تبلیغات
گاز ِمورچه - مطالب یک مورچه نر

تاریخ : چهارشنبه 1391/10/20 | 13:36 | نویسنده : یک مورچه نر
اگه میدونستی امروز شکست نمیخوری چه کار میکردی؟
حالا برو و انجامش بده


تاریخ : سه شنبه 1391/10/5 | 13:26 | نویسنده : یک مورچه نر

بازاریست بازار بزرگ تهران؛ یازده سال است. صنف لوازم آرایش. ظاهرمرتبش هم با صنفش همخوانی دارد. شصت و یکیست و هفت سال که جدابرای خودش کار می کند.

خوشحالم. خوشحال از این آشنایی بیموقع؛ 1.5 نصف شب در رستوران قطار.

خوشحالم که باز امشب دوباره می فهمم که جوان کاسبی که به مشتری اش دروغ نمی گوید هست، کاسبی که مالیاتش را بموقع می دهد هست، کاسبی که به فرهنگ جامعه اش فکر می کند و اهمیت می دهد هست، کاسبی که مثل کشاورز روزی اش را از خدا بداند نه از دورویی هست، کاسبی که خمس می دهد هست، کاسبی که هواسش جمع به کمفروشی و بدفروشی باشه هست، کاسبی که سلام زن شوهردار رو علیک نگه هست.

جوان کاسب سالم خوشحالم که هستی.یکی از دعاهای من سلامت تو خواهد بود.

 



تاریخ : دوشنبه 1391/05/9 | 16:41 | نویسنده : یک مورچه نر
شنبه که رفتم اداره جات و به کارهای اداری گذشت
یکشنبه هم که رفتم بازار و تعمیرگاهها و عیادت بیمار و انجام کارهای عقب افتادم
دیروز را هم که تماما مریض بودم، تب و در خانه و ساعتی هم تدریس سرخانه و شروع و اتمام "قیدار"

امروز هم که سه شنبه است؛ حالم خوب شده و برگشته ام سر کار
یقینا امروز سه شنبه بوده است...
تا اینکه چند لحظه قبل دوستی بهم اثبات کرد که در دوشنبه ایم!!!
حالا نشسته ام به بررسی مجدد که پس اونهمه کار را که تو دو روز کاری فرضش کرده بودم یعنی من در یک روز گرمِ تابستانِ ماهِ رمضانِ ظلِ گرما انجام داده ام!!

پس نتیجه چه جالب است و این یعنی من با اینکه دو روز فشرده و سخت داشتم اما چه خوب سپری اش کردم که به جای رو روز در آنها سه روز زندگی کرده ام ...


تاریخ : یکشنبه 1391/04/11 | 03:26 | نویسنده : یک مورچه نر

چند هفته ایست که بنا بر تصمیمم، خودم لباسهام رو میشورم و پهن میکنم و اتو نیز. نشسته ام به اتوی لباسهام که تعجب مامان از اینهمه صاف و صوف بودن و خط اتو داشتن پیرهنها و بقیه لباسهای "تازه شسته شده" ام اینقدر مشخص بود که طاقت نیاورد و بی توجه به شکوه و عزت چند ده ساله ی کدبانویی به حقش، پرسید: اینها رو چطوری رو بند پهنشون کردی که اینقدر صافن؟!

 

پی نوشت: هر نسل باید هم از نسل قبل بهتر باشه، اگر فهمیده باشد.



تاریخ : یکشنبه 1391/03/21 | 23:31 | نویسنده : یک مورچه نر

من با سرعت میرفتم و اون با سرعت بیشتر می آمد که:

- خوب شد که دیدمتون!                     - بله.  ...من هم همینطور!

- ... ... ... (و این شد حرفهای من)!  -(و این شد حرف اون):بله.بله دیگه.

- ... ... ... (و توضیحات بیشتر من)!   - آره دیگه. بله؛ خلاصه. (!)

- ... ... ... (و نتیجه گیری حرفهام)!   - خیلی خوب دیگه.

- ببخشید دیگه باید این مطالب رو       - ای وای! چرا راستی می دونین ...

خدمتتنو میگفتم. امری  ندارین.

(و حالا مکالمه بالا دقیقا برعکس شد و عکس العملهای ناخودآگاه مشابه من!)

جالب اینجا بود که هردومون کارداشتیم ها!! اما برای حرف زدن وقت داشتیم ولی برای شنیدن نه!!



تاریخ : چهارشنبه 1391/03/17 | 09:41 | نویسنده : یک مورچه نر

دزد که خانمان را زد پدر با همه قرار گذاشت بدون قفل در، خونه رو ترک نکنیم.(حال آنکه از در نیامده بود!)

- "هی سلام مورچه نر صبح بخیر بلند نمیشی؛ من رفتم بهشت زهرا."

قبل از اینکه من بتونم بلند شم و برسم به دستشویی و ربط بهشت زهرا و مامان و خواب موندنم و گفتن اینکه کلیدام دست باباس و قانون بابا برا قفل کردن در و دزد بیمعرفت و اینها رو با هم درک کنم و حرفی بزنم مامان اون جمله انگار خداحافظی اش رو  گفته بود و در رو بسته بود و ماشین دوستش حرکت کرد.

حالا این منم و باید تلاش کنم بتونم هنوز همون مورچه نر خوش اخلاق سابق باشم تا آخر شب در حالیکه تمام برنامه های امروزم فاتحه اش خونده شده و تو شرایط من حداقل 200 سیصد تومنی برام آب خورد!؟

 

پ.ن: بعضی روزها واقعا برای آدم مهم اند.



تاریخ : دوشنبه 1391/03/8 | 02:05 | نویسنده : یک مورچه نر
میگفت: زود باش دوربین رو در بیار عکس بگیر الان این منظره رو از دست میدیم.


پ.ن: چطور من عظمت زیبایی و زیبایی عظمت یک منظره از طبیعت رو توی یک عکس جای بدم.

پ.ن: فکر نمیکنی در حال عکس گرفتن فرصت لذت بردن و مجذوب شدن طبیعت رو از دست بدم.

پ.ن: عکسها من رو شگفت زده میکنند ولی طبیعت علاوه بر آن مجذوبم میکند. کدام دلپذیر ترند.

پ.ن: از شهر بیرون بزنید تا بهارتون هست.



تاریخ : پنجشنبه 1391/03/4 | 17:57 | نویسنده : یک مورچه نر
اون دو تا خانم تا رسیدن به تقاطع سریع خودشون رو رسوندن اینور خیابون و  در حال سوار شدن پرسیدن جنوب و  جواب شنیدن شمال.
بنظر انقدر از دیدن اتوبوس خالی ذوق کرده بودن که نزدیک بود توی تهرانی که شمال و جنوبش از شیب خیابون ها معلوم میشه؛ راه رو عوضی بیان.


تاریخ : جمعه 1391/02/8 | 09:10 | نویسنده : یک مورچه نر
- "تو ناهار خوردی؟"

- "نه هنوز !"

-  " مام که توی هواپیما بهمون از این ناهارای آشغالی دادند؛ "جات خالی" . "

-  ! ! ! ! !


تاریخ : دوشنبه 1391/02/4 | 07:18 | نویسنده : یک مورچه نر
"این همه توی صف بودم که باهات حرف بزنم بعد تو قطع کردی؟"
اس ام اس غمگین شماره 2 بود وقتی تلفنم با شماره 1 تموم شده بود.
شماره 1 زنگ زده بود که درسته نیستی ، ولی من به یادت هستم ها !! (رفته بود جایی که من خیلی اونجا رو دوست داشتم). ومن با اشتیاق به حرفهاش گوش میکردم که شماره 2 اومد 
پشت خط  . می دونستم که اون دوتا الان پیش هم اند . فکر کردم برای اذیت کردن و سر به سر گذاشتنم ، اومده پشت خط . جواب ندادم.


پ.ن: چقدر شرمندگی درک نکردنه محبت ، برام سنگینه.


تاریخ : پنجشنبه 1391/01/31 | 08:24 | نویسنده : یک مورچه نر
شاید زیادی شوخ بودن هم خیلی خوب نباشه!! سرکلاس ایندفعه به خود "استاد" تیکه انداختم و سوتیشو گرفته بودم. در حالی که صدای خنده بچه ها میومد سرم رو بالا آوردم و به اولین چهره ای از بچه های کلاس که برخوردم یک چشمک بانمک و دلبرونه باالصاق یه نیشخند جهت تكمیل این شیطنت زدم که بعدش یکدفعه فهمیدم این اولین چهره یافته شده تنها دختر حاضر در کلاس اونروزه!
حالا معلوم نیست معنی چشمک من این وسط چی میشه؟ شایدم معلومه!!؟


پ.ن: یعنی بنظر باید بعضی عادت ها رو بیشتر کنترل کرد؟



تاریخ : شنبه 1391/01/26 | 14:01 | نویسنده : یک مورچه نر
باز شنبه شده و مدل موهاش رو عوض کرده مدل ریش و سبیلش رو هم. تقریبا کار هر هفتشه. نمیدونم این چه مدل زندگی کردنه واسه این پسر؟!!

تاریخ : سه شنبه 1391/01/15 | 09:31 | نویسنده : یک مورچه نر
خیلی خوش میگذره ولی بدیش اینه که کل قطار اسم کوچیکت رو یاد میگیرن وقتی با دوستا میری مسافرت!!

تاریخ : جمعه 1390/12/26 | 16:48 | نویسنده : یک مورچه نر

-   مدتهاست میخوام این رو به یک نفر بگم.

-   خوشحال میشم اگه کمکی از دستم بر بیاد ... .

-    میدونی مدتی هست که تو دانشگاه عاشق شدم.

-     آره. دو سه ماهی هست که از حال و روزت یه چیزایی دستگیرم شده بود. گفتم اگه بخوای بالاخره یه چیزی در موردش میگی.

-     نزدیک شیش ماهه و میدونی ... ... ... .

(30 دقیقه توضیح وبعد)

-     خوب با همه ی اینها نگفتی که چقدر میشناسیش؟

-      ... ... ... ... ... .

(20 دقیقه توضیح وبعد)

-     عجب. خوب حالا چقدر با هم حرف زدین، بیرون رفتید و ... ؟

-      حرف که ؛ فقط پنج دقیقه با هم مکالمه نزدیک داشتیم.

از درون مات شدم.         6ماه عاشقی کشیدن!   = ... ... ... + 5’ صحبت + ... ... ...

معادله به این سادگی حلش برام خیلی ثقیل بود.



تاریخ : چهارشنبه 1390/12/24 | 14:52 | نویسنده : یک مورچه نر
اون دو تا خانم تا رسیدند به تقاطع سریع خودشون رو رسوندن اینور خیابون و در حال نفس زدن و سوار شدن پرسیدن جنوب دیگه! و شنیدن نه شمال.
از اول مشخص بود که اینقدر از دیدن اتوبوس خالی ذوق کرده بودن که نزدیک بود توی تهرانی که شمال و جنوبش نیاز به پرسیدن نداره و از روی شیب خیابون معلومه راه رو عوضی برن.



.: :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2