تبلیغات
گاز ِمورچه - مطالب مورچه کتابخون

تاریخ : دوشنبه 1391/12/21 | 17:33 | نویسنده : مورچه کتابخون

هاروارد قبل از اینکه دانشگاه باشد، نوعی موزه است.ساختمان ها، حیاط مرکزی، کتابخانه و مراکز جانبی اداری و دانشجویی که بعضا بیش از سیصد سال عمر دارند و دانشگاه را به یک موزه ساختمانی تبدیل کردهاند اما این تمام ماجرا نیست، موزه های متعدد علمی ای که در دپارتمان های مختلف وجود دارند، بهترین دانشگاه دنیا را جلوی چشمانت میگذارند.

اینجا همه چیز باید از قبل برنامه داشته باشد و همین که به قاعده تهران بی برنامه و اطلاع وارد مؤسسه شدیم، طبیعتاحیران ماندیم که چرا اینجا اینقدر سوت و کور است و نگهبانی هم دم در نیست که بپرسید "خرتان به چند"؟ و هزار سین، جیم دیگر.

 بالاخره یک دانشجوی کم سن و سال پیدا کردیم که پشت رایانه اش سخت مشغول کار بود.سوال کردیم که کسی را میخواهیم که کمی در مورد موسسه توضیح بدهد و جالب این بود که پاسخ داد نمیدانم در اتاق بغلی چه کسانی کار میکنند و کارشان چیست و معنی اش این بود که فقط کار خودش را میدانست و بس.

دانشجوی هاروارد و انسان آمریکایی اصلا یعنی همین، یعنی: تقسیم کار، کار خودت را به قاعده حرفه ای هستی، به قدری که در دنیا کسی به گردت نمیرسد اما در زمینه دیگر هیچ اطلاع اندکی نداری، حتی اطلاعات روزمره و اداری.

دانشجویان هاروارد به خصوص در سطح تحصیلات تکمیلی از باهوش ترین مطلع ترین دانشجویان جهاننند اما این کم اطلاعی شان از عالم و آدم عجیب تحت تأثیرت قرار میدهند و خوب روشن میکند که در این مملکت رسانه است که همه کاره میشود.



تاریخ : چهارشنبه 1391/12/9 | 14:59 | نویسنده : مورچه کتابخون
به گمان من هر آدمی را کله شقی هایش میسازد.البته منظورم خودخواهی هایش نیست.حساب خودخواهی از غرور به کلی جداست و کله شقی جزئی از غرور است، جزء مشاهده شدنی غرور است. ...
آدم کله شق مغرور، آدمی است که به خاطر هدفی، ایمانی، اعتقادی، بلوری...حاضر است به راحتی تمام زندگی و  »خود« ش را فدا کند.

به هر حال  حرفم این بود که هر آدمی را کله شقی و یک دندگش هایش میسازد.

هر سازش ، یک عامل سقوط است ، حالا چه مقدار باعث سقوط می شود مربوط است به نوع سازش . و منظور من از سازش ، فداکردن باور و اعتقاد است در زمانی که هنوز به صحت آن باور و اعتقاد ، ایمان داریم



تاریخ : چهارشنبه 1391/11/25 | 02:31 | نویسنده : مورچه کتابخون

ضربالمثلی شبیه به این مضمون دارند که: قانون را هرگز نشکن، کج کن یا دورش بزن.

یعنی اگر قصد فرار از قانون را هم داری، شکستن قانون ممنوع است و باید به دنبال کلاه شرعی باشی برای دور زدن قانون، کاری که ما گاهی با قوانین شرعی میکنیم

اما این قانون مداری چه حسنی دارد؟ آیا این سختگیری فایده ای هم دارد؟ به نظرم روزی که رفتم و با یک کارت اعتباری ای که تنها 300 دلار موجودی داشت یک ماشین 20000 دلاری کرایه مردم، جواب این سؤال راه گرفتم.فقط شماره کارت اعتباری ام راه گرفت و سوئیچ ماشین فورد را تحویلم داد، نه امضا گرفت، نه کارت شناسایی، نه ضامن کردند و نه سفته و چک ضمانت؛ فقط شماره کارت اعتباری و بس. برای اینکه این بیمه شخص ثالث دریافت کنم کارت اعتباری ام 30 دلار کم داشت ، تمام زمین و زمان را به هم دوختم که کارمند پاکستانی شرکت budget که ماشین را کرایه می داد ، این 30 دلار را نقد بپذیرد ،

گفت قانون این است که همه پول باید در کارت اعتباری باشد و نقد دریافت نمیکینم ، حاضر شدم چند برابر نقد  پرداخت کنم که بیمه شخص ثالث دریافت کنم  ولی نپذیرفت و کارم سخت گیرد کرد

ادامه مطلب

تاریخ : چهارشنبه 1391/11/11 | 19:20 | نویسنده : مورچه کتابخون

غذایم که تمام شد کیفم را باز کردم و ته سیگار را بیرون آوردم. کسی توی غذاخوری نبود و من می توانستم بدون اینکه مراقب نگاه کسی باشم، سیگار بکشم.اما درست همان لحظه چشمم افتاد به تابلو«لطفا سیگار نکشید» و سیگار را برگرداندم توی کیف...

سعی کردم بفهمم چرا پدرم معتقد است زنها نباید سیگار بکشند. مطمئنا بخاطر ضرر یا اعتیادش نیست. اگر پدرم نگران ریه ها یا اعتیاد است، چرا خودش روزی دو پاکت سیگار میکشد؟ 

نوید میگوید پدرم از اینکه زنی سیگار بکشد احساس خوبی ندارد چون با تمام وجود فکر میکند وقتی زنی سیگار میکشد از خطی نامرئی عبور کرده است که به نظر پدرم هرگز و هرگز و هرگز زن ها نباید از آن عبور کنند.اما چه خطی؟ واقعا چه خطی؟ سعی کارم بدون اینکه مسئله را پیچیده کنم بفهمم واقعا این چه خطی است که مرد ها با سیگار کشیدن از آن عبور نمیکنند ولی زن ها از آن میگذرند؟ بعد هزاران سوال شبیه آن، مثل لشکری بی پایانی از مورچه حمله کردند به ذهنم که برای هیچکدام شان جواب درست و حساس نداشتم. 

منظورم سوال درباره چیزهایی بود که زن ها را می برد آن طرف خط ولی مرد ها را نه !


(سه گزارش کوتاه درباره نگار و نوید / مصطفی مستور)



تاریخ : دوشنبه 1391/10/18 | 04:28 | نویسنده : مورچه کتابخون
در واشنگتن از در و دیوار پلیس می جوشد و کسی که با ذهن ایرانی وارد این فضا شود ، در ذهنش تصاویری که از حمله پلیس آمریکا به سیاهان دیده، نقش می بندد.
هر پلیسی که به ناگاه نزدیکت ظاهر می شود ناخودآگاه دوست داری اسلحه داشتی و  دست به اسلحه می بردی ولی نزدیکتر کهمیشود، فکر میکنی پلیس از تو میترسد ، نه تو از پلیس .
در مملکتی که دو ساختمان 60 و 70 طبقه را عده ای با هواپیما وسط شهر نابود کردند ف پلیس طبیعی است کهخ از هرکسی بترسد. اما به هرحال باید دیدت را در مورد پلیس عوض کنی چون در این مملکت هر قانونی که در هر جایی قرار است اجرا شود پلیس حاضر می شود، از خرابی ماشین در اتوبان ، دستگیری مجرمان وخلافکاران تا رد کردن بچه مدرسه ای ها . به قول معروف ، پلیس ها از آب حوض خالی کردن تا پیرزن خفه کردن را به عهده دارند و کم کم پلیس با زندگی ات گره می خورد و فراموشش میکنی


ادامه این بخش کتاب

تاریخ : چهارشنبه 1391/10/13 | 22:40 | نویسنده : مورچه کتابخون

داشتم به الیاس فکر میکردم . اواخر ترم هفتم بود که الیاس دچار بحران روحی عجیبی شد. تفریبا همزمان با جدایی اشت از میترا ، نامزدش .جزئیاتش  را به کسی نگفت اما شاید همان بحران باعث جدایی اش از میترا بود.

 میترا فرانسه می خواند و الیاس توی یک مهمانی دانشجویی با او آشنا  شده بود.در واقع آنها به سرعت با هم آشنا شدند ، عاشقو شدند ، نامزد شدند و خیلی زود از هم جدا شدند . همه چیز توی شش هفته اتقاق افتاد. الیاس می گفت پدرمیترا از آن خرپول های جذاب عیاش عوضی باهوش حقه باز است. در همان هفته اول  آشنایی شان ، میترا به الیاس گفته بود تفاوت خودش با پدرش مثل تفاوت کتابla danse facil  با کتاب guide partique pour une sexualite epanouie 

الیاس می گفت از میترا جدا شده چون میترا مثل استخر کوچک و کم عمقی بود که مدام سرت می خورد به دیواره هایش. به کف اش. نمی شد در او شنا کرد. نمی شد در او گردش کرد. 

می گفت آشنایی اش با میترا مثل ورود به کوچه بن بستی بود که دیر یا زود باید از آن بیرون می زد

 

(سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار /مصطفی مستور)



تاریخ : جمعه 1391/09/3 | 14:30 | نویسنده : مورچه کتابخون

هیچ دلی عاشق و دچار مبادا

عاقبت چشم ، انتظار مبادا

 می‏روی و ابرها به گریه که برگرد
چشم خداوند اشکبار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
این خبر سرخ ناگوار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
آینه با سنگ در کنار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
وعده ی دیدار بر مزار مبادا

تشنه لبی مست رفته است به میدان
تشنه لب مست بی قرار مبادا

شیهه اسبی شنیده می شود از دور                                           
شیهه اسبی که بی سوار مبادا

این طرف آهو دوید آن طرف آهو
دشت در اندیشه ی شکار مبادا

وسعت دشت است و وحشت رم اسبان
غنچه ی سرخی به رهگذار مبادا

زندگی سبز و مرگ سرخ مبارک
دشت پر از لاله بی بهار مبادا

عالم کثرت گشود راه به وحدت
هیچ به جز آفریدگار مبادا

                                                                                    

(اقلیت / فاضل نظری)



تاریخ : یکشنبه 1391/06/26 | 16:32 | نویسنده : مورچه کتابخون

همیشه به تصمیم اول، احترام می گذارم. تصمیم اولی که به ذهن ت می زند، با همه جان گرفته می شود.تصمیم دوم، با عقل، و تصمیم سوم با ترس... از تصمیم اول که رد شدی، باقی اش مزه ای ندارد...
فقط به یک چیز درعالم موعظه ات می کنم، تصمیم اول را که گرفتی باید بلند شوی و بروی زیر یک خم ش را بگیری... تنها یا بادیگران توفیر نمی کند. باید بلند شوی و فن بزنی...بی چون و چرا...بعد از فن زدن، می نشینی و به ش فکر می کنی و دور و برش را صاف می کنی... تصمیم اول قیچی کردنِ دمِ پراین سر تنگ بود که زیادی بالا نپرد...

 

                                                                          

(قیدار / رضا امیر خانی)



تاریخ : یکشنبه 1391/05/29 | 03:34 | نویسنده : مورچه کتابخون

در طواف به دور خانه،دوش به دوش دیگران به یک سمت میروی.و به دور یک چیز میگردی.و میگردید.یعنی هدفی هست و نظمی.و تو ذره ای از شعاعی هستی به دور مرکزی.پس متصلی.و نه رها شده.و مهم تر اینکه در آنجا مواجهه ای در کار نیست.

دوش به دوش دیگرانی.نه رو به رو.و بی "خودی" را تنها در رفتار تند آدمها میبینی.یا از آنچه به زبانشان می آید میشنوی.اما در "سعی"،می روی و بر میگردی.به همان سرگردانی که هاجر داشت.هدفی در کار نیست. و در این رفتن و آمدنت آنچه براستی می آزاردت مقابله مداوم با چشم هاست.

یک حاجی در "سعی" یک جفت پای دونده است یا تند رونده،و یک جفت چشم بی "خود".یا از "خود"جسته.یا از "خود"به در رفته.و اصلا چشم ها،نه چشم.بلکه وجدانهای برهنه.یا وجدانهایی در آستانه چشم خانه ها نشسته و به انتظار فرمانی تا بگریزند.

و مگر میتوانی بیش از یک لحظه به این چشمها بنگری؟

تا امروز فکر میکردم فقط در چشم خورشید است که نمیتوان نگریست.اما امروز دیدم که به این دریای چشم هم نمیتوان...که گریختم.


                                                              
(خسی در میقات/جلال آل احمد/صفحه96)


تاریخ : یکشنبه 1391/05/22 | 11:37 | نویسنده : مورچه کتابخون

دقت کرده اید که توی المپیک ٬  ایران در هیچ کدام از ورزش‌های گروهی نماینده نداره ؟!

حتی در قایقرانی کایاک دو نفره ! حتی توی پینگ پنگ دوبل !

 

پ.ن: استادی که خاطرات 20 ساله زندگی‌اش در آلمان را برایم تعریف می‌کرد ٬ میگفت : ما ایرانیها کار گروهی بلد نیستیم ٬ولی اونها...٬ 

پ.ن: به کارهای مثلا گروهی ات نگاهی بینداز ٬ بیشتر شبیه "کار گروهی" اند یا شبیه "فقط انداختن بار بر دوش دیگری" ؟



تاریخ : جمعه 1391/05/20 | 18:56 | نویسنده : مورچه کتابخون

کارشناس یکی از پاپتی ها (معتاد) را صدا می زند. پاپتی مف‌ش را بالا می‌کشد و چمباتمه می نشیند جلو ِمیز. پزشک سرش داد می کشد که درست بایستد. بعد با گوشی به صدای نبض‌ش گوش می‌دهد. از داخل یخ‌دان کوچکی که هم‌راه دارد ٬ آمپولی در می آورد و بدون الکل زدن به پوست ٬ سرنگ را فرو میکند توی بازو پاپتی ...آرام به قیدار میگوید :

ـ جانورها درست نمی‌شوند...وزن نگرفته اصلا ! حیف تزریق دارو !

خودش ریز می خندد. منتظر است که قیدار هم بخندد. قیدار اما از جا بلند می‌شود.به کارشناس چیزی را میان حیاط نشان می‌دهد و می‌پرسد که  چیست ؟

کارشناس شیر و خورشید عینک‌ش را جابه جا می کند و می‌گوید :

ـ بز باید باشد (نه؟) ... یا گوسنفد؟

قیدار می‌گوید:

ـ آن جانور است! اما این‌ها مثل من و شما هستند . فقط ما رنگی هستیم ٬ اینها سیاه و سفید .

ـ سیاه و سفید یعنی چه ؟

ـ یعنی یا خمارند یا نشئه ! یا سیاه یا سفید ! اما ما هرکدام‌مان هزار رنگ داریم ... گاهی قرمزیم ٬ گاهی سیاه ٬ پاری وقت‌ها هم سبز و پاری وقت ها هم وقتی گندمان در می‌آید ٬ قهوه ای !

                                                                              

(قیدار/ رضا امیرخانی/صفحه243)

قسمت دیگری از کتاب را اینجا بخوانید



تاریخ : جمعه 1391/05/13 | 20:32 | نویسنده : مورچه کتابخون

زیر سقف آن آسمان و آن ابدیت،هرچه شعر که از بر داشتم خواندم-به زمزمه ای برایش-و هرچه دقیق تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید.و دیدم که تنها "خسی"است و به "میقات" امده،نه "کسی" و به "میعادی".و دیدیم که "وقت" ابدیت است.یعنب اقیانوس زمان.و "میقات" در هر لحظه ای.و هرجا.وتنها با خویش.چرا که "میعاد" جای دیدار توست با دیگری.اما "میقات"زمان همان دیدار است و تنها با "خویشتن".

...

ودیدم که سفر وسیله دیگری است برای خود را شناختن.این که "خود" را در آزمایشگاه اقلیم های مختلف به ابزار واقعه ها و برخوردها و آدم ها سنجیدن و حدودش را به دست آوردن؛که چه تنگ است و چه حقیر است و چه پوچ و هیچ...

                                                          

 (خسی در میقات/جلال آل احمد/صفحه88)

 



تاریخ : جمعه 1391/04/30 | 09:57 | نویسنده : مورچه کتابخون

شهلا می‌گوید:

ـ تصمیم ازدواج با من ٬ از جنس چندمی است؟ نکند بعدتر... حرف مردمی بخورد به گوش‌تان...

قیدار می‌پرد وسطِ حرفِ شهلا ٬ سنگین می‌گوید:

ـ درز بگیر این خط ِپارۀ خاطرات را...

شهلا ضجه می‌زند :

ـ چه‌جور؟ چه‌جور قیدارخان؟ سایۀ شما خیلی سنگین است٬ اما حرفِ مردم٬آفتاب و سایه برنمی‌دارد...

ـ حرفِ مردم٬ بافتنی است شهلا جان... یکی زیر٬ یکی رو...

ـ حالا حرف بافتنی می‌زنید... دو روز دیگر٬ خود‌ِ شما که پشیمان شدید از بودن ِمن ٬ مثل لباس چروکِ پاره مرا...

قیدار سرش را می‌گیرد به سمتِ شهلا و به ابروهایش گره می‌اندازد و اخم می‌کند٬ بعدآرام می‌گوید:

ــ((زیاد توی زندگی خطا کرده‌ام٬ خیلی بیشتر از تو ٬ برای همین با آدم خطاکار راحت‌ترم. آدمی که یک‌بار خطا کرده باشد و پایش لغزیده باشد و بعدهم پشیمان شده باشد٬ مطمئن‌تر است از آدمی که تابحال پایش نلغزیده...

این حرف سنگین است...خودم هم می‌‌دانم٬ خطا نکرده٬ تازه وقتی خطا کرد و از کارتن آک‌‌بند در آمدش٬ فلزش معلوم می‌شود٬ اما فلزِ خطا کرده رو است٬ روشن است.... از آدم بی خطا می‌ترسم٬ از آدم دو خطا دوری می‌کنم ٬ اما پای آدمِ تک خطا می‌ایستم...با منی؟))

شهلا وسط گریه لبخند می زند و سر تکان می دهد:

-با توام...

نمی گوید با شما...می گوید "با تو"..  
                                                                          

(قیدار / رضا امیرخانی/ صفحه31)



تاریخ : پنجشنبه 1391/04/15 | 22:34 | نویسنده : مورچه کتابخون

_ من اومدم برای بردن اموال

_ کدوم اموال؟

_ همون اموالی رو که برای آقا جمع آوری و ذخیره کردی . حالا وقتشه که...

_ چی؟!!

_ چی یعنی چی؟ نشنیدی یا نفهمیدی؟

...

....

_ گفتی راجع به اموال ، آقا چی فرمودند ؟

_ عرض کردم یک بار

_ بله فرموید ! سمعا و طاعتا. تا من این چک رو می نویسم ، شما هم بپر از آقا یک رسید بگیر بیار

_ رسید ؟ از آقا؟

_ بعله ! مگه چیه ؟ اعتراض داری؟

_ نه من چه کاره ام که...

_ بگو تو برگه رسید صراحتا قید کنن که کلیه اموال !

                                                                                       

(کمی دیرتر / سید مهدی شجاعی)



تاریخ : یکشنبه 1391/04/11 | 23:22 | نویسنده : مورچه کتابخون

هفته نامه ای زده اند آمریکایی ها . اسمش را گذاشته اند صدای آزادی. به زبان‌های پشتون و انگلیسی و فارسی مطلب دارد. یعنی هر صفحه را به سه قسمت تقسیم کرده است و هر مطلب به سه زبان آورده شده است. فارسی و انگلیسی را تطبیق می‌کنم ٬ مطابقتِ کامل دارند. هفته‌نامه کاملا به سطح فرهنگ افغانی‌ها ٬ هم‌خوان است. صفحه‌ای دارد به اسمِ «از باباجان بپرسید ! اسک باباجان ! Ask Bbabajan (یا صفحۀ مشورت)»

فریده از باباجان راجع به بیکاری پرسیده است. خیلی قشنگ جواب داده که «فریدۀ عزیز٬ وظیفۀ اشتغال فقط با دولت نمی‌باشد٬ شرکت‌ها که بسیاری هم افغان هستند وظیفۀ ایجاد اشتغال دارند.»

از همان اول٬ سطحِ توقعِ مردم از دولت و نیروهای خارجی مستقر را پایین می آورند.

ماچه می کنیم؟ رای‌زنِ فرهنگی ما و کنسول ما هم آیا مجله منتشر می کرده اند؟ سعی می کنم به این چیزها فکر نکنم!

                                                                   

(جانستان کابلستان (سفرنامه به افغانستان) / رضا امیر خانی )

قسمتهایی دیگر از کتاب را اینجا  و  اینجا بخوانید .




.: :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2