تبلیغات
گاز ِمورچه - مطالب مورچه دکتر

تاریخ : شنبه 1391/05/7 | 05:19 | نویسنده : مورچه دکتر

 شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی‌نشیند.

اما تلخی‌هایش هر بار تازه ترند، هر بار تازه تر...

 

كلیدر
(محمود دولت آبادی)



تاریخ : سه شنبه 1391/04/13 | 00:32 | نویسنده : مورچه دکتر
دقت کردی آدما همونطور که از بدیهاشون ضربه میخورن،از خوبیهاشون هم میخورن؟!
این خوبیهاته که توقع میاره،واسه بقیه....یا حتی خودت....
یعنی چی؟!یعنی اینکه یه بار،دو بار،nبار (!)...واسه یه نفر،دو نفر...وقتی هیچ جوابی نگیری،یه جایی میرسه که حتی خودتم کم میاری و یه حسی مشابه "حماقت" بهت دست میده!
بی خود نیست که آدما روز به روز نسبت به هم بی تفاوت تر میشن!



تاریخ : پنجشنبه 1391/04/1 | 23:40 | نویسنده : مورچه دکتر
صدای  گوش خراش گریه ی بچه  پیچیده بود توی اتوبوس . 
حالا از اون طرف  نگاه های چپ چپ و پر فیس و افاده ی مردم را تصور کن که به مادر بچه چشم غره میرفتن که  "چشمت کور ،دندت نرم ، ما چه گناهی کردیم با این عر عروت! چرا تاکسی نگرفتی؟ ناسلامتی وسیله نقلیه عمومیه ها ، ...!"
از این طرف هم مادری که معلوم بود هنوز مسیر طولانی رو با اتوبوس در پیش داره ، عرق شرم می ریزه و  تمام تلاششو میکنه تا ساکتش کنه !

گاهی  چقدر خوبه که خودمونو جای بقیه بذاریم.اگه کاری از دستمون برنمیاد،حداقل با نگاههامون "زخم دل" نزنیم !


تاریخ : چهارشنبه 1391/03/10 | 23:54 | نویسنده : مورچه دکتر
فکرشو بکن چقد زور داره که واسه یه امتحان یه هفته تموم خودتو بکشی که بره تو مغزت و آخرشم با کلی حس "ندانستن" و "فراموشی" بری سر جلسه و اونوقت ببینی که تمام سوالها مربوط به ترم قبل بوده، اونم از استادی که "اصلا" همچین حرکتی بهش نمیاد....و از اون بدتر که بفهمی جمعیت کثیری از کلاس اون نمونه سوالها رو داشتند و تنها با یربع وقت گذاشتن و حفط کردن جوابا  مسلما میتونستن نتیجه ی خیلی بهتری ببینن!
فکرشو بکن،اگه خودمونم بخوایم به امید امتحان هم که شده مثل آدم درس بخونیم تا یه چیزی یاد بگیریم،با این حرکتهای اساتید عزیز، فقط نابغه در گیر آوردن نمونه سوال و حفظ جواب در کمترین وقت ممکن تحویل جامعه داده میشه،بدون اندکی"یادگیری"... 
خدا به داد کسایی برسه که گیر این جماعت مذکور قراره بیفتن!



تاریخ : پنجشنبه 1391/03/4 | 23:53 | نویسنده : مورچه دکتر
بعد از مدتها وارد یه مغازه مانتوفروشی شدم،بیرونش که نشون نمیداد توش خبری باشه،اما همین که محض کنجکاوی که لازمه خریده(!)واردش شدم  دیدم با اینکه جنسا تعریفی نداشت اما توی یه مغازه فسقلی غلغله ای بود سرسام آور به معنای واقعی کلمه!نگو حراجه! حالا ازین جمعیت که بگذریم فروشنده جالب بود که همش امید میداد نیم ساعت دیگه جنسای جدید هم میاد و مردمی که که جدی منتظر ورود این کالاهای دست نیافتنی بودند:
- آقا زود بگین بیاد ،ما ناهار دعوتیم جایی!!!!
آقا تروخدا دیرتر نیاد دیگه،من با بابام نرفتم که بمونم جنساتونو ببینم!!!
و....
با خودم گفتم،خدا رو صدهزار مرتبه شکر که هنوز قحطی نیومده تو این مملکت که مردم اینقد نگرانن و از کار و زندگیشون میگذرن!




.: :.