ی گوسفند ها نظرم را جلب کرد. آن قدر سرگرم خوردن علف های زیر پایشان شده بودند که رزق پرباری که چند قدم آن طرف تر بود را نمی دیدند.



تاریخ : یکشنبه 1390/04/26 | 12:49 | نویسنده : مورچه چشم چران
پیش از این می نوشتم تا چشمانم باز شود ؛ خوب ببینم و تفاوت واقعیت ها و حقیقت ها را دریابم ...
به دنبال درکی که در گذر تجربه ها بدست می آید...

 اما امروز فهمیدم آنقدر درگیر نوشتن ها و دیدن ها شده ام که از خود بازمانده ام...


تاریخ : پنجشنبه 1390/04/23 | 20:28 | نویسنده : مورچه چشم چران

شماها یادتون نیست ، قدیم ترها شمع بیت المال را برای کارشخصی خاموش می کردند...

و امروز اینترنتشان  را برای کار شخصی روشن...

 



تاریخ : سه شنبه 1390/04/21 | 00:59 | نویسنده : مورچه چشم چران

 چای لیپتون را آوردم از لیوان بیرون و گذاشتمش روی کاغذ تا کثیف نشود؛

شاید حدود یک سانتی متر اطرافش ، رنگ داد و بعد تمام شد ، زورش همین قدر بود...

به  خود گفتم : بیشتر از  رنگی که داری ، نمی توانی برسانی...



تاریخ : یکشنبه 1390/04/19 | 14:14 | نویسنده : مورچه چشم چران
بعد از کلی گشتن توی اداره ، این سوال برایم پیش آمد که چرا این همه نام خانوادگی مشترک؟!!...
نه ! لابد اشتباه میکنم
باید حسن ظن داشته باشم...


تاریخ : پنجشنبه 1390/04/16 | 12:33 | نویسنده : مورچه چشم چران

چرا باید آنقدر طول می ­کشید؟

همینطور مهر بیت المال را دستش گرفته و فکر می­کنه

بعد فهمیدم به این فکر میکرده که چقدر باید تو استامپ فشارش بده تا جوهر زیاد مصرف نشه!...



تاریخ : یکشنبه 1390/04/12 | 12:00 | نویسنده : مورچه چشم چران

گوشی اش زنگ خورد

_سلاممم

_ جدی میگی؟جدا" دیروز مُرد ؟!

_بیماری یا مشکل خاصی داشت؟!

_مگر چند سالش بود؟!...


پی نوشت: پیشنهاد یک مورچه این بود که اسم این متن را بگذارم "(نوبتی!...)"



تاریخ : شنبه 1390/04/11 | 10:10 | نویسنده : مورچه چشم چران

بعد از یک روز پرهیاهو ، پنچری ماشین  آن هم خارج از شهر ، امانم را برید. ماشین را  به سختی تا کنارجاده هل دادم، رو به آسمان دراز کشیدم و درخشش ستاره ها مخیله ام را فعال کرد؛ از زمین بیرون رفتم و نشستم به نظاره ی جهان . پرسیدم از خود:

تو کجای کاری این وسط ؟!...



تاریخ : جمعه 1390/04/10 | 12:12 | نویسنده : مورچه چشم چران

یکی از عزیزان سفر کرده (که می­دانستم برای همیشه­ماندن نرفته است) تماسی گرفته بود که به دلیل گرفتاری نفهمیده بودم؛

احتمال آمدنش را دادم و از آن لحظه احساس نشاطی آمیخته باشوق داشتم؛ خود را آماده کردم و انتظاری امیدبخش را تجربه کردم...



تاریخ : پنجشنبه 1390/04/9 | 16:16 | نویسنده : مورچه چشم چران
اعلام شد که هواپیما به دلیل نقص فنی درحال سقوط است،سرنشینان دچار ترس و دلهره شدند و همهمه پیچید...
دخترک در کمال آرامش نشسته بود،به سراغش رفتم و پرسیدم که چطور؟
پاسخ داد خلبان پدرم من است؛او آنقدر مرا دوست دارد که قطعا نجاتم خواهدداد!

چه خدایی ساخته ام که از خلبانی کمتراست؟!...



.: :.