تبلیغات
گاز ِمورچه - مطالب مورچه کوچولو

تاریخ : جمعه 1391/06/3 | 14:14 | نویسنده : مورچه کوچولو
   
    ینی دم  مرام این مورچه ها گرم که یه چیزی پیدا میکنن رفیقاشونو  هم صدا میزنن ...
   
   پ.ن:
       به ما هم میگن مورچه ، به اونا هم میگن مورچه
       اصا یه وضعیه  به قرآن.... : (( 


تاریخ : چهارشنبه 1391/06/1 | 08:45 | نویسنده : مورچه کوچولو

    حقیقتا هنوز واسه گناه های جدید آماده نیستم

   یه جورایی هنو تو شوکم...
  
  
   پ.ن:
   ایشالا از هفته آینده شروع میکنیم

تاریخ : سه شنبه 1391/05/17 | 06:04 | نویسنده : مورچه کوچولو


من _ چه خبر از ماه رمضون ؟؟  خیلی حال میده مگه نه؟
 
اون _ نه بابا چه حالی
قبل افطار که کلا یا بی حالم
 یا هرکی رو میبینم بی حاله...

بعد افطار هم که اونقدر با حالی که نمیتونی خیکتو  تکون بدی و  چشم میزنی میشه سحر

بعد سحر هم اونقدر  آلبالویی میشی که حیفت میاد باد سرد کولر و پتوی گرمو از دست بدی

پس این جریان متقین و مومنون و این حرفا که میگن چیه دقیقا؟

من _ .....!!!
اون _ .......؟؟؟




تاریخ : یکشنبه 1391/05/8 | 18:05 | نویسنده : مورچه کوچولو
ماجرا از آنجایی شروع میشود که  هوا گــــــــرم بود و آفتــابی
که مـــرغ شده بود کیلویی 8 تومن
که زن آقای راننده طــــلاق گرفته بود
که راننده اعصـــاب نداشت و که داشت مارا به کشتن میداد
ماجرا از آنجا ادامه دار شد
که راننده فحــــش بووووق و بووووق و بووووق کلیه مسئولان عزیز را داد...
اصولا از آنجایی که این نوع مسائل به ما مربوط نیست و اصلا هم بی عرضگی بعضی ها نیست،
و ینی به هیچ کس هم  مربوط نیست،
که فهمیدیم که این ماجرا همچنان ادامــه دارد
و برایش پایانــی نیست...


تاریخ : سه شنبه 1391/05/3 | 05:00 | نویسنده : مورچه کوچولو
مثلا همش 3 روز  گذشته
اما اینقدر بدنم خسته و کوفته و داغون است که فکر میکنم از جنگ برگشتم...
آخر نمیدانستم این نفــــــــــس کوفتی من
اینقدر غـــــــول شده
که شکستن شاخش به این اندازه خسته ام کند...!!

پ.ن

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی...


تاریخ : چهارشنبه 1391/03/31 | 09:13 | نویسنده : مورچه کوچولو
اینکه میزان جو زدگی انسان در کارها
ارتباط مستقیم دارد با درصد شکست
در همان کار را خودم میدانم
میخاستم بگم همین چند وقت پیش جو زده شده بودیم عجیب....

پ.ن
حالا شوما جو زدگی رو هرچی میخای تعبیر کن


تاریخ : چهارشنبه 1391/03/24 | 23:59 | نویسنده : مورچه کوچولو
اصلا چه کسی تورا میشناسد؟
شرمنده ام همسایه
شرمنده ام سردار...

ناچار که بشوم
خودم را هم شیمیایی میکنم،

رییه های  من مال تو                 
خردَل آلمانی  ات مال من...



پ.ن:
امروز
حاج حبیب
گرمای شهر
ترافیک
اتوبوس شلوغ
و اسپری اش که تمام شده بود...


تاریخ : پنجشنبه 1391/03/18 | 08:28 | نویسنده : مورچه کوچولو

من:  بعد یه عمر عمو بودن اومدیم یهویی ادای این عمو  روانشناسا رو در بیاریمو از بچه برادر پرسیدیم
ای بچه برادر ما، الگوی شما در زندگی چه کسی می باشه؟؟

اون : همونطور که داشت با دسته های کنسولش فوتبال 2012 بازی میکرد گفت:

گــــــــــــــــــــــــل....گــــــــل ،چه گلی میزنه این کریستیانو رونالدوووووو.....اوووووووووف

من:  عمو جون ازت سوال کردماااا....؟؟

اون:  آها. باشه الان میگم، مامانم میگه باید الگوی آدم اماما باشن مثلا امام علی
من: آفرین عمو... 
       
آفرین
 
اون:  ولی من خودم کریستیانو رونالدو رو بیشتر دوس دارم.....

نتیجه:
کلا سعی میکنم هیچ وقت یه عموی خوب نباشم



تاریخ : یکشنبه 1391/03/7 | 00:44 | نویسنده : مورچه کوچولو

رانندۀ تاکسی جلو می‌رود و علت ترافیک را می‌پرسد. آن‌قدر که من سر در می‌آورم ، می‌گوید ، دو ساعت ، آن‌طرفِ پل گیر کرده بوده است و گویا پل را دی‌شب طالب ها خراب کرده اند و...

یعنی امکان دارد دو ساعت در این ترافیک چند ده اتومبیل گیر بیافتم؟ ... هنوز راننده سوارِ تاکسی،نشده است. دوصد افغانی می گذارم روی صندلی اش و پیاده می شوم. او رفته است کنارِ چند رانندۀ دیگر و شناس و ناشناس، مهمانِ چای شده است. صدایش میزنم :

«دوصد افغانی را گذاشتم روی صندلی٬ می‌‌روم آن طرفِ پل٬ می‌ترسم به پرواز نرسم.»

می‌دود به سمتِ تاکسی.

«حرام! حرام! نرِسانده‌ام‌ت میدانِ هوایی هنوز...»

فریاد می‌زنم:

«حلال! حلال!»

صدمتر یا دویست متر جلوتر به پل می‌رسم . پل از کمر شکسته است... یک تریلی با بارِ سنگین٬ کفِ رودخانۀ ...گیر کرده ! تریلی تکانی می‌خورد و از سمت ما یک لاین آزاد می شود. یک‌هو بساط چای سبز و فلاسک و فنجان برچیده می شود و خاک بادی راه می افتد که نگو و نپرس ! می‌دوم و در عین دویدن  میان موترها {اتومبیل ها} دست تکان می دهم . آینۀ تاکسی  ای به دست‌م می خورد و راننده‌اش همان‌جور که دوصد افغانی را گرفته است دست‌ش ٬ فریاد می کشد :

«شِسته شو ...(می بیند که نفهمیده ام.) نشسته شو داخل که ایستادن  نمی توانم !»

می نشینم و دو صد افغانی را می گذارد روی پایم و می گوید :

«میدانِ هوایی ازت می گیرم! این کار حرام بود ... »

                                                                                                    

(جانستان‌کابلستان(روایت سفر به افغانستان)/ رضا امیرخانی)

قسمت‌های دیگری از کتاب : اینجا و اینجا



تاریخ : دوشنبه 1391/02/25 | 08:08 | نویسنده : مورچه کوچولو


       _    فرا رسیدن فصل عینک آفتابی را به چشم چران های عزیز تبریک عرض میکنیم....



                                                                                                     با سپاس
                                                                                                 مورچه کوچولو


تاریخ : پنجشنبه 1391/02/21 | 15:08 | نویسنده : مورچه کوچولو
یه چیز اضافی ، همیشه اضافس...
هر کاریش هم بکنی باز  هم تو ذوقه.
 دیدی این کابل آنتن رو از زیر فرش رد میکنن تا برسه به تی وی؟؟

     اونجوری مثلا...



تاریخ : پنجشنبه 1391/02/14 | 14:44 | نویسنده : مورچه کوچولو
چه فرقی میکند باران ببارد یا نبارد؟؟

عنایت که نکنی 
بغض هم نمیکنم....

پ.ن 
  ( آیکون یه مورچه در حال کشیدن سیگار)

تاریخ : پنجشنبه 1391/01/17 | 10:40 | نویسنده : مورچه کوچولو
میگفت : بابا مگه نمیدونی وضع خرابه ! اوضاع خیلی بهم ریختس این روزا ، ریسکش خیلی بالاست . اصلا باعقل جور در نمیاد ، مگه خُل شدیم؟؟
توی دلم گفتم : آنان را که از مرگ می ترسند ، از کربلا میرانند !


تاریخ : چهارشنبه 1391/01/2 | 14:15 | نویسنده : مورچه کوچولو

بهش میگن مواسات

ینی اون چیزی که تو چشمت قشنگ میاد رو بخر واسه طرف

نه اونی که ارزونتره....

همین



تاریخ : یکشنبه 1390/12/28 | 09:16 | نویسنده : مورچه کوچولو

خودتو بزن به خریت ،...! خودتو بزن به خریت زود باش...

آخه چرا مگه چی شده؟؟

بابا تو نباید هدیتو میدیدی !

_ ای بابا !! خب حالا که دیدیم !

_ واسه همین میگم دیگه... پس زود خودتو بزن به خریت، زود...



پی نوشت :

روزی چند بار خودمونو میزنیم به......؟؟

بد بختی داریمااا

(مورچه کوچولو)





.: :.