تبلیغات
گاز ِمورچه - مطالب مورچه میهمان

تاریخ : دوشنبه 1391/11/30 | 21:20 | نویسنده : مورچه میهمان

دخترش خیلی بامزه است، تازه امسال رفته کلاس اول.

میگفت از وقتی دخترش خوندن رو یاد گرفته، در و دیوارشهر و نوشته هاش شده براش کابوس ، میگفت دیگه حتی میترسه با دخترش بره توی داروخانه،

 _ "میترسم وقتی با مریلا میرم تو داروخانه، نوشته های در و دیوار رو بخونه و ازم بپرسه بابا اینا یعنی چی؟"



تاریخ : شنبه 1391/11/21 | 09:18 | نویسنده : مورچه میهمان
"طرف  پشت شیشه ی ماشینش نوشته: 
""امان از دل زینب""

جلو پای ناموس مردم ترمز میکنه و با علم واشاره میخواد سوارشون کنه.
آخه یکی نیست بگه مرد ناحسابی این نوشته رو حداقل از پشت ماشینت پاک کن."

مورچه ملکه


تاریخ : چهارشنبه 1391/11/18 | 12:47 | نویسنده : مورچه میهمان

توی وبلاگش نوشته :

"من تصمیم خودمو گرفتم .. میخام تو آکادمی فقط به این پسره بختیاریه رَی بدم..

خوانندم بشه همه ی کنسرتاشُ میرم.. دیدیش؟؟ خیلی جیگره"


 27 سالشه !



تاریخ : یکشنبه 1391/11/15 | 22:31 | نویسنده : مورچه میهمان

از کلاس زبان برمیگشتم.

تو تاکسی  جوگیر شدم. از دوستم به زبان انگلیسی یه سوال پرسیدم؛ اونم به انگلیسی جواب منو داد.

از ما جوگیر تر راننده تاکسی، فکر کرد ما توریستیم.

کرایه تاکسی که 500 تومان بود،  ازمون گرفت 1000 تومان !!!!

نرخ تاکسی های این دوره زمونه برحسب قیافه و زبان مداوم در حال تغییره .

مورچه ملکه



تاریخ : شنبه 1391/11/7 | 11:51 | نویسنده : مورچه میهمان
داشتم واسه دوستم درد و دل میکرد یهو دیدم قیافش یه جوری شد.
بهم گفت منم همینطور...
ادامه دادم ...
بازم گفت: منم همینطور ...

دقت کردید جدیدا برا هر کی درد و دل میکنی تا بهت ثابت نکنه من بدبخت تر از توام ، ول نمیکنه !!!



مورچه ملکه


تاریخ : جمعه 1391/09/24 | 18:32 | نویسنده : مورچه میهمان

بعدازظهر جمعه ای حوصله م سررفته بود، تو اینترنت می چرخیدم . بعد این وبلاگَ رو دیدم که یک مطلب گذاشته بود :

 

نصیحت های تیلور، مایلی ، سلنا ، دِمی درباره ی زندگی

 

 

واسه معرفی خودش تو پروفایل وبلاگ گفته :.

من 12 سالمه و اسمم هم *** . بیاین باهم بریم تو خیالاتمون و فکر کنیم هالیوودی هستیم.


نصحیت هاشم واستون میفرستم :


نصیحت ها

تاریخ : جمعه 1391/09/10 | 12:42 | نویسنده : مورچه میهمان

من: بابا چرا نون که گرفتی ، مشّما (پلاستیک) باهاش گرفتی ؟ خشک میشن نون ها ها!

پدر : خجالت کشیدم بگم بده، صد و پنجاه تومان میشد، پول خورد نداشتم  !

_ خجالت چیه آخه پدر من ؟ مشٌما رو که همیشه مجانی میدن!  اینا به اندازه کافی روی نون سود میکنن

_ نه ! بنده خدا خودش حساسه رو این چیزها ، 3 تا نونش میشه 1050 تومان چون خورد نداره 1000 میگیره، دیگه بیشتر از اینش گناه داره !



تاریخ : یکشنبه 1391/09/5 | 22:10 | نویسنده : مورچه میهمان

نزدیک چهارراه شدم  چراغ زرد شد . سرعتم رو کم کردم وبا قرمز شدن چراغ ایستادم .
ناگهان ی ماشین ازپشت سرم باسرعت فرمون گرفت و دوتابوق واسم زد که یعنی تو ......... بعدم چراغ قرمزو رد کرد !
همینطور که رد میشد ازآینه ی وسط داشت ماشینایی رو نگاه میکرد که اونور خط کشی ایستاده بودن.

احتمالا داشت باخودش فکر میکرد که چقدرررررر زرنگ بوده که تو دوثانیه نسبت به ماها کلی جلو افتاده !! نمیدونم واقعا اسم اینکار زرنگیه ؟!

مورچه رهگذر



تاریخ : دوشنبه 1391/08/29 | 14:06 | نویسنده : مورچه میهمان

سفر مشهد که بودم با پنج تا مادر هم اتاق بودم. من تنها دختر بین هم اتاقیها بودم و این اولین تجربه من برای همراهی با چند تا مادر بو.
از روز اول تا روز آخر سفر بزرگترین آرزو و دلمشغولیه این مادرا ازدواج دخترها و پسرهاشون بود.
مادر1 و مادر 3 گله میکردند که دخترامون خواستگارای زیادی دارن ولی همه رو رد میکنن.
مادر 2 ازدو تا پسرش گله مند بود که چرا با وجود شرایط خوبی که دارن حاضر به ازدواج نیستن.
مادر 4 و مادر 5 هم دختر مجرد داشتند و هم پسر مجرد و مثل مادرای دیگه دعا میکردند خدایا اینا ازدواج
کنن تا بتونیم احساس سبکی کنیم.
وجه مشترک همه مادرا این بود که ازدواج نکردن بچه هاشون یه بار سنگین بود روی دوششون و دوست داشتن این
امانت خدا ازدواج کنه و خوشبخت بشه.
هیچوقت به ازدواج اینجوری فکر نکرده بودم... با خودم میگفتم یعنی مادر من هم...



تاریخ : پنجشنبه 1391/07/6 | 14:34 | نویسنده : مورچه میهمان

سر سفره نشسته بودیم . خواهر کوچیکه  تا غذایش تمام شده ، زودی بلند گفت : دستتون درد نکنه ، خیلی خوشمزه بود .

خواهر بزرگه که تازه هم عروس شده : آخ قربون خواهر گلم بشم. خوااااهش میکنم عزیزم !

خواهر کوچیکه : اِِِِِِاِاِ ! با تو نبودم که ! اصلا مگه تو غذا رو درست کردی؟

زدم زیر خنده ! دست خودم نبود ! خنده ام که تموم شد ، تازه فهمیدم چه سوتی دادم ! اومدم درستش کنم .

_خواهری درسته که ناخواسته خواهر بزرگه رو ضایع کردی ، ولی باید ازش معذرت خواهی کنی ها !

ولی کار از کار گذشته بود.

شام که تموم شد دوباره دور هم نشستیم به صحبت . وسط حرفم ، خواهر بزرگه از جلویم رد شد ، منم واسه اینکه حرفمو قطع کرده بود بهش تیکه انداختم . اونم دمپاییش رو از پایش در آورد به بزنه بهم !

پسرعمو بزرگه : بابا نزنش تو رو خدا ، شوخی کرد !

 ولی یه چیز جالب بگم "شوکا" هم (اسم سگ شه !) وقتی دمپایی بالای سرش میگیری ها ، همین طوری میترسه و زودی اونجا گوش به حرف میده !

خواهر کوچیکه : اِِِِِِاِاِ ! پسر عمو ؟!! یعنی الان داداش بزرگه  رو با شوکا یکی کردی ؟

 



تاریخ : چهارشنبه 1391/06/29 | 22:31 | نویسنده : مورچه میهمان
مشورت با آقای پالیزکار، تنها کاری بود که به ذهنم رسید. از یک طرف کار خوابیده بود و باید حتما نظر استاد را می‌گرفتم؛ از طرف دیگر هم استاد بعد مدت‌ها خانوادگی رفته بود مسافرت و به خودم قول داده بودم که دیگه حداقل توی این مدت مزاحمش نشوم.

_خودت می‌دونی، ولی آقای معماریانی همیشه می‌گه که با من احساسی برخورد نکنید!

کل جواب آقای پالیزکار همین بود.

 

مجبور شدم دوباره بنشینم کل مساله را مرور کردم. از اینکه خودم می‌توانم بدون نظر استاد کار را انجامش بدهم، تا اینکه استاد از توی مسافرت چه کاری می‌تواند انجام دهد تا…

آخرش تصمیم گرفتم که به جای زنگ زدن، موضوع را SMS کنم. چون به نظرم موضوع نیاز به مشورت داشت و آن قدر هم فوری نبود که زنگ بزنم.

جوابی که استاد به پیامک داد، به این قطعیت رساندم که اگر سر این موضوع مشورت نمی‌کردم، قطعا موقع برگشت توبیخ می‌شدم!



تاریخ : پنجشنبه 1391/06/2 | 10:51 | نویسنده : مورچه میهمان

یه نرم افزار تقویم فارسی رو سیستمم نصبه كه هر وقت سیستم رو روشن می كنم گوشه پایین سمت راست مانیتور یه كادر مستطیل شكل بالا میاد كه توی كادرش علاوه بر تاریخ و باقی قضایا یك جمله با مضمون " آیا می دانید ..." ظاهر می شه
دیروز كه سیتمم رو روشن كردم نوشت : (( آیا می دانید قرآن 30 جزء دارد!))

مورچه مهندس حساس!



تاریخ : پنجشنبه 1391/05/26 | 10:26 | نویسنده : مورچه میهمان

بارها شاید شده كه با شنیدن و یا دیدن و خوندن اوصاف قهرمان و پهلوانان مذهبی و یا ملی و جان فشانی هاشون در راه آرمانشون و ایثارگری هاشون، خودمون رو جای اونا گذاشتیم و گفتیم خب ما هم اگه تو این موقعیت ها بودیم همین كارا و عكس العمل ها رو داشتیم ...
دیشب اخبار گفت پرفسورخدادوست، چشم پزشك معروف بعد از عمل قلب به كما رفت...
همین حین به ذهنم خطور كرد زندگی این آدم و مثمر ثمر بودنش برای خلق خدا كجا و ما و كارامون كجا !! كاش می شد از عمرم بهش ببخشم و بجاش خدا به دكتر سلامتی كامل رو بده ...

اما این فكر ایثار منشانه فقط یكی دو ثانیه دوام داشت چون در رد این توهم فداكارانه تمام دلیل ها و بهتره بگم توجیهات عالم دست به دست هم دادن و باید اعتراف كنم موفق شدند !!

پی نوشت 1:همیشه حرف زدن كار راحتیه ولی توی عمل كه میشه !!
پی نوشت 2: بقول دوستی شاید همین ماها كه سیاه پوش و سینه زن حسینیم (ع) اگه اون زمان رو درك میكردیم چه بسا تو سپاه عمر سعد شمشیر میزدیم !!

مورچه مهندسِ ِحساس



تاریخ : دوشنبه 1391/05/16 | 00:36 | نویسنده : مورچه میهمان

تو صفحه فیس بوک اش نوشته بود: میدونی بدترین حس چیه؟
اینکه وسط بحث بفهمی حق با تو نیست!



تاریخ : سه شنبه 1391/05/10 | 22:30 | نویسنده : مورچه میهمان

خیلی دلم گرفته،امروز تولدم بود با اینكه همه اعضای خانواده خبر داشتند ولی هیچ كس یه تبریك خشك و خالی هم به من نگفت به جز همسرم اونم در حد یه تبریك حتی یه شاخه گل برام نخرید كه فقط محبتش رو ثابت كنه.خیلی دلم گرفته.با خودم گفتم بالاخره یه هدیه ای بهم میده ولی زهی خیال باطل.
كاش آدما میدونستن چجوری باید محبت كنن
...




.: :.

تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5